عشق منطق سرش نمیشه پارت ۱۲
عشق منطق سرش نمیشه پارت ۱۲
بخش سوم = سوپرایز !
جونگیم و ماریا و ته و جونگ کوک وارد کلاس شدن . معلم داشت برگه ها رو پخش میکرد . ولی چون از جونگیم حساب میبرد چیزی نگفت . همه نشستن سرمیزاشون که
یونگی گفت : استاد این کلاس قانون نداره ... طرف باید نیم ساعت پیش میومد الان اومده و شما چیری بهش نمیگید . مگه خونه اینا از ما رنگی تره ؟
جونگیم گفت : بابات که مایه داره برو بهش بگو دانشگاه تا برات بسازه مجبور نیستی اینجا درس بخونی .
یونگی گفت : ببخشید خانم جئون ولی پدر من مثل پدر بنده بیکار نیست .
جونکیم نشست سر جاش و گفت : خب پس با این که خون منو دوستام رنگیه کنار بیا ...
( بعد امتحان )
ته گفت : عجب امتحانی بود .
جونگیم گفت : این و ولش کن امتحان هفته بعد و چیکار کنیم ؟
جونگ کوک حرف جونکیم رو تائید کرد و گفت : آره از اداره قراره بیان ... دیگه نمیتونیم تقلب کنیم حتی مراقب ها هم فرق دارن .
ماریا پوکر گفت : کسی میدونه قراره چحوری پاس شیم .
جونگیم قاطع گفت : آره . من میدونم
جونگ کوک با تعجب گفت : جون مامان راست میگی ؟؟؟؟
جونگیم گفت : اوهوم .
ماریا گفت : خب چیه راه حلت ؟
جونگیم گفت : مین یونگی ! .
ماریا و ته و جونگ کوک با تعجب گفتن : جاننننننن!!!!!
جونگیم گفت : آره باباش با اداره پارتی داره ... اما اونا مجوز واسه تقلب ندارن چون ما اینحاییم . ( منظورش اینکه چون جونگیم شون هستن نمیتپنه تقلب کنن . و اگه حونیگم بفهمه ... خب معلومه خون به پا میکنه . )
ته گفت : و اگه قبول نکنه ؟ ...
جونگیم گفت : اون خودشم حوصله خوندن کلی چرت و پرت رو نداره .
خلاصه که کل روز رو برنامه ریزی میکردن که چگونه امتحان رو پاس شن ...
و امااااااا ...
ساعت از ۳ گذشته بود . جونگیم و جونگ کوک وارد حیاط عمارت شدن . جونگ کوک در حال عمارت رو باز کرد و رفتن داخل خونه . سوزان و ای سونگ عین همیشه داشتن به کاراشون میرسیدن که با یسته شدن در حال سمت صدا برگشتن . سوزان که جوش آورده بود گفت :
مثلا قهر بودین .
جونگیم گفت : خب ... آشتی کردیم
لی سونک گفت : در جریانید که خیلی دیر کردید ؟
جونگیم گفت : بهت گفتم که هرکاری بخوام میکنم .
لی سونگ با صدای نسبتا بلند گفت : خیلی بیجا میکنی هر کاری میخوای میکنی .
جونگیم یکه خورد اما گفت : آها . اوکی .
سوزان گفت : برید تو اتاقاتون .
جونگیم جونگ کوک گفتن : اتاقامون ؟؟؟
لیسونگ با لحنه نصیحت آمیز اما سرد گفت : یاد آوری میکنم شماها قهر بودید و اتاقاتون جداعه تا یک ماه .
جونگیم گفت : که چی ؟
لی سونگ که حسابی جوش آورده بود گفت : نه تو نه برادرت حق ندارید نه جایی برید نه اتاقاتون یکی باشه حتی حق دانشگاه رفتنم ندارید .
جونگیم دیگه رسما خشکش زد . یه قدم سمت پدرش برداشت و زانو زد . حالا حس یونگی رو درک میکرد . تمام غرورش رفت زیر سوال .
جونگیم گفت : ......
یوه یوه 💛
بخش سوم = سوپرایز !
جونگیم و ماریا و ته و جونگ کوک وارد کلاس شدن . معلم داشت برگه ها رو پخش میکرد . ولی چون از جونگیم حساب میبرد چیزی نگفت . همه نشستن سرمیزاشون که
یونگی گفت : استاد این کلاس قانون نداره ... طرف باید نیم ساعت پیش میومد الان اومده و شما چیری بهش نمیگید . مگه خونه اینا از ما رنگی تره ؟
جونگیم گفت : بابات که مایه داره برو بهش بگو دانشگاه تا برات بسازه مجبور نیستی اینجا درس بخونی .
یونگی گفت : ببخشید خانم جئون ولی پدر من مثل پدر بنده بیکار نیست .
جونکیم نشست سر جاش و گفت : خب پس با این که خون منو دوستام رنگیه کنار بیا ...
( بعد امتحان )
ته گفت : عجب امتحانی بود .
جونگیم گفت : این و ولش کن امتحان هفته بعد و چیکار کنیم ؟
جونگ کوک حرف جونکیم رو تائید کرد و گفت : آره از اداره قراره بیان ... دیگه نمیتونیم تقلب کنیم حتی مراقب ها هم فرق دارن .
ماریا پوکر گفت : کسی میدونه قراره چحوری پاس شیم .
جونگیم قاطع گفت : آره . من میدونم
جونگ کوک با تعجب گفت : جون مامان راست میگی ؟؟؟؟
جونگیم گفت : اوهوم .
ماریا گفت : خب چیه راه حلت ؟
جونگیم گفت : مین یونگی ! .
ماریا و ته و جونگ کوک با تعجب گفتن : جاننننننن!!!!!
جونگیم گفت : آره باباش با اداره پارتی داره ... اما اونا مجوز واسه تقلب ندارن چون ما اینحاییم . ( منظورش اینکه چون جونگیم شون هستن نمیتپنه تقلب کنن . و اگه حونیگم بفهمه ... خب معلومه خون به پا میکنه . )
ته گفت : و اگه قبول نکنه ؟ ...
جونگیم گفت : اون خودشم حوصله خوندن کلی چرت و پرت رو نداره .
خلاصه که کل روز رو برنامه ریزی میکردن که چگونه امتحان رو پاس شن ...
و امااااااا ...
ساعت از ۳ گذشته بود . جونگیم و جونگ کوک وارد حیاط عمارت شدن . جونگ کوک در حال عمارت رو باز کرد و رفتن داخل خونه . سوزان و ای سونگ عین همیشه داشتن به کاراشون میرسیدن که با یسته شدن در حال سمت صدا برگشتن . سوزان که جوش آورده بود گفت :
مثلا قهر بودین .
جونگیم گفت : خب ... آشتی کردیم
لی سونک گفت : در جریانید که خیلی دیر کردید ؟
جونگیم گفت : بهت گفتم که هرکاری بخوام میکنم .
لی سونگ با صدای نسبتا بلند گفت : خیلی بیجا میکنی هر کاری میخوای میکنی .
جونگیم یکه خورد اما گفت : آها . اوکی .
سوزان گفت : برید تو اتاقاتون .
جونگیم جونگ کوک گفتن : اتاقامون ؟؟؟
لیسونگ با لحنه نصیحت آمیز اما سرد گفت : یاد آوری میکنم شماها قهر بودید و اتاقاتون جداعه تا یک ماه .
جونگیم گفت : که چی ؟
لی سونگ که حسابی جوش آورده بود گفت : نه تو نه برادرت حق ندارید نه جایی برید نه اتاقاتون یکی باشه حتی حق دانشگاه رفتنم ندارید .
جونگیم دیگه رسما خشکش زد . یه قدم سمت پدرش برداشت و زانو زد . حالا حس یونگی رو درک میکرد . تمام غرورش رفت زیر سوال .
جونگیم گفت : ......
یوه یوه 💛
- ۵.۳k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط