حلقه مار
حلقه مار
P:6
شب دیگه توی تالار بزرگ هاگوارتز، شمعها مثل ستارههایی روشن بودن.
لیا شیان، بعد از پیمان سوم با متیو، حس میکرد یه چیزی داره عوض میشه.
با اینکه ساکت بود، ولی نگاهها از همه طرف بهش دوخته شده بود.
تئودور نات، با کت بلند مشکی و چشمان رنگ خاکستری خاص، نزدیک شد.
بدون هیچ حرف اضافهای، حلقهای تیره با نشانهی گرگ رویش رو به لیا داد.
تئودور با آرامش گفت:
«لیا، این پیمان بیشتر از یه اتحاد سادهست. این یه قرارداد بین سایههاست. سایههایی که هیچکدوم نمیتونن بدون هم بمونن.»
لیا حلقه رو گرفت و به آرامی پوشید.
با همون صدای بیاحساسش گفت:
«قبوله.»
تئودور لبخندی زد که نصفه و نیمه بود.
«از حالا، تو بخشی از سایههای ما هستی، و ما محافظتت میکنیم... البته، تا وقتی که وفادار بمونی.»
چشمهای لیا درخشید، و چند لحظه بعد، در سکوتی سنگین، تئودور عقب کشید.
(کمی بعد)
در دل شب، در یک اتاق تاریک و مخفی توی هاگوارتز، شش پسر و لیا شیان دور میزی بزرگ و سنگی جمع شده بودند. نور شمعها لرزان و سایهها به دیوارها میرقصیدند.
از گوشهای از سالن، صدایی سرد و اسرارآمیز برخاست:
صدا:
«شماها پیمان بستید، اما این تازه شروع کاره. پیمانها زود یا دیر، یکی یکی نابود خواهند شد. فقط یکی باقی میمونه.»
یکی از پسرها با تعجب پرسید:
— «کی تعیین میکنه کدوم یکی از این پیمانها از بین بره؟»
صدای سرد جواب داد:
— «نه ما تصمیم میگیریم، نه شما. خود پیمانها انتخاب میکنن. خودشون نابود میشن. تنها یک پیمان باقی میمونه. و اون پیمان تا ابد با صاحبش خواهد بود.»
لیا به آرامی لبخند زد. لبخندی که هیچکس نمیتونست معنیش رو بفهمه.
چشمهاش برق زد و سرش رو بالا گرفت، مثل کسی که میدونه بازی رو میبره.
صدای اسرارآمیز ادامه داد:
— «در روز های آینده ، شماها شاهد یکی از این لحظات خواهید بود. لحظهای که اولین پیمان در مسیر نابودی قرار میگیره.
منتظرش باشید.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اهم اینم از این پارت من دیگه میرم تا چند وقت دیگه فعلا خدافظ نامردی نکنید و شرط هارو برسونید 🍒🎀
لایک: ۷ تا
کامنت: ۷تا
P:6
شب دیگه توی تالار بزرگ هاگوارتز، شمعها مثل ستارههایی روشن بودن.
لیا شیان، بعد از پیمان سوم با متیو، حس میکرد یه چیزی داره عوض میشه.
با اینکه ساکت بود، ولی نگاهها از همه طرف بهش دوخته شده بود.
تئودور نات، با کت بلند مشکی و چشمان رنگ خاکستری خاص، نزدیک شد.
بدون هیچ حرف اضافهای، حلقهای تیره با نشانهی گرگ رویش رو به لیا داد.
تئودور با آرامش گفت:
«لیا، این پیمان بیشتر از یه اتحاد سادهست. این یه قرارداد بین سایههاست. سایههایی که هیچکدوم نمیتونن بدون هم بمونن.»
لیا حلقه رو گرفت و به آرامی پوشید.
با همون صدای بیاحساسش گفت:
«قبوله.»
تئودور لبخندی زد که نصفه و نیمه بود.
«از حالا، تو بخشی از سایههای ما هستی، و ما محافظتت میکنیم... البته، تا وقتی که وفادار بمونی.»
چشمهای لیا درخشید، و چند لحظه بعد، در سکوتی سنگین، تئودور عقب کشید.
(کمی بعد)
در دل شب، در یک اتاق تاریک و مخفی توی هاگوارتز، شش پسر و لیا شیان دور میزی بزرگ و سنگی جمع شده بودند. نور شمعها لرزان و سایهها به دیوارها میرقصیدند.
از گوشهای از سالن، صدایی سرد و اسرارآمیز برخاست:
صدا:
«شماها پیمان بستید، اما این تازه شروع کاره. پیمانها زود یا دیر، یکی یکی نابود خواهند شد. فقط یکی باقی میمونه.»
یکی از پسرها با تعجب پرسید:
— «کی تعیین میکنه کدوم یکی از این پیمانها از بین بره؟»
صدای سرد جواب داد:
— «نه ما تصمیم میگیریم، نه شما. خود پیمانها انتخاب میکنن. خودشون نابود میشن. تنها یک پیمان باقی میمونه. و اون پیمان تا ابد با صاحبش خواهد بود.»
لیا به آرامی لبخند زد. لبخندی که هیچکس نمیتونست معنیش رو بفهمه.
چشمهاش برق زد و سرش رو بالا گرفت، مثل کسی که میدونه بازی رو میبره.
صدای اسرارآمیز ادامه داد:
— «در روز های آینده ، شماها شاهد یکی از این لحظات خواهید بود. لحظهای که اولین پیمان در مسیر نابودی قرار میگیره.
منتظرش باشید.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اهم اینم از این پارت من دیگه میرم تا چند وقت دیگه فعلا خدافظ نامردی نکنید و شرط هارو برسونید 🍒🎀
لایک: ۷ تا
کامنت: ۷تا
- ۶.۷k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط