عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part ³
ی چند دقيقه ای روی مبل نشستم که جونگکوک گفت
جونگکوک: همین جوری بیکار نشین کل اتاق رو هم گردگیری کن هم تمیز کن اگه ببینم کمی خاک روی هرجایی باشه کشتمت فهمیدی؟
(پوزخند)
ات: چچ..ش.م
ویو ات: کل اتاق رو تمیز کردم دیگه حتی نمیتونستم حرف بزنم گلوم داشت میخواست ی قطره آب هم نخورده بودم ارباب هم بیرون بود
هنوز ی زره دیگه بود اونم تمیز کردم ( ساعت ¹ شبه )
که یهو در با شتاب باز شد جونگکوک... نه یعنی ارباب اومد معلوم بود اعصاب نداره که یهو سرم عربده کشید
جونگکوک: چرا هنوز اینجایی( عربده کل قصر رو صداش پر کرده بود)
ات: خیلی ترسیدم میدونستم حوصله ی توضیح دادن نداره پس سریع گفتم
ات: ببخشید الان میرم
داشتم میرفتم که یهو از کمرم گرفت
گف
جونگکوک: ن باید تنبیه شی تا آدم ت کنم
یهو منو محکم پرت کرد روی تختی که اونجا بود داشتم مثل بید میترسیدم خیلی ازش میترسیدم
( اسمات هس جنبه نداری نخون )
محکم لباش رو روی لبام گذاشت خیلی وحشی داشت میبوسیدم آنقدر قوی بود که من نه میتونستم همراهی کنم نه میتونستم پسش بزنم
یهو از لبام دل کند سرشو کرد توی گردنم بعدش گردنم رو همش گاز میگرفت( داشتن کیس میرفتن و ات بچه ی مثبتی از اهم اهم هیچ چیزش خبردار نیس:/ )
که قطره اشکی از چشمام ریخت خیلی بد گاز میگرفت که یهو متوجه اشکام شد
ویو جونگکوک:
داشتم باهاش کیس میرفتم لذت میبردم که با دیدن اشکش قلبم انگار تیکه تیکه شد( آخه توی اون لحضه باید قلبت تیکه تیکه شه؟😂)
ولش کردم گفتم
جونگکوک: فعلا بسه برات بسه بقیشو ی زمان دیگه باهم انجام میدیم
(حرفایی که جونگکوک آوی ذهنش)
:من میدونستم ات باکره هس حتی تا حالا دوست پسر نداشته برای اولین بارش خیلی تند رفتم دلم براش سوخت( پایان حرفایی که جونگکوک در ذهنش میگه)
ات رو خیلی آروم بغل کردم داشتم گردنش رو خیلی آرون بوس میکردم هنوز گریه میکرد اما بیصدا گریه میکرد همش اشکاش رو گونش لیز میخورد منم یهو هنگامی که ی اشک داشت از گونش عبور میکرد بوسش کردم( لپش رو میگعههه)
بهش گفتم
جونگکوک: ببخشید خیلی تند رفتم بعد هی از گونش بوسش کردم
هنوز چیزی نمیگفت
جونگکوک: میشه گریه نکنی؟
ویو ات:
خیلی یهو مهربون شد
ولی من هنوز میترسیدم ازش پلی وقتی گفت میشه گریه نکنی دست از گریه کردن برداشتم اونم آروم منو بغل کردم و خیلی بزرگ قوی بود یا شاید من خیلی کوچولو بودم سرم روی سینش قرار گرفته بود خیلی محکم منو بغل کرده بود بزور نفس میکشیدم چه برسه تکون بخورم پس گفتم
ات: میشه یزره شل کنی دستت رو؟( اروم)
جونگکوک : نخیر نمیشه( مهربون )
ات: ولی بزور نفس میکشم
فعلا بسهههههه دستام بگا رفتن نمیتونم تکونشوننن بدم
ببخشید دیر گذاشتم:)
Part ³
ی چند دقيقه ای روی مبل نشستم که جونگکوک گفت
جونگکوک: همین جوری بیکار نشین کل اتاق رو هم گردگیری کن هم تمیز کن اگه ببینم کمی خاک روی هرجایی باشه کشتمت فهمیدی؟
(پوزخند)
ات: چچ..ش.م
ویو ات: کل اتاق رو تمیز کردم دیگه حتی نمیتونستم حرف بزنم گلوم داشت میخواست ی قطره آب هم نخورده بودم ارباب هم بیرون بود
هنوز ی زره دیگه بود اونم تمیز کردم ( ساعت ¹ شبه )
که یهو در با شتاب باز شد جونگکوک... نه یعنی ارباب اومد معلوم بود اعصاب نداره که یهو سرم عربده کشید
جونگکوک: چرا هنوز اینجایی( عربده کل قصر رو صداش پر کرده بود)
ات: خیلی ترسیدم میدونستم حوصله ی توضیح دادن نداره پس سریع گفتم
ات: ببخشید الان میرم
داشتم میرفتم که یهو از کمرم گرفت
گف
جونگکوک: ن باید تنبیه شی تا آدم ت کنم
یهو منو محکم پرت کرد روی تختی که اونجا بود داشتم مثل بید میترسیدم خیلی ازش میترسیدم
( اسمات هس جنبه نداری نخون )
محکم لباش رو روی لبام گذاشت خیلی وحشی داشت میبوسیدم آنقدر قوی بود که من نه میتونستم همراهی کنم نه میتونستم پسش بزنم
یهو از لبام دل کند سرشو کرد توی گردنم بعدش گردنم رو همش گاز میگرفت( داشتن کیس میرفتن و ات بچه ی مثبتی از اهم اهم هیچ چیزش خبردار نیس:/ )
که قطره اشکی از چشمام ریخت خیلی بد گاز میگرفت که یهو متوجه اشکام شد
ویو جونگکوک:
داشتم باهاش کیس میرفتم لذت میبردم که با دیدن اشکش قلبم انگار تیکه تیکه شد( آخه توی اون لحضه باید قلبت تیکه تیکه شه؟😂)
ولش کردم گفتم
جونگکوک: فعلا بسه برات بسه بقیشو ی زمان دیگه باهم انجام میدیم
(حرفایی که جونگکوک آوی ذهنش)
:من میدونستم ات باکره هس حتی تا حالا دوست پسر نداشته برای اولین بارش خیلی تند رفتم دلم براش سوخت( پایان حرفایی که جونگکوک در ذهنش میگه)
ات رو خیلی آروم بغل کردم داشتم گردنش رو خیلی آرون بوس میکردم هنوز گریه میکرد اما بیصدا گریه میکرد همش اشکاش رو گونش لیز میخورد منم یهو هنگامی که ی اشک داشت از گونش عبور میکرد بوسش کردم( لپش رو میگعههه)
بهش گفتم
جونگکوک: ببخشید خیلی تند رفتم بعد هی از گونش بوسش کردم
هنوز چیزی نمیگفت
جونگکوک: میشه گریه نکنی؟
ویو ات:
خیلی یهو مهربون شد
ولی من هنوز میترسیدم ازش پلی وقتی گفت میشه گریه نکنی دست از گریه کردن برداشتم اونم آروم منو بغل کردم و خیلی بزرگ قوی بود یا شاید من خیلی کوچولو بودم سرم روی سینش قرار گرفته بود خیلی محکم منو بغل کرده بود بزور نفس میکشیدم چه برسه تکون بخورم پس گفتم
ات: میشه یزره شل کنی دستت رو؟( اروم)
جونگکوک : نخیر نمیشه( مهربون )
ات: ولی بزور نفس میکشم
فعلا بسهههههه دستام بگا رفتن نمیتونم تکونشوننن بدم
ببخشید دیر گذاشتم:)
- ۱۲.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط