my dad
نویسنده:@moonand
فصل۲
part:19
ویو نویسنده:
هیون جین...بعد از شنیدن اون اعتراف کیوت...احساس کرد پروانه های توی دلش پرواز کردن....احساس کرد تازه شد...احساس کرد توی قلبش گیاه سبز و کوچولویی جوونه زد...لبخندی گرم روی لبش نشست...سره فلیکس رو بوسید و لب زد
ه:منم همینطور.....فرشته ی من...منم دوست دارم
فلیکس خودشو بیشتر توی آغوش هیونش جا داد....وجود همچین پناهی توی زندگیش خیلی آرامش بخش بود...بارون شروع شده بود و قطراتش روی زمین و پنجره ی اتاق میخورد...اون صدا...اون جو...اون احساس گرمای تن هیون....اون لحظه خیلی براش زیبا بود...میتونست با تمام وجودش برای این لحظه خوشحال باشه...یه خوشحالی واقعی...یه خوشحالی که تظاهر توش نیست....میتونست زندگی رو حس کنه....بعد از مدتی های طولانی...بعد از کابوس های شبانه...بعد از گریه کردن های بی پایان...بعد از ترس....بعد از استرس....تونست کنار پناهش...کنار کسی که یک لحظه برای بهتر کردن حالش دست از تلاش نکشید...کسی که با تمام وجودش عشق خالصش رو حس میکرد...آه که چقدر از وجود هیونش خوشحال بود....صدای رعد و برق اومد...اما بر خلاف قبلاً...یا حتی هر کسه دیگه فلیکس نترسید...بلکه از اون صدا لذت برد...از اون صدایی که لرزه به جون خیلی ها مینداخت....انسان ها متفاوت هستند...مگه نه؟ترس ها متفاوت هستند....مگه نه؟؟از افکارش اومد بیرون و به فیلمی که چیزه زیادی ازش نفهمیده بود چشم دوخت....
پرش زمانی:
فردا صبح:
ویو هیونجین:
چشمام رو باز کردم و با دیدن فرشته ی توی بغلم لبخند زدم....آروم پیشونیش رو بوسیدم و از بغلم درش آوردم....امروز آخرین روز بود....هوا ابری بود....مورد علاقه ی من.....لبخندی زدم و رفتم پایین تا صبحانه درست کنم.....بعد از درست کردن صبحونه برای گربه کوچولو مون شیر ریختم و رفتم بالا تا فلیکس رو بیدار کنم...با دیدن چهره غرق خوابش آروم خندیدم و برای بیدار کردنش دو دل شدم.....افکارم و کنار گذاشتم و کنارش روی تخت نشستم...
ه:لیکس....عزیزِ من بیدار شو
لیکس آروم چشماشو باز کرد و گیج نگاهم کرد....خنده ای بخاطر کیوتی بیش از حدش کردم...
ه:بیا بریم صبحانه بخوریم
ف:اوهوم
ویو نویسنده:
فلیکس چشماشو با مشت های کوچولوش مالید و روی تخت نشست....نگاهی به هیونش کرد و بغل کوچولویی مهمونش کرد....بعد هم رفت دستشویی و کار های لازم رو انجام داد اومد بیرون...هیون پایین بود..پس به طبقه پایین رفت
ادامه تو کامنتا
فصل۲
part:19
ویو نویسنده:
هیون جین...بعد از شنیدن اون اعتراف کیوت...احساس کرد پروانه های توی دلش پرواز کردن....احساس کرد تازه شد...احساس کرد توی قلبش گیاه سبز و کوچولویی جوونه زد...لبخندی گرم روی لبش نشست...سره فلیکس رو بوسید و لب زد
ه:منم همینطور.....فرشته ی من...منم دوست دارم
فلیکس خودشو بیشتر توی آغوش هیونش جا داد....وجود همچین پناهی توی زندگیش خیلی آرامش بخش بود...بارون شروع شده بود و قطراتش روی زمین و پنجره ی اتاق میخورد...اون صدا...اون جو...اون احساس گرمای تن هیون....اون لحظه خیلی براش زیبا بود...میتونست با تمام وجودش برای این لحظه خوشحال باشه...یه خوشحالی واقعی...یه خوشحالی که تظاهر توش نیست....میتونست زندگی رو حس کنه....بعد از مدتی های طولانی...بعد از کابوس های شبانه...بعد از گریه کردن های بی پایان...بعد از ترس....بعد از استرس....تونست کنار پناهش...کنار کسی که یک لحظه برای بهتر کردن حالش دست از تلاش نکشید...کسی که با تمام وجودش عشق خالصش رو حس میکرد...آه که چقدر از وجود هیونش خوشحال بود....صدای رعد و برق اومد...اما بر خلاف قبلاً...یا حتی هر کسه دیگه فلیکس نترسید...بلکه از اون صدا لذت برد...از اون صدایی که لرزه به جون خیلی ها مینداخت....انسان ها متفاوت هستند...مگه نه؟ترس ها متفاوت هستند....مگه نه؟؟از افکارش اومد بیرون و به فیلمی که چیزه زیادی ازش نفهمیده بود چشم دوخت....
پرش زمانی:
فردا صبح:
ویو هیونجین:
چشمام رو باز کردم و با دیدن فرشته ی توی بغلم لبخند زدم....آروم پیشونیش رو بوسیدم و از بغلم درش آوردم....امروز آخرین روز بود....هوا ابری بود....مورد علاقه ی من.....لبخندی زدم و رفتم پایین تا صبحانه درست کنم.....بعد از درست کردن صبحونه برای گربه کوچولو مون شیر ریختم و رفتم بالا تا فلیکس رو بیدار کنم...با دیدن چهره غرق خوابش آروم خندیدم و برای بیدار کردنش دو دل شدم.....افکارم و کنار گذاشتم و کنارش روی تخت نشستم...
ه:لیکس....عزیزِ من بیدار شو
لیکس آروم چشماشو باز کرد و گیج نگاهم کرد....خنده ای بخاطر کیوتی بیش از حدش کردم...
ه:بیا بریم صبحانه بخوریم
ف:اوهوم
ویو نویسنده:
فلیکس چشماشو با مشت های کوچولوش مالید و روی تخت نشست....نگاهی به هیونش کرد و بغل کوچولویی مهمونش کرد....بعد هم رفت دستشویی و کار های لازم رو انجام داد اومد بیرون...هیون پایین بود..پس به طبقه پایین رفت
ادامه تو کامنتا
- ۱۷.۹k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط