خودم میدونم چیکار کنم به غلط کردن بیوفتی...
خودم میدونم چیکار کنم به غلط کردن بیوفتی...
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
با چشم های گشاد شده به تویی که بهش نزدیک میشدی نگاه کرد و با لحن متعجب و عصبانیی لب زد
بدون توجه به حالت چهره و لحنش ، سریع مقابلش زانو زدی و با تیغ توی دستت..شروع به باز کردن طناب های سفت دور بازوش کردی..
وقت زیادی نداشتی پس نمیتونستی فعلا به ابراز رو مخ نگرانیش توجهی کنی...
_ با توعم..اینجا چیکار میکنی ؟
با صدای آروم اما عصبانیی غرید ولی خب تو لجباز تر از این بودی که حتی توی این موقعیت فقط چون با دوست پسرت قهر کرده بودی..جوابش رو ندی..
بلاخره آخرین تیکه از طناب رو با تمام زورت بریدی و دو طرف دستاش رو از هم باز کردی... بدون گفتن چیزی ، از روی زمین بلند شدی و دستش رو محکم گرفتی و کمکش کردی تا سر پا بشه ولی اون هنوز با نگاهی سوالی بهت نگاه میکرد
_ اینجا چیکار میکنی ؟..نمیدونی خطرناکه؟..چرا اومدی ؟
+ چطور میتونم وقتی میفهمم دزدیده شدی بشینم توی خونه؟..نکنه میخواستی اونا بکشنت؟
نفس عمیقی کشید و با ناباوری موهاش رو به سمت عقب هل داد
_ تو..تو دیوونه ای؟..میدونی ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟..اصلا میدونی اینجا چطور مکانیه؟...تو عقل توی کلت هست؟
با صداش که هر لحظه بلند تر و بلند تر میشد..دندونات رو روی هم فشار دادی و از شدت عصبانیت... بدون اینکه خودت هم لحظه ای آگاه باشی داری چیکار میکنی ، یقه اش رو محکم گرفتی و سرش رو به سمت خودت کشیدی..
با چشمای به خون نشسته ای توی چشم های دوست پسرت طوری که انگار قصد جونش رو داری خیره شدی
+ خفه شو هوانگ هیونجین و فقط دنبالم بیا..
از لحن زیر دندونیت که با تمام وجودت از حرص لب زدی..چشماش از تعجب گرد شد..هرگز تورو توی این وضعیت تا این حد جدی و عصبانی ندیده بود پس..ترجیح داد ساکت بمونه..
_ خیله خب..خیله خب.. متاسفم..
یقه اش رو با شدت رها کردی و دستش رو گرفتی
+ بریم خونه...خودم میدونم چیکار کنم به غلط کردن بیوفتی آقای هوانگ
(منحرف باشید
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
با چشم های گشاد شده به تویی که بهش نزدیک میشدی نگاه کرد و با لحن متعجب و عصبانیی لب زد
بدون توجه به حالت چهره و لحنش ، سریع مقابلش زانو زدی و با تیغ توی دستت..شروع به باز کردن طناب های سفت دور بازوش کردی..
وقت زیادی نداشتی پس نمیتونستی فعلا به ابراز رو مخ نگرانیش توجهی کنی...
_ با توعم..اینجا چیکار میکنی ؟
با صدای آروم اما عصبانیی غرید ولی خب تو لجباز تر از این بودی که حتی توی این موقعیت فقط چون با دوست پسرت قهر کرده بودی..جوابش رو ندی..
بلاخره آخرین تیکه از طناب رو با تمام زورت بریدی و دو طرف دستاش رو از هم باز کردی... بدون گفتن چیزی ، از روی زمین بلند شدی و دستش رو محکم گرفتی و کمکش کردی تا سر پا بشه ولی اون هنوز با نگاهی سوالی بهت نگاه میکرد
_ اینجا چیکار میکنی ؟..نمیدونی خطرناکه؟..چرا اومدی ؟
+ چطور میتونم وقتی میفهمم دزدیده شدی بشینم توی خونه؟..نکنه میخواستی اونا بکشنت؟
نفس عمیقی کشید و با ناباوری موهاش رو به سمت عقب هل داد
_ تو..تو دیوونه ای؟..میدونی ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟..اصلا میدونی اینجا چطور مکانیه؟...تو عقل توی کلت هست؟
با صداش که هر لحظه بلند تر و بلند تر میشد..دندونات رو روی هم فشار دادی و از شدت عصبانیت... بدون اینکه خودت هم لحظه ای آگاه باشی داری چیکار میکنی ، یقه اش رو محکم گرفتی و سرش رو به سمت خودت کشیدی..
با چشمای به خون نشسته ای توی چشم های دوست پسرت طوری که انگار قصد جونش رو داری خیره شدی
+ خفه شو هوانگ هیونجین و فقط دنبالم بیا..
از لحن زیر دندونیت که با تمام وجودت از حرص لب زدی..چشماش از تعجب گرد شد..هرگز تورو توی این وضعیت تا این حد جدی و عصبانی ندیده بود پس..ترجیح داد ساکت بمونه..
_ خیله خب..خیله خب.. متاسفم..
یقه اش رو با شدت رها کردی و دستش رو گرفتی
+ بریم خونه...خودم میدونم چیکار کنم به غلط کردن بیوفتی آقای هوانگ
(منحرف باشید
- ۹۲.۰k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط