(به بزرگی خودتون حلال کنید استلا بچم کمی کجه✅️ و اینکه من
(به بزرگی خودتون حلال کنید استلا بچم کمی کجه✅️ و اینکه منظورم کاوره😀)
صدای بنگ(مثلا منظورم صدای شلیک با تفنگه)
نه فقط یه صدا نه...۳ بار به یکی شلیک شد...
همه از هر سمتی که داشتن فرار میکردن سر جاشون خشکشون زد
میکا و زی(زی اینجا چاقو خورده و عملا میکا نگهش داشته) توجهشون به اون سمت جلب میشه
ولی...یه نفر میدونست که باید بره...چون ۳ تا شلیک پشت سر هم کار ستاره اش نیست...
کریستین بعد از شنیدن ۳ تا شلیک پشت سر هم وایمیسته
و به سمتی که همه از اونور از انبار فرار کرده بودن با شوک و ناراحتی نگاه میکنه
یه بار دیگه حرف ستاره اش به یادش افتاد:
استلا:شما ها برید
و
استلا:من برمیگردم به هر قیمتی که شده
نه اون باید به حرفای دختر ستاره ایش اعتماد کنه
ولی اگه چیزی بشه؟...
بدون مکث شذوع میکنه به دویدن به سمت جنگل
میکا:کریستین وایس_
حرفش ناکامل ماند چون حتی قبل از شروع حرفش اون مرد رفته بود
کمی بعد وقتی به اونجا رسید هیچکس نبود
نه جسد اندرو لی...
و نه آیس...
ولی وقتی بیشتر دقت کرد دید نه
کسی انجا بود...فقط او نمیخواست ببیند
نمیخواست باور کند...
دختر ستاره ای اش روی زمین در گودالی از خون دراز کشیده بود
احساس نا امیدی کرد
احساس شکست کرد
او نبود...نبود که ستاره اش را نجات بدهد
ارام ارام به سمت بدن دخترک رفت
روی زمین نشست
و از چیزی که دید نمیتونست بگوید خوشحال بود
شاید ناراحت بود
اری ناراحت بود
دختر ستاره ایش با زحمت سعی داشت نفس بکشد
قلبش فشرده شد
و انقدر در درد غرق بود که حتی توجه حضور او بالا سرش نشده بود
یعنی چقدر درد میکشید؟
ثانیه ای نگذشت که چشمان ابی دختر ستاره ای به مرد نگاه کرد
در ان چشمان حسرت درد و غم موج میزد
و تمنا
چشمانش تمنا میکرد که مرا نجات بدهید...من هنوز اماده ترک کردن انان نیستم...
اشکی از گونه دختر ستاره ای ریخت(اگه میپرسی چرا کلا میگم دختر ستاره ای؟واقعا خودمم نمیدونم کلا از لفظ استلا وسط این چیزای احساسی خوشم نیماد😀) و با صدایی همانند یک ناله؟نه، یک زمزمه گفت:کریستین...
قلب مرد فرو ریخت
ارام بدن دخترکش که خون مانند رود از او میرفت را در اغوش کشید و موهاش دخترکش را نوازش کرد
و بعد شروع به حرف زدن کرد:
ای کاش میتونستی یه زندگی عادی داشته باشی
مکث*
کریس:ای کاش میشد توی یه جای امن بمونی مدرسه بری بزرگ بشی چیزای مختلف یاد بگیری...
مکث تر*
کریس:اگه زندگیت عادی میبود...توی یه خانواده معمولی میبودی...اونوقت الان یه دختر دانشجو بودی...کل دق دقه زندگیت این بود که چرا درسا اینقدر سختن یا چرا یه دوست پسر خوب نمیتونی پیدا بکنی...نه؟ یا شاید با مادرت بحث میکردی چون میخواستی موهاتو رنگ بکنی ولی اون اجازه نمیداد...اونوقت الان شاید دوستای بهتری داشتی...خانواده بهتری میداشتی...اینده میداشتی...
مکث میکنه
کریس:ای کاش...ای کاش هیچوقت از اون کوچه برت نمیداشتم استلا...(با یه لحنی که انگار این حرف برای خودش دردناک تره)
کریس:اونوقت الان زنده می موندی...اونوقت...اونوقت دیگه درگیر این ماجراها نمیشدی...
به چشمان دختر نگاه کرد:درد میکشی نه؟
مکث*
کریس:ببخشید که هیچوقت نتونستم ازت محافظت کنم...
دختر سرش را به سختی به نشانه نه تکان میدهد و اشک هایش بیشتر میریزند
مرد ارام به تفنگی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد
دستش رو بلند کرد و ان را برداشت
و دختر را محکم تر بغل کرد
کریس:اینجا داستان تو تموم میشه خانم ستاره...مگه نه؟...
دختر بیشتر گریه میکند
کریس:هیششش اروم باش...دیگه درد نمیکشی...
دختر زمزمه میکند و سرش را به معنای انکار تکان میدهد:کریستین....نه...من نه...
یه قطره اشک از چشم های مرد به صورتش میریزد:نترس...وقتی تموم بشه میری پیش دستنی...دمی...مایکل...دیلن...و مادرت...تو مگه همیشه نمیگفتی دلت میخواد مادرت رو دوباره ببینی ها؟
اروم سر تفنگ رو روی شقیقه دختر ستاره ای قرار میده
کریس:چشماتو ببند...بخواب ستاره...وقتی بیدار بشی همه چیز خیلی بهتر میشه...
و بعد...
شلیک...
چشمان دخترک ستاره ایش خالی شد...
کمی از خون روی صروتش خودش ریخت
چشمانش پر از اشک شد
و سرش را بالا گرفت تا اشک هایش نریزد
کریس:خداحافظ...استلای عزیزم...مرسی که دختر ستاره ای من شدی...
و بعد محکم تر جسد دختر ستاره ای رو در اغوش میگیره*
کریس:ببخشید...استلای من،ستاره ی من ببخشید که هیچوقت ازت محافظت نکردم...
و بعد اشک هاش شروع به ریختن میکند
صدای بنگ(مثلا منظورم صدای شلیک با تفنگه)
نه فقط یه صدا نه...۳ بار به یکی شلیک شد...
همه از هر سمتی که داشتن فرار میکردن سر جاشون خشکشون زد
میکا و زی(زی اینجا چاقو خورده و عملا میکا نگهش داشته) توجهشون به اون سمت جلب میشه
ولی...یه نفر میدونست که باید بره...چون ۳ تا شلیک پشت سر هم کار ستاره اش نیست...
کریستین بعد از شنیدن ۳ تا شلیک پشت سر هم وایمیسته
و به سمتی که همه از اونور از انبار فرار کرده بودن با شوک و ناراحتی نگاه میکنه
یه بار دیگه حرف ستاره اش به یادش افتاد:
استلا:شما ها برید
و
استلا:من برمیگردم به هر قیمتی که شده
نه اون باید به حرفای دختر ستاره ایش اعتماد کنه
ولی اگه چیزی بشه؟...
بدون مکث شذوع میکنه به دویدن به سمت جنگل
میکا:کریستین وایس_
حرفش ناکامل ماند چون حتی قبل از شروع حرفش اون مرد رفته بود
کمی بعد وقتی به اونجا رسید هیچکس نبود
نه جسد اندرو لی...
و نه آیس...
ولی وقتی بیشتر دقت کرد دید نه
کسی انجا بود...فقط او نمیخواست ببیند
نمیخواست باور کند...
دختر ستاره ای اش روی زمین در گودالی از خون دراز کشیده بود
احساس نا امیدی کرد
احساس شکست کرد
او نبود...نبود که ستاره اش را نجات بدهد
ارام ارام به سمت بدن دخترک رفت
روی زمین نشست
و از چیزی که دید نمیتونست بگوید خوشحال بود
شاید ناراحت بود
اری ناراحت بود
دختر ستاره ایش با زحمت سعی داشت نفس بکشد
قلبش فشرده شد
و انقدر در درد غرق بود که حتی توجه حضور او بالا سرش نشده بود
یعنی چقدر درد میکشید؟
ثانیه ای نگذشت که چشمان ابی دختر ستاره ای به مرد نگاه کرد
در ان چشمان حسرت درد و غم موج میزد
و تمنا
چشمانش تمنا میکرد که مرا نجات بدهید...من هنوز اماده ترک کردن انان نیستم...
اشکی از گونه دختر ستاره ای ریخت(اگه میپرسی چرا کلا میگم دختر ستاره ای؟واقعا خودمم نمیدونم کلا از لفظ استلا وسط این چیزای احساسی خوشم نیماد😀) و با صدایی همانند یک ناله؟نه، یک زمزمه گفت:کریستین...
قلب مرد فرو ریخت
ارام بدن دخترکش که خون مانند رود از او میرفت را در اغوش کشید و موهاش دخترکش را نوازش کرد
و بعد شروع به حرف زدن کرد:
ای کاش میتونستی یه زندگی عادی داشته باشی
مکث*
کریس:ای کاش میشد توی یه جای امن بمونی مدرسه بری بزرگ بشی چیزای مختلف یاد بگیری...
مکث تر*
کریس:اگه زندگیت عادی میبود...توی یه خانواده معمولی میبودی...اونوقت الان یه دختر دانشجو بودی...کل دق دقه زندگیت این بود که چرا درسا اینقدر سختن یا چرا یه دوست پسر خوب نمیتونی پیدا بکنی...نه؟ یا شاید با مادرت بحث میکردی چون میخواستی موهاتو رنگ بکنی ولی اون اجازه نمیداد...اونوقت الان شاید دوستای بهتری داشتی...خانواده بهتری میداشتی...اینده میداشتی...
مکث میکنه
کریس:ای کاش...ای کاش هیچوقت از اون کوچه برت نمیداشتم استلا...(با یه لحنی که انگار این حرف برای خودش دردناک تره)
کریس:اونوقت الان زنده می موندی...اونوقت...اونوقت دیگه درگیر این ماجراها نمیشدی...
به چشمان دختر نگاه کرد:درد میکشی نه؟
مکث*
کریس:ببخشید که هیچوقت نتونستم ازت محافظت کنم...
دختر سرش را به سختی به نشانه نه تکان میدهد و اشک هایش بیشتر میریزند
مرد ارام به تفنگی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد
دستش رو بلند کرد و ان را برداشت
و دختر را محکم تر بغل کرد
کریس:اینجا داستان تو تموم میشه خانم ستاره...مگه نه؟...
دختر بیشتر گریه میکند
کریس:هیششش اروم باش...دیگه درد نمیکشی...
دختر زمزمه میکند و سرش را به معنای انکار تکان میدهد:کریستین....نه...من نه...
یه قطره اشک از چشم های مرد به صورتش میریزد:نترس...وقتی تموم بشه میری پیش دستنی...دمی...مایکل...دیلن...و مادرت...تو مگه همیشه نمیگفتی دلت میخواد مادرت رو دوباره ببینی ها؟
اروم سر تفنگ رو روی شقیقه دختر ستاره ای قرار میده
کریس:چشماتو ببند...بخواب ستاره...وقتی بیدار بشی همه چیز خیلی بهتر میشه...
و بعد...
شلیک...
چشمان دخترک ستاره ایش خالی شد...
کمی از خون روی صروتش خودش ریخت
چشمانش پر از اشک شد
و سرش را بالا گرفت تا اشک هایش نریزد
کریس:خداحافظ...استلای عزیزم...مرسی که دختر ستاره ای من شدی...
و بعد محکم تر جسد دختر ستاره ای رو در اغوش میگیره*
کریس:ببخشید...استلای من،ستاره ی من ببخشید که هیچوقت ازت محافظت نکردم...
و بعد اشک هاش شروع به ریختن میکند
- ۱۸۲
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط