نام رمان : قلب در تاریکی
Part:8
توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. تا اینکه صدای زنگ گوشیم بلند شد.
"زینگ... زینگ..."
+: الو، سلام.
×: سلام، ملکهی من.
+: خوبی؟ خبری ازت نیست!
×: شما هم که خبری نمیگیری. چند تا پرونده داشتم و درگیر اونا بودم. تو چطوری؟
+: ممنونم ، باید حضوری ببینمت.
×: اوکی، مگه چه خبره؟
+: وقتی دیدمت میگم.
×: باشه، پس ساعت ۴ همدیگه رو ببینیم.
+: اوکی، لوکیشن رو برات میفرستم.
×: باشه، خداحافظ
+: خداحافظ.
_: کی بود؟
+: مهم نیست.
_: عزیزم، وقتی ازت سؤال میپرسم، جواب درست بده.
+: منظورت رو نمیفهمم، تهیونگ.
_: منظورم کاملاً واضحه، عزیزم
.
+: شاید من نفهمم.
_: نه عشقم، منظورم این نبود. ببخشید... حالا میگی کی بود؟
+: یکی از دوستام.
_: اوهوم... رسیدیم، عزیزم.
ویو ا/ت
از ماشین پیاده شدیم. تهیونگ در رو برام باز کرد. وارد یه بوتیک خیلی شیک شدیم. یه لباس قشنگ توجهم رو جلب کرد و برداشتم. و پوشیدم
+: چطوره؟
_: برای چند لحظه محو زیباییش شدم. با اون لباس چند برابر زیباتر شده بود... عالیه. مگه میشه چیزی تو تن تو بد باشه؟
+: برای اولین بار جلوی تهیونگ خجالت کشیدم؛ حس عجیبی بود.
+: ممنونم. خانم، لطفاً همینو برام حساب کنید.
خواستم کارتم رو دربیارم که تهیونگ زودتر کارت خودش رو داد.
_: وقتی با منی، دست به کارتت نزن.
+: اونوقت چرا؟
_: چون من کنارتم.
+: باشه... حالا بریم برای خودت لباس بخریم.
_: فکر خوبیه. تو برام انتخاب کن، باشه؟
+: باشه.
چند دقیقه بعد، یه دست کتوشلوار براش انتخاب کردم. رفت پروش کنه. وقتی برگشت، فوقالعاده خوشتیپ شده بود.
_: ا/ت، نظرت چیه؟
+: عالی شدی.
_: معلومه خوشت اومده.
+: تهیونگ...
_: جانم؟
+: من ساعت ۴ باید یه جایی برم.
_: باشه، قلبم. خودم میرسونمت.
+: نه، لازم نیست. فقط خواستم بدونی.
_: هرجور راحتی.
خریدها تموم شد و از بوتیک بیرون اومدیم. ساعت حدود ۱۱:۰۰ بود و باید به تالار میرفتیم.
_: عزیز دلم، بریم؟
+: بریم.
ویو ا/ت
به تالار رسیدیم. رفتم لباسم رو پوشیدم و تهیونگ هم آماده شد. امروز تمام مافیاهای بزرگ دعوت بودن.
وقتی وارد سالن شدم، تهیونگ اون طرف سالن ایستاده بود؛ با اون کتوشلوار، فوقالعاده جذاب به نظر میرسید.
ویو تهیونگ
ا/ت وارد سالن شد... انگار ماه قدم به زمین گذاشته بود.
ا/ت کنارم نشست.
عاقد: خانم ا/ت، وکیلم؟
+: بله.
عاقد: شما چطور، آقای کیم؟
_: بله.
مراسم رو به پایان بود که چشمم به ا/ت افتاد؛ داشت با جونگکوک حرف میزد. خون توی رگهام به جوش اومد و خواستم سمتش برم، اما همین که نگاهم به چشمای ا/ت افتاد، آروم شدم.
_: عزیزم، بریم؟
+: بریم. خداحافظ، آقای جئون.
جونگکوک: خدانگهدار.
ادامه دارد...
۱ کامنت❤ ۱ لایک❤
توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. تا اینکه صدای زنگ گوشیم بلند شد.
"زینگ... زینگ..."
+: الو، سلام.
×: سلام، ملکهی من.
+: خوبی؟ خبری ازت نیست!
×: شما هم که خبری نمیگیری. چند تا پرونده داشتم و درگیر اونا بودم. تو چطوری؟
+: ممنونم ، باید حضوری ببینمت.
×: اوکی، مگه چه خبره؟
+: وقتی دیدمت میگم.
×: باشه، پس ساعت ۴ همدیگه رو ببینیم.
+: اوکی، لوکیشن رو برات میفرستم.
×: باشه، خداحافظ
+: خداحافظ.
_: کی بود؟
+: مهم نیست.
_: عزیزم، وقتی ازت سؤال میپرسم، جواب درست بده.
+: منظورت رو نمیفهمم، تهیونگ.
_: منظورم کاملاً واضحه، عزیزم
.
+: شاید من نفهمم.
_: نه عشقم، منظورم این نبود. ببخشید... حالا میگی کی بود؟
+: یکی از دوستام.
_: اوهوم... رسیدیم، عزیزم.
ویو ا/ت
از ماشین پیاده شدیم. تهیونگ در رو برام باز کرد. وارد یه بوتیک خیلی شیک شدیم. یه لباس قشنگ توجهم رو جلب کرد و برداشتم. و پوشیدم
+: چطوره؟
_: برای چند لحظه محو زیباییش شدم. با اون لباس چند برابر زیباتر شده بود... عالیه. مگه میشه چیزی تو تن تو بد باشه؟
+: برای اولین بار جلوی تهیونگ خجالت کشیدم؛ حس عجیبی بود.
+: ممنونم. خانم، لطفاً همینو برام حساب کنید.
خواستم کارتم رو دربیارم که تهیونگ زودتر کارت خودش رو داد.
_: وقتی با منی، دست به کارتت نزن.
+: اونوقت چرا؟
_: چون من کنارتم.
+: باشه... حالا بریم برای خودت لباس بخریم.
_: فکر خوبیه. تو برام انتخاب کن، باشه؟
+: باشه.
چند دقیقه بعد، یه دست کتوشلوار براش انتخاب کردم. رفت پروش کنه. وقتی برگشت، فوقالعاده خوشتیپ شده بود.
_: ا/ت، نظرت چیه؟
+: عالی شدی.
_: معلومه خوشت اومده.
+: تهیونگ...
_: جانم؟
+: من ساعت ۴ باید یه جایی برم.
_: باشه، قلبم. خودم میرسونمت.
+: نه، لازم نیست. فقط خواستم بدونی.
_: هرجور راحتی.
خریدها تموم شد و از بوتیک بیرون اومدیم. ساعت حدود ۱۱:۰۰ بود و باید به تالار میرفتیم.
_: عزیز دلم، بریم؟
+: بریم.
ویو ا/ت
به تالار رسیدیم. رفتم لباسم رو پوشیدم و تهیونگ هم آماده شد. امروز تمام مافیاهای بزرگ دعوت بودن.
وقتی وارد سالن شدم، تهیونگ اون طرف سالن ایستاده بود؛ با اون کتوشلوار، فوقالعاده جذاب به نظر میرسید.
ویو تهیونگ
ا/ت وارد سالن شد... انگار ماه قدم به زمین گذاشته بود.
ا/ت کنارم نشست.
عاقد: خانم ا/ت، وکیلم؟
+: بله.
عاقد: شما چطور، آقای کیم؟
_: بله.
مراسم رو به پایان بود که چشمم به ا/ت افتاد؛ داشت با جونگکوک حرف میزد. خون توی رگهام به جوش اومد و خواستم سمتش برم، اما همین که نگاهم به چشمای ا/ت افتاد، آروم شدم.
_: عزیزم، بریم؟
+: بریم. خداحافظ، آقای جئون.
جونگکوک: خدانگهدار.
ادامه دارد...
۱ کامنت❤ ۱ لایک❤
- ۱۶.۹k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط