one party:
تکپارت: اگه فقط یه بار...
از وقتی که یادش میاومد، جونگکوک همیشه توی زندگیش حضور داشت. نه به عنوان کسی که قرار بود دوستش داشته باشه، بلکه فقط... به عنوان دوستِ برادرش.
اون پسر قد بلند با موهای همیشه نامرتب، خندهی بیدلیل، و صدای آرومی که توی سکوت خونهشون میپیچید.
ا.ت هیچوقت سعی نکرد احساسش رو نشون بده. این علاقه فقط مال خودش بود، یه چیزی که شبها توی تاریکی نگهش میداشت.
اون فقط نگاه میکرد، گوش میداد، و ته دلش آرزو میکرد کاش جونگکوک حتی یه بار... فقط یه بار، یه جور دیگه نگاهش میکرد.
اون شب، خونهی برادرشون شلوغ نبود. فقط جونگکوک مونده بود. هوا سرد بود، صدای بارون میاومد و بخار چای از روی فنجونش بالا میرفت.
– «تو همیشه چای سبز میخوری؟»
ا.ت از سوال جونگکوک جا خورد. سرش رو بالا آورد.
– «آره. عادت کردم.»
جونگکوک لبخند زد. نگاهش گرم و بیدردسر بود.
– «منم معمولاً قهوه میخورم. ولی الان دلم چای خواست. چون... بوی خوبش پخش شده بود تو خونه.»
قلب ا.ت یه ضرب تندتر زد. دستش رفت سمت فنجون تا یه کاری کنه. هر کاری. فقط نگاهش نکنه. فقط این حس رو پنهان نگه داره.
– «تو همیشه آرومی.»
جونگکوک گفت و فنجونش رو برداشت.
– «یه جور خاصی که... نمیشه راحت ازش گذشت.»
ا.ت نمیدونست چی بگه. نگاهاش افتاد روی میز. چند ثانیه سکوت. نفسش گیر کرده بود لای استخوونهاش.
و بعد، خیلی آروم، خیلی ناگهانی، گفت:
– «اگه یه چیزی رو فقط یه بار بخوای... فقط یه بار، اشکالی داره؟»
جونگکوک مکث کرد.
– «بستگی داره چی باشه.»
ا.ت سرش رو بلند کرد. چشمهاش برق میزدن. و بعد، مثل نسیم، مثل خجالت، مثل یه راز که دیگه نتونسته نگهش داره... خم شد. یه بوسهی کوتاه، سبک، آروم، روی گونهی جونگکوک. یه لحظه. نه بیشتر.
بعد سریع عقب کشید.
– «ببخشید! فراموشش کن... من فقط یه لحظه—»
– «نه.»
جونگکوک صداش آروم بود. دست ا.ت رو گرفت.
– «من نمیخوام فراموشش کنم.»
قلب ا.ت انگار ایستاد. نگاهش کرد. نگاهش نکرد. نفسش لرزید.
– «فکر میکردم فقط منیام که پنهونش میکنم.»
جونگکوک لبخند زد.
– «ولی ظاهراً... دوتامون داشتیم قایمبازی درمیآوردیم.»
و اون شب، وسط بارونی که هنوز میبارید، سکوت خونه با یه خندهی کوتاه شکست.
یه خندهی دو نفره.
یه عشق پنهان، که دیگه پنهان نبود...
پایانن🌟🍰
از وقتی که یادش میاومد، جونگکوک همیشه توی زندگیش حضور داشت. نه به عنوان کسی که قرار بود دوستش داشته باشه، بلکه فقط... به عنوان دوستِ برادرش.
اون پسر قد بلند با موهای همیشه نامرتب، خندهی بیدلیل، و صدای آرومی که توی سکوت خونهشون میپیچید.
ا.ت هیچوقت سعی نکرد احساسش رو نشون بده. این علاقه فقط مال خودش بود، یه چیزی که شبها توی تاریکی نگهش میداشت.
اون فقط نگاه میکرد، گوش میداد، و ته دلش آرزو میکرد کاش جونگکوک حتی یه بار... فقط یه بار، یه جور دیگه نگاهش میکرد.
اون شب، خونهی برادرشون شلوغ نبود. فقط جونگکوک مونده بود. هوا سرد بود، صدای بارون میاومد و بخار چای از روی فنجونش بالا میرفت.
– «تو همیشه چای سبز میخوری؟»
ا.ت از سوال جونگکوک جا خورد. سرش رو بالا آورد.
– «آره. عادت کردم.»
جونگکوک لبخند زد. نگاهش گرم و بیدردسر بود.
– «منم معمولاً قهوه میخورم. ولی الان دلم چای خواست. چون... بوی خوبش پخش شده بود تو خونه.»
قلب ا.ت یه ضرب تندتر زد. دستش رفت سمت فنجون تا یه کاری کنه. هر کاری. فقط نگاهش نکنه. فقط این حس رو پنهان نگه داره.
– «تو همیشه آرومی.»
جونگکوک گفت و فنجونش رو برداشت.
– «یه جور خاصی که... نمیشه راحت ازش گذشت.»
ا.ت نمیدونست چی بگه. نگاهاش افتاد روی میز. چند ثانیه سکوت. نفسش گیر کرده بود لای استخوونهاش.
و بعد، خیلی آروم، خیلی ناگهانی، گفت:
– «اگه یه چیزی رو فقط یه بار بخوای... فقط یه بار، اشکالی داره؟»
جونگکوک مکث کرد.
– «بستگی داره چی باشه.»
ا.ت سرش رو بلند کرد. چشمهاش برق میزدن. و بعد، مثل نسیم، مثل خجالت، مثل یه راز که دیگه نتونسته نگهش داره... خم شد. یه بوسهی کوتاه، سبک، آروم، روی گونهی جونگکوک. یه لحظه. نه بیشتر.
بعد سریع عقب کشید.
– «ببخشید! فراموشش کن... من فقط یه لحظه—»
– «نه.»
جونگکوک صداش آروم بود. دست ا.ت رو گرفت.
– «من نمیخوام فراموشش کنم.»
قلب ا.ت انگار ایستاد. نگاهش کرد. نگاهش نکرد. نفسش لرزید.
– «فکر میکردم فقط منیام که پنهونش میکنم.»
جونگکوک لبخند زد.
– «ولی ظاهراً... دوتامون داشتیم قایمبازی درمیآوردیم.»
و اون شب، وسط بارونی که هنوز میبارید، سکوت خونه با یه خندهی کوتاه شکست.
یه خندهی دو نفره.
یه عشق پنهان، که دیگه پنهان نبود...
پایانن🌟🍰
- ۴.۲k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط