پارت جدید

مینهو رفت شرکت ولی هان گفت میخواد بمونه خونه
ظهر که شد هان در اتاق یونا رو باز کرد یونا رو دید که نشسته رو تخت پاهاشو بغل کرده
هان: کوچولو؟چرا صبحونه نخوردی؟
-گشنم نیست
هان: عیبی نداره
هان نشست پیش یونا با صدای آرامش داری گفت
هان: یونایی میدونم الان ناراحتی شایدم ترسیدی....اما بدون ما به تو هیچوقت هیچوقت آسیب نمی‌زنیم
یونا ناخواسته اشکش ریخت
-من دلم برای خودم میسوزه هق هق بمیرم بهتره هق هق
هان: یاا اینجوری نگو
-هان جیسونگ.هق هق تو چند سالته؟
هان:۲۳
-من چند سالمه؟
هان: ۱۷
-:به نظر خودت برای یه دختر بچه ۱۷ ساله اینهمه چیز سخت نیست... میدونی چند ساله گریه نکردم هق هق..من از اینکه آدم بی احساسی باشم خسته شدم هق هق مگه من چیکار کردم؟ هق هق
هان دلش برای یونا سوخت
مادرش اونو همیشه اذیت کرده از وقتی هم که ۱۲ ساله شده... یعنی اوج خوشحالی یه دختر بچه... مجبور بوده احساساتش رو بفروشه به چیزایی که هیچ آشنایی باهاش نداره
هان حرفی نزد فقط نزدیک یونا شد و اونو به به آغوش گرم دعوت کرد یونا خودش نفهمید چجوری شد ولی فقط اینو میدونست که به بغل احتیاج داره
چند سالی می‌شد که کسی اونو اونجوری بغل نکرده بود
یونا گریه کرد اونقدر که تو بغل هان خوابش برد
هان با یه لبخند ملیح یونا رو گذاشت تو تختش
و بعد هم رفت بیرون
.... چند ساعت بعد وقتی مینهو اومد...
سر میز شام بودن
یونا خواب بود
هان شروع کرد به حرف زدن ... اولش اتفاق چند ساعت پیش رو گفت لینو انتظار نداشت با تعجب زیاد گفت
لینو: اون... واقعا خانواده سخت گیری داره!
هان: لینویا میشه حداقل بزاریم میاپ تو خونه؟
لینو: جان؟
هان: یعنی تو اون اتاق زندانی نشه
لینو: میدونی چیه وقتی فکر میکنم... باشه جیسونگی سعی کنیم بفهمیم ازچیا خوشش میاد
هان: اونجوری میتونیم راحت ارتباط برقرار کنیم
بعد اتمام غذا لینو رفت داخل اتاق یونا و با یونایی مواجه شد که مثل خرگوش خوابه
لینو: کیوت 🤏🏻
لینو رفت نزدیک تر
سر یونا رو نوازش کرد و صداش زد
ل: یونا....یوناشی... چاگیا...بیبی.. بیبی گرل...مامی؟(لینو پسرم؟)
یونا یواش یواش چشماش رو باز کرد
یک چشش بسته بود یک چشش باز منگ بود
به لینو نگاه کرد
-:هوم
لینو: تو چرا بوی بچه میدی؟؟؟
-:عادیه
لینو: آخه چجوری
لینو: ولش کن بیا بریم پایین
یونا بلند شد کارهای لازم رو کرد و رفت پایین دنبال لینو
هنوز خوابش میومد لینو متوجه شد و یونا رو براید استایل بغل کرد و رفت پایین
لینو داشت به چهره نیمه خواب آلود یونا نگاه می کرد 🌷🌷(شکلک گل برای گل تورو میگم ها خوشگله)
لینو رفت سمت کاناپه یونا رو گذاشت بین خودش و جیسونگ
یونا چیزی نگفت شاید چون میترسید
جیسونگ یه انیمه بازکرد
... وسط های انیمه: ...
-من بهتون گفته باشم پسره میمیره
لینو و هان به هم نگاه کردن
لینو و هان: تو حرف زدی؟
-هوم
لینو و هان: با ما؟
-هوم
لینو: بالاخرههههههههههه
یونا داشت با تعجب نگاهشون کرد
ادامه دارد
دیدگاه ها (۹)

مینهو بعد از اینکه از چین برگشت مستقیم رفت خونه مامان باباش ...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

بعد مدت هااا تک پارتی...اد استوری نشه?

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

ویو هان :_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراح...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

در دنیای من عشق بی معنی ست

وقتی میخواد بره سربازی part 1

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

اجبار به بدبختی پارت ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط