⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p83
از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش رو به سمت پله های غربی کج کرد.
بدون اینکه چیزی بگه از پلهها بالا رفت.
نینا چند لحظه نگاهش کرد.
انگار میخواست صداش بزنه...
اما منصرف شد.
فقط زیر لب غر زد:
«باز رفت...»
بعد مسیر دیگه ای رو انتخاب کرد.
نینا قدم میزد.
حالا دیگه راهروهای اصلی رو تا حدی میشناخت.
دیوارها با تابلوهای قدیمی، شمعدانهای نقرهای و پنجرههای رنگی تزئین شده بودن.
پشت یکی از پنجرهها ایستاد.
از اون بالا، تقریبا تمام باغ دیده میشد.
یونجی پایین، بین بوتههای رز خم شده بود و با حوصله شاخههای خشک رو هرس میکرد.
چند خدمتکار از کنارش رد شدن و چیزی گفتن که باعث شد هر سه بخندن.
نینا لبخند کمرنگی زد.
از دیدن این زندگی عادی، بیم قلعهای که روز اول برایش شبیه زندان بود و برای بقیه ادم ها یه داستان وحشتناک، هنوز تعجب میکرد.
همون لحظه...
صدای برخورد دو شمشیر از حیاط پشتی بلند شد.
کنجکاو شد.
مسیر صدا رو دنبال کرد.
حیاط تمرین، از سه طرف با دیوارهای سنگی بلند احاطه شده بود.
زمینش با شن پوشیده شده بود و قفسههای پر از شمشیر، نیزه و سپر کنار دیوار قرار داشت.
چند سرباز در حال تمرین بودن.
صدای فلز، یکی بعد از دیگه توی فضا میپیچید.
نینا پشت یکی از ستونهای سنگی ایستاد.
با دقت نگاه میکرد.
یکی از سربازها ضربهای اشتباه زد.
شمشیرش از دستش افتاد.
مربی با اخم چیزی گفت و سرباز، خجالتزده سرش رو پایین انداخت.
نینا بیاختیار یاد مسابقات ورزشی مدرسه افتاد.
همون حس استرس...
همون ترس از اشتباه کردن.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
انگار هر دنیا، ترسهای خودش رو داشت.
ناگهان، همهمهی حیاط آروم شد.
چند سرباز بیاختیار کنار رفتن
جیمین وارد محوطه شده بود.
شنل تیرهاش با باد تکون میخورد.
بدون هیچ حرفی، شمشیری رو از قفسه برداشت.
فلز، زیر نور غروب برق زد
یکی از فرماندهان جلو اومد و تعظیم کرد.
p83
از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش رو به سمت پله های غربی کج کرد.
بدون اینکه چیزی بگه از پلهها بالا رفت.
نینا چند لحظه نگاهش کرد.
انگار میخواست صداش بزنه...
اما منصرف شد.
فقط زیر لب غر زد:
«باز رفت...»
بعد مسیر دیگه ای رو انتخاب کرد.
نینا قدم میزد.
حالا دیگه راهروهای اصلی رو تا حدی میشناخت.
دیوارها با تابلوهای قدیمی، شمعدانهای نقرهای و پنجرههای رنگی تزئین شده بودن.
پشت یکی از پنجرهها ایستاد.
از اون بالا، تقریبا تمام باغ دیده میشد.
یونجی پایین، بین بوتههای رز خم شده بود و با حوصله شاخههای خشک رو هرس میکرد.
چند خدمتکار از کنارش رد شدن و چیزی گفتن که باعث شد هر سه بخندن.
نینا لبخند کمرنگی زد.
از دیدن این زندگی عادی، بیم قلعهای که روز اول برایش شبیه زندان بود و برای بقیه ادم ها یه داستان وحشتناک، هنوز تعجب میکرد.
همون لحظه...
صدای برخورد دو شمشیر از حیاط پشتی بلند شد.
کنجکاو شد.
مسیر صدا رو دنبال کرد.
حیاط تمرین، از سه طرف با دیوارهای سنگی بلند احاطه شده بود.
زمینش با شن پوشیده شده بود و قفسههای پر از شمشیر، نیزه و سپر کنار دیوار قرار داشت.
چند سرباز در حال تمرین بودن.
صدای فلز، یکی بعد از دیگه توی فضا میپیچید.
نینا پشت یکی از ستونهای سنگی ایستاد.
با دقت نگاه میکرد.
یکی از سربازها ضربهای اشتباه زد.
شمشیرش از دستش افتاد.
مربی با اخم چیزی گفت و سرباز، خجالتزده سرش رو پایین انداخت.
نینا بیاختیار یاد مسابقات ورزشی مدرسه افتاد.
همون حس استرس...
همون ترس از اشتباه کردن.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
انگار هر دنیا، ترسهای خودش رو داشت.
ناگهان، همهمهی حیاط آروم شد.
چند سرباز بیاختیار کنار رفتن
جیمین وارد محوطه شده بود.
شنل تیرهاش با باد تکون میخورد.
بدون هیچ حرفی، شمشیری رو از قفسه برداشت.
فلز، زیر نور غروب برق زد
یکی از فرماندهان جلو اومد و تعظیم کرد.
- ۱.۵k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط