{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصــ💜دومــ💜

فصــ💜دومــ💜

پارت۶۷💜

ددی💜شوگره💜اجباریه من 💜


یورا:: پاشو بیا داخل سرما میخوری
سانامی:: نخیر تا جیمین نیاد نمیام
یورا:: دختر مگه بچس الان پیداش میشه
سانامی:: میخام برم دنبالش
یورا:: پاشو برو اصن

مامان بزرگ یورا رفت داخل
سانامی هم پاشد رفت دنبال جیمین
دیگه صبرش تموم شده بود
ساعت ۸ شب بود
هنوز جیمین ب خونه برنگشته بود
سانامی تو محله های دِه دنبال جیمین بود
خودشم نمیدونست کجا میره
فقط خوب اطرافو با نگرانی میدید و میخاست جیمینو ببینه...



جیمین:: یعنی چی اومد دنباله من؟!
یورا:: چاییتو بخور،چند دقیقه دیگه هم شامو میارم
جیمین:: مامان بزرگ چی میگی😐سانامی معلوم نیست کجا رفته،اون تازه اومده اینجا ممکنه گم بشه چرا گذاشتی بره
یورا:: باخودم گفتم مگه این روستا چقده...گم نمیشه و یکم ک بره جلو میاد
جیمین:: ن این وقتی نگرانه من بشه آروم نمیگیره و اگه دنبالمه نمیاد تا پیدام کنه

یورا:: حالا تو برو دنباله اون😂
جیمین:: مامان بزرگ😐😐

جیمین پاشد و رفت بیرون
مامان بزرگه هم خیلی ریلکس چایی مینوشید...


جیمین ویو:
خدای من اگه چیزیش شده باشه چی...اگه سرماخورده باشه،گم شده باشه و...
نباید زیاد بیرون میبودم وقتی میدونستم سانامی حساسه تحمل نداره و زودنگران میشه...

یک ساعت بعد...

جیمین تقریبا پیاده کل ده رو گشته بود
دیگه عصبی بود و کلافه

جیمین:: هرچی بود حق نداشتی بدون اجازه میزدی بیرون...اخخخخ خدای من...

یونا:: جیمیناااا

جیمین برگشت و یه دختر کلاس پنجم شیشمی دید...

جیمین:: تویی یونا کوچولو؟!
یونا:: اوهوم😊
جیمین:: تو اینجا چیکار میکنی؟! هوا سرده برو خونتون
یونا:: اونی سانامی خونهٔ ماست
جیمین:: چ..چی اونو میشناسی؟! راستی میگی؟!
یونا:: آره نیم ساعتی هست خونمونه
جیمین:: خیلی خب بیا بریم

جیمین همراهه دختره رفت و وارد خونشون شد

یونا:: بیاین داخل

یونا دستشو گرفت و وارد خونه شدن
جیمین دید سانامی نشسته
سانامی با دیدن جیمین بغضش گرفت و پاشد

@ آه خوش اومدی پارک جیمین بیا بشین
جیمین:: خیلی ممنون باید با همسرم برگردم خونه
& شام بمونید بعد برید
جیمین:: ن...مامان بزرگ تنهاست...عجله داریم

سانامی رفت پیشه جیمین وایساد
جیمین دستشو گرفت و رفتن

@ صبر کن جیمین

جیمین وایساد و بهش نگاه کرد

@ همسرت خیلی نگرانت بوده ازش عصبی نباش...اون لایقه توئه واقعا
جیمین:: ممنون ک مراقبش بودین

جیمین بهشون احترام گذاشت و رفتن
از خونشون زدن بیرون و راه افتادن برن خونه

سانامی:: کجا بودی🥺اروممم دستمممم
جیمین:: چیزی نشنوم تا بریم خونه

هواسرد بود و جیمین تندتر رفت
چند مین بعد رسیدن و رفتن داخل

سانامی:: عاااییییی دستمو فشار ندهههه
جیمین:: با اجازه کی شب زدی بیرون و تااین موقع نیومدی هااا؟؟؟!!!
سانامی:: عااخخخ ترخدا بسه..ف..فشارش نده درد دارهههه
جیمین:: من گفتم بزنی بیرون هوم؟! اونم با دامنه کوتاه و پیرهن نازک و توری،چاک سینتم کامل معلومه!
سانامی:: هقق..هق م..من فقط نگرانت بودم اومدم ببینم کجاااییی😭

یورا:: چخبره؟! انگار قوم مغول اومده😑مگه اینجا تَویلَس؟!

جیمین دست سانامیو ول کرد و لب خودشو بین دندوناش فشورد...

سانامی:: من نگرانش بودم رفتم ببینم کجاس،کلی گشتم ندیدمش...بعد نفهمیدم چطور برگردم...
اون خانواده بهم گفتن برم پیششون تا بعد برم گردونن🥺
جیمین:: قبل اینکه بیایم بهت گفته بودم بدونه اجازم حق نداری جایی بری مگه همیشه یکی از قوانین این نیس؟؟؟؟
سانامی:: معذرت میخام ک مهم بودی و نگرانت شدم...حالا دست از سرم بردار!!
جیمین:: دیگه داری...
یورا:: جیمین نیشتو ببند و حرف مفت نزن
جیمین:: این یه مسئله بینه منو زنمه لطفا...
یورا:: سانامی عزیزم بیا بریم شامتو بدم ول کن اینو
سانامی:: چ..چشم🥺

جیمین چشم غُره ای ب سانامی رفت و برگشت تو اتاقش

سانامی:: نمیاد شام بخوره...
یورا:: اون منظوری نداشت،زیادی نگرانت شد و روت حساسه
سانامی:: اوهوم...
دیدگاه ها (۱۳)

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

رمان : قلب در تاریکی

part42+باشه چن دقیقه نگذشت که بابایه نیلا از اتاقش اومد بیرو...

حسلم سررفت گفتم بیام تک پارتی بنویسم

به ۳۰تا برسونید تا امشب۶تا پارت بزارم

ازدواج اجباری part : 9 ویو ملودی بعد ده مین رسیدیم به یه عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط