do not leave me

do not leave me
☆p9



ویوات
با هه سو از اتاق امدیم بیرون که یهو هه سو گریش گرفت
ات: ه... ههسو چیشد
هه سو: ات ا.. اون عوضی منو...
با امدن کوک حرفش نصفه موند
ات: کوک تو اینجا چیکار میکنی
کوک: هیچی همینطور امدم ببینم چرا انقدر طولش دادین
ات: برو من الان میام
کوک: اکی باش
ات: خوب هه سو بگو چیشد
هه سو: اون منو باردار کرد بعد گفت اگر بچمو نندازم منو میکشه من به دروغ گفتم انداختمش ولی بچم و به دنیا اوردم او... اون به باباش نیاز داره ات خواهش میکنم کوک و ول کن
با حرفی که زد نمی دونستم باسد چی بگم انگار لال شدع بودم
ات: ب.. باش عزیزم تو فعلا بخواب
هه سو: باشه ات مرسی
ویو هه سو
هه دختره احمق فکر کردی میزارم راحت با عشق من زندگی کنی
ویو کوک
رو تخت نشستنه بودم منتظر ات بودم که از در امد تو وقتیبهش نگاه کردم انگار داشت گریه میکرد
کوک: عزیزم چیزی شده
ات: ها چی نه ( اشکاشو پاک مینکه) یکم چشم میسوزه همین
کوک: باشع بیا بخوابیم
با هم خوابیدم ولی همینکه خواستم بغلش کنم خودشو کشید عقب
کوک: برا چی فرار میکنی
ات: چیز خوب یکم گلوم درد میکنه فک کنم سرما خوردم نمی خوام توهم سرمابخوره
کوک: مهم نیست
ات: نه دیگه کوک
کوک: باشه
ویو ات
ساعتای ۴و۵ صبح بود از روی تخت خیلی اروم بلند شدم رفتم از کمد لباس گرفتم و رفتم بیرون با مکان یاب گوشیم تونستم خونمو پیدا کنم و راه افتادم وقتی رسیدم با خودم فک کردم ممکن کوک منو اینجا پیدا کنه رفتم سمت خونه مامان و بابام بعد از کلی در زدن پدرم درو باز با دیدن من گریش گرفتو محکم بغلم کرد منم محک بغلش کردم دلم خیلی براش تنگ شده بود ( خواهرم کلا چند روز نبودی 😐) رفتیم داخل و
ات: بابا من خیلی خستم میشه الان بخوابم صبحح برات توضیح میدم چیشد
پدر ات: باشه دخترم فقط یچیزی گوشیت و خاموش کنو برو تو اتاق زیر خونه بخواب
پدرم جوری حرف میزد انگار خبر داشت کی دنبالمه
ات: بابا تو میدونستی
پدر ات: ببخشید دخترم اره من میدونستم هر چقدرم بهش گفتم ولت کنه نکرپ حتی پولو تا قرون اخر بهش دادم ولی گفت ولت نمیکنه
ات: اشکال نداره بابا جون من میرم اتاق بخوابم
پدر ات: باشع دخترم گشنت شد پایین غذا هست اگر یوقت امد اینجا تو از پنجره اونجا فرار کن
ات: اما....
پدر ات: اون با من کاری نداره نترس
رفتم پایین می خواستم بخوابم که یاد دوستام افتادم گریم گرفت انقدر گریه کردم که خوابم برد
صبح
صبح از خواب پاشدم تو یخگال و نگاه کردم قهوه اماده بود خوردم و اروم در بالا رو باز کردم دیدم بابام گفت
پدر ات: ات دخترم مشکلی نیست می تونی بیای بیروت
ات: اوففف اخیش اون پایین احساس تنتایی میکردم
یهو یکی از پشت محکم بغلم کرد دیدم مامانمه منم محکم بغلش کردن بعد از توضیح به مامان بابام که چیشد به بابام گفتم.....
دیدگاه ها (۵)

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

به زیباییه مشکی

#برادر ناتنی من

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

مربی موتور سوار

#میکاپ_آرتیست_من

bts

فیک تهیونگ

الماس زیبای من ...

The unwanted Roommate __________________________ویو پارک یور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط