**پارت ۲۸**

**پارت ۲۸**

دست‌های قوی و گرمش دورِ مچ‌هام حلقه زده بود، اما من به چشم‌هام خیره نشدن. چیزی توی گلوم می‌گفت اگه حتی یه قطره از حقیقت رو نشونش بدم، همه‌چیز تمومه. کنترلِ پدرم، امنیتش، همه‌چیز... دستِ یونا بود دیگه، نه من. پس چرا باید جلوی جونگکوک زمین می‌زدم؟

فک‌هام رو سفت کرد و با یه پوزخندِ یخ‌زده، نگاهم رو ازش دزدیدم و به سمتِ پنجره چرخوندم:
- «هیچی. یه مشت کاغذِ علافگی. ربطی هم به تو نداره.»

سکوتِ سنگینی اومد. انتظار داشتم داد بزنه، فریاد بکشه... اما نه. جونگکوک به جای غر زدن، یه قدم عقب رفت. و این دقیقاً بدترین اتفاق ممکن بود. صدای قدم‌هاش رفت سمتِ میز. صدای خش‌خشِ کاغذها... و بعد، سکوتِ مرگبارِ یه مردی که داره نگاه می‌کنه.

قلبم داشت از سینه‌ام می‌ز بیرون. ناخون‌هام رو توی کف دستم فرو کردم و به پنجره خیره شدم، به شیشه‌ای که بازتابِ قیافه‌ی خشک‌شده‌ی خودم توش بود. تک‌تکِ ثانیه‌ها مثلِ ساچمه از رو تنم رد می‌شد.

بعد، صداش اومد. نه فریاد... بدتر از فریاد؛ یه زمزمه‌ی آرام و خونسرد که تار و پود آدم رو می‌لرزوند:
- «عکاس...»

لقبِ مسخره‌ش! با دندون‌های به‌هم‌فشرده جواب دادم: «چی؟»

جونگکوک عکس‌ها رو روی میز برده بود سمتِ من. صدای راه رفتنش که نزدیک‌تر می‌شد، مثلِ شمارشِ معکوسِ یه بمب بود. وقتی درست پشتِ سرم وایساد، نفسِ گرمش روی گردنم نشست و زمزمه کرد:
- «دروغِ من چیزیه که هیچ‌وقت ازش عبور نمی‌کنه. از اولم گفتم... با من بازی نکن.»

حالا برگشتم و بهش نگاه کردم. چشم‌های سیاهش دیگه خشم نداشت... چیزِ خیلی خطرناک‌تری داشت. کنجکاویِ سرد و محاسبه‌گر. عکسِ پدرم رو برداشت بالا و با یه ابروی بالارفته نگاهم کرد:
- «این آقا رو می‌شناسم، النا. نه فقط از عکس... از پرونده. جالبه که آدمِ عادی با سابقه‌ی کار توی بنادر...»

نفس‌هام برید شد. اما هنوز دندون رو جلو نذاشتم: «پدرمه. کارش به تو و مافیای خرابکِ تو ربطی نداره.»

جونگکوک یه قدم جلو اومد و من عقب رفتم؛ تا پشتِ پام به لبه‌ی تخت رسید. خم شد، اون‌قدر نزدیک که نفس‌هام قاطی شد، و عکس رو آرام روی تخت گذاشت:
- «اشتباه نکن، عزیزم. تو از این لحظه به بعد، فقط یه عکاسِ فضول نیستی... تو داراییِ منی. و هرکسی که به داراییِ من ربطی داره، مشکلِ *منه*.»

بعد صاف شد و با اون خونسردیِ اعصاب‌خردکنش، گوشی‌ش رو درآورد:
- «کانگ رو اینجا می‌خوام. تا نیم‌ساعت دیگه، هرچی در مورد پدرِ تو بدونیم، صفر تا صد جلوی چشمِ خودتم می‌ذارم... فقط یه شرط داره: اگه فهمیدم تا الان از من چیزی رو پنهون کردی، تنبیه‌هات از یونا هم تلخ‌تر میشه.»

--
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۳

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۲: ص...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

برده عمارت جئون

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

شاهکاری به نام دروغ

صدای خش‌خش برگ برگ زرد و نارنجی چه قرمزه گونه‌هاتسرده هوای ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط