{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part42

part42


+باشه
چن دقیقه نگذشت که بابایه نیلا از اتاقش اومد بیرون
م۰ن:برای چی خوشتیپ کردی
پ۰ن:خب چه اشکالی داره
م۰ن:دارم برات

خلاصه بعد کلی بحث از خونه زدن بیرون

چن ساعت بعد جلو در عمارت ایستادن
م۰ن:عمارت میمونن
پ۰ن:فِک کنم . پیاده شین
از ماشین پیاده شدن و به طرف در خونه رفتن
م۰ن:ایفون رو بزن
پ۰ن:باشه
ایفون رو زدن که بابایه جیمین درو باز کرد

پ۰ج:سلام خوش اومدین بفرمایید داخل
م۰ن:سلام ممنونم
وارد خونه شدن و به طرف هال رفتن
نشستن و بعد احوال پرسی به طرف میز غذا خوری رفتن و شروع کردن به غذا خوردن


بین غذا
م۰ج:راستی پس فردا عروسی هستا یادتون رفته؟
+ها؟ چقد زود من یادم نبود
م۰ج:ای بابا هنوز شما ها لباس هم نخریدید
_راس میگی. عزیزم فردا بریم لباسو اینجوری چیزا بگیریم
+باشه
پ۰ن:ماهم تالار بگیریم و کارت عروسی که اصلا ننوشتیم
م۰ج:غذا بخوریم من کارت عروسی خریده بودم بیارم شما ها بنویسید


غذا تموم شد و مامان نیلا با مامان جیمین وخود نیلا سفره رو جمع کردن
مردها هم رفتن کارت عروسی بنویسن


بعد نوشتن کارت عروسی
پ۰ن:تموم شد

دیگه نشستن رو مبل و یکم صحبت کردن و به خونشون برگشتن


ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۱۲)

دوست دختر کوچولوی من ویو پیش بزرگترا م/جس: پدر جان واقعا سل...

پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط