اعتماد پارت|۵۳|
ا/ت
به محض ورودم به باغ قطره های بارون شروع به باریدن کردن
خیلی وقت بود زیره بارون قدم نزده بودم
با حس خوبی صورتمو سمت آسمون گرفتم
با صدای بلندی کفتم:خیلی خوبههه
خندهی بلندی کردم و بیشتر متمایل شدم به سمت باغ
برخورده قطره های بارون با پوست سر و صورتم بیشتر مشتاقم میکرد که بمونم
چشمامو بستم و صورتمو سمت آسمون نگه داشتم
یه لحظه حس کردم چیزی به پام برخورد کرد
متعجب چشم باز کردم و به محض دیدن کناره پام..
جیغ کر کنندهای کشیدم و شروع کردم به دویدن
سگ بود..یه سگ بزرگ قهوهای رنگ!
داشت دنبالم میدوید
–یکی کمکم کنه..اینو ازم دور کنین
جیغ بلنده دیگهای کشیدمو سرمو برگردوندم به عقب با دیدن اینکه نیست
وایستادم،نفسم به سختی بالا میومد
خم شدم و دستمو رو قفسه سینم گذاشتم
با شنیدن صداش پابه فرار گذاشتم و اما یهویی پرت شدم تو استخر..
چطور ندیدمش..
دست و پا زدمو خودمو کشیدم بیرون
–خانم؟خانم؟ حالتون خوبه؟
با نگاه های اعصبی برگشتم سمت صدا
یکی از محافظا بود که قلاده سگه دستش بود
–مرتیکه مگه کری من دارم جیغ میکشم؟ برای چی ولش کردین همچین جونوری رو تو باغ؟
سگه انگار حرفمو فهمیده باشه که صدای بدی داد
از صداش تو خودم جمع شدم
–منو ببخشید خانم
دلم براش سوخت انگار ترسیده بود
از استخر اومدم بیرون و گفتم:خب حالا نترس من به رییست چیزی نمیگم،فقط دیگه نیارش اینورا
سرشو خم کرد و رفت
خیس اب بودم،لباسام به تنم چسبیده بود
با بیچارگی وارده عمارت شدم
خاله یو با دیدنم چشماش داشت از حدقه بیرون میزد
–چیشده؟
با لرز نگاش کردم
–من از دست تو چیکار کنم
دستمو گرفت و بردم بالا
موهامو خشک کرد و منم لباسامو عوض کردم
خزیدم زیره پتو تا گردنم بالا کشیدمش
سوز سرما تو استخونام بود
همونطور تا موقع نهار موندم تا اینکه خاله یو با سوپ وارده اتاقم شد
سوزشی تو گلوم حس میکردم،اما فکر نکنم سرماخورده باشم
–من که سرما نخوردم
–با این وضعیتت سرما هم میخوری
–اما من از سوپ بدم میاد
–حرف نزن بخور
به زور به خوردم داد،کم کم بینیم داشت کیپ میشد،این برای من مثل سم بود.
با صدای گرفتهای تشکر کردم و خاله یو با گفتن اگه چیزی نیاز داشتم صداشون کنم رفت بیرون
دوباره رفتمزیره پتوم و چشمامو بستم
به محض ورودم به باغ قطره های بارون شروع به باریدن کردن
خیلی وقت بود زیره بارون قدم نزده بودم
با حس خوبی صورتمو سمت آسمون گرفتم
با صدای بلندی کفتم:خیلی خوبههه
خندهی بلندی کردم و بیشتر متمایل شدم به سمت باغ
برخورده قطره های بارون با پوست سر و صورتم بیشتر مشتاقم میکرد که بمونم
چشمامو بستم و صورتمو سمت آسمون نگه داشتم
یه لحظه حس کردم چیزی به پام برخورد کرد
متعجب چشم باز کردم و به محض دیدن کناره پام..
جیغ کر کنندهای کشیدم و شروع کردم به دویدن
سگ بود..یه سگ بزرگ قهوهای رنگ!
داشت دنبالم میدوید
–یکی کمکم کنه..اینو ازم دور کنین
جیغ بلنده دیگهای کشیدمو سرمو برگردوندم به عقب با دیدن اینکه نیست
وایستادم،نفسم به سختی بالا میومد
خم شدم و دستمو رو قفسه سینم گذاشتم
با شنیدن صداش پابه فرار گذاشتم و اما یهویی پرت شدم تو استخر..
چطور ندیدمش..
دست و پا زدمو خودمو کشیدم بیرون
–خانم؟خانم؟ حالتون خوبه؟
با نگاه های اعصبی برگشتم سمت صدا
یکی از محافظا بود که قلاده سگه دستش بود
–مرتیکه مگه کری من دارم جیغ میکشم؟ برای چی ولش کردین همچین جونوری رو تو باغ؟
سگه انگار حرفمو فهمیده باشه که صدای بدی داد
از صداش تو خودم جمع شدم
–منو ببخشید خانم
دلم براش سوخت انگار ترسیده بود
از استخر اومدم بیرون و گفتم:خب حالا نترس من به رییست چیزی نمیگم،فقط دیگه نیارش اینورا
سرشو خم کرد و رفت
خیس اب بودم،لباسام به تنم چسبیده بود
با بیچارگی وارده عمارت شدم
خاله یو با دیدنم چشماش داشت از حدقه بیرون میزد
–چیشده؟
با لرز نگاش کردم
–من از دست تو چیکار کنم
دستمو گرفت و بردم بالا
موهامو خشک کرد و منم لباسامو عوض کردم
خزیدم زیره پتو تا گردنم بالا کشیدمش
سوز سرما تو استخونام بود
همونطور تا موقع نهار موندم تا اینکه خاله یو با سوپ وارده اتاقم شد
سوزشی تو گلوم حس میکردم،اما فکر نکنم سرماخورده باشم
–من که سرما نخوردم
–با این وضعیتت سرما هم میخوری
–اما من از سوپ بدم میاد
–حرف نزن بخور
به زور به خوردم داد،کم کم بینیم داشت کیپ میشد،این برای من مثل سم بود.
با صدای گرفتهای تشکر کردم و خاله یو با گفتن اگه چیزی نیاز داشتم صداشون کنم رفت بیرون
دوباره رفتمزیره پتوم و چشمامو بستم
- ۲.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط