{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۷:

جونگ‌کوک با قدم‌های بلند مچ دستم رو کشید و بی‌محابا برد داخل اتاقِ کارِ خودش. در رو با یه لگدِ محکم بست و قفل کرد. قبل از اینکه فرصت کنم جیغ بزنم یا اعتراض کنم، هولم داد به سمتِ میزِ کارش و با دو دستش دو طرفِ من رو روی میز قفل کرد.

چشم‌های سیاهش از فرطِ خشم برق می‌زد، صداش بم و خطرناک توی گوشم پیچید:
- «تو مغزت چی می‌گذره، ا/ت؟! ها؟! رفتی نشسته‌ بودی با نامزدِ خونی‌ترین دشمنِ من قاه‌قاه می‌خندیدی؟ فکر کردی نامجون و لیسا اومدن اینجا چای بخورن؟ اونا دارن برای نابودیِ من نقشه می‌کشن، اونوقت تو داری با ملکهٔ دشمن دوست می‌شی؟!»

با خشم دسته‌ام رو از زیر دستش کشفتم بیرون و با تمام توان هولش دادم عقب. سینه به سینهcalم ایستادم و فریاد زدم:
- «به تو ربطی نداره! من توی این قفسِ لعنتی زندانی‌ام، حداقل اجازه بده یه دوستِ هم‌درد داشته باشم! تو فکر کردی فقط خودت می‌فهمی دنیا دستِ کیه؟»

جونگ‌کوک خواست چیزی بگه که ناگهان... صدای گوش‌خراشِ **آژیرِ خطرِ عمارت** بلند شد!

چراغ‌های اضطراریِ سقف خاموش شدن و جاشون نورِ سرخ و چشمک‌زنِ آژیر فضای اتاق رو پر کرد. رنگ از رخسارِ جونگ‌کوک پرید. در یک ثانیه‌ کلت‌ش رو کشید بیرون، اما دیر شده بود...

قبل از اینکه جونگ‌کوک بتونه حرکتی بزنه، قفلِ درِ اتاق با یک شلیکِ دقیق و مستقیم منفجر شد و در با شتاب باز شد. دودِ غلیظی پیچید و از میانِ دود، **کیم نامجون** با اون پالتوی بلندِ مشکی، در حالی که یه لبخندِ مرموز و ترسناک روی لبش بود، قدم گذاشت داخل. اسلحه‌اش رو دقیقاً نشونه گرفته بود روی قلبِ جونگ‌کوک!

لیسا هم پشتِ سرش با چهره‌ای که دیگه اون دخترِ بی‌خیالِ توی کتابخانه نبود، با یه خونسردیِ مرگبار ایستاده بود و اسلحه دستش بود.

نامجون نگاهی به من و جونگ‌کوک انداخت، خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:
- «مهمونیِ کوچیکتون تموم شد، جونگ‌کوک... حالا وقتِ تسویه حسابه. یا زنت رو همینجا تحویل من می‌دی، یا مغزِ جفتتون رو می‌پاشم روی این دیوار!»

جونگ‌کوک بدونِ کوچک‌ترین ترسی، قدمی جلو گذاشت تا جلوی من رو بگیره، تفنگش رو بالا آورد و با صدایی که از خشم می‌لرزید غرید:
- «جرئتش رو داری امتحان کن، نامجون... ولی قبلش مطمئن می‌شم که با خودت به جهنم ببریمت!»

***
دیدگاه ها (۰)

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

دختر و پارتی

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

ادامه ی پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط