عکاس هم نشدم 

عکاس هم نشدم 
اما دلم همان آرزوی کودکی ام را دارد 
دوربینی کوچیک برای ثبت لحظه ها 
اما حالا شدم شاعر، مثلا شاعر
شاعری که هر روز عکس تورا می بیند
و می نویسد از موی تو، از ابروی تو 
از چشمان تو 
شاعری که از روی عکس تو 
کمی عاشقانه می بیند
کمی هم عاشق شده است 
و کمی عاشقانه دو نفره قدم می زند 
شاعری که در بند بند نوشتهایش رژه می‌روی 
مثل صبحگاهی پادگان که هوا گرگ و میش است
مثل همان اول صبح سرد کویر 
شاعری که وقتی از تو می نویسد با کلماتش قهر می کند
آری بانو 
عکاس نشدم، اما از عکس تو کمی شاعر شدم...
شاعری که هر شب عکس تو را
در آغوش می کشد و می بوسد...
#حامی_آذر
دیدگاه ها (۵)

**پارت ۲۸**دست‌های قوی و گرمش دورِ مچ‌هام حلقه زده بود، اما ...

قاب احساس. پارت ۱

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

### اپیلوگ: ردپای آرامش در شن‌های ساحلپنج سال بعد...صدای برخ...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

part:2{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار ...

فصل سی و یکم: حرفی که دیر گفته شدوقتی ملیسا به خانه رسید، ما...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۵واقعاً همچین فکری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط