p24
p24
× تو حتی نمیدونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ...
مرد آرام به سمت پنجره رفت.
باران شدیدی شروع شده بود و قطرهها روی شیشه میلغزیدند.
نگاهش به حیاط افتاد، اما ذهنش دوباره به دوازده سال قبل برگشته بود.
به همان روزهایی که تهیونگ جوان، بیشتر وقتش را کنار ماریا میگذراند.
ماریا تنها کسی بود که میتوانست پسرش را آرام کند.
و همین موضوع، بیشتر از هر چیزی او را عصبانی میکرد.
× اون دختر نباید وارد زندگی تو میشد.
اما تهیونگ هیچوقت گوش نکرد.
هرچه پدرش بیشتر مخالفت میکرد، تهیونگ بیشتر از او فاصله میگرفت.
حتی روزی که پدرش برای آخرین بار از او خواست آموزشهای خانوادگی را شروع کند، تهیونگ نپذیرفت.
_ من تصمیمم رو گرفتم.
× به خاطر اون؟
_ به خاطر خودم.
تهیونگ مکثی کرده بود.
_ ولی ماریا بهم یاد داد بفهمم واقعاً چی میخوام.
همین جمله هنوز در ذهن مرد مانده بود.
پدر تهیونگ آن روز ماریا را مقصر میدانست.
اما حالا، بعد از دوازده سال، چیزی درونش تغییر کرده بود.
چون میدانست حقیقت آن شب خیلی پیچیدهتر از چیزی است که تهیونگ تصور میکند.
مرد دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
× اگر بفهمه...
صدای باز شدن در اتاق باعث شد سرش را برگرداند.
یکی از افراد مورد اعتمادش وارد شد.
^ آقا...
مرد چیزی نگفت.
^ پسر شما امروز آتلیهی اون دختر رفته بود.
پدر تهیونگ فوراً نگاهش کرد.
× میدونم.
^ جنا همهچیز رو بهش گفته؟
چند ثانیه سکوت کرد.
× بله.
مرد نفس عمیقی کشید.
^ پس دیگه نمیشه جلوش رو گرفت.
مرد به پنجره برگشت.
× از امشب، هیچکس بدون اجازهی من دربارهی پروندهی اون تصادف حرف نمیزنه.
مرد مقابلش سرش را پایین انداخت.
^ و دربارهی جنا؟
پدر تهیونگ لحظهای مکث کرد.
× بهش نزدیک نشید.
^ چرا؟
نگاهش سرد شد.
× چون اگر تهیونگ بفهمه چه کسی واقعاً پشت اون تصادف بوده...
مکث کرد.
× دیگه هیچچیز جلودارش نیست.
---
آن طرف شهر، تهیونگ پشت فرمان نشسته بود.
دستهایش روی فرمان بود، اما ذهنش جای دیگری بود.
ماریا.
جنا.
تصادف.
و حرفهای پدرش.
هرچه بیشتر فکر میکرد، سؤالهای بیشتری در ذهنش شکل میگرفت.
چرا پدرش از جنا خواست دور بماند؟
چرا وقتی اسم ماریا را شنید، آنقدر مضطرب شد؟
و مهمتر از همه...
چرا پدرش گفت حقیقت آن شب را نمیداند؟
تهیونگ گوشیاش را برداشت و شمارهای را گرفت.
_ جیمین؟
= بله؟
_ یه لطفی ازت میخوام.
= چی شده؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
_ میخوام پروندهی تصادف دوازده سال پیش رو دوباره پیدا کنی.
= تصادف... ماریا؟
_ آره.
= تهیونگ، بعد از این همه سال چرا؟
نگاه تهیونگ به خیابان خیره ماند.
_ چون فکر میکنم چیزی که دربارهی مرگ ماریا میدونم، همهی حقیقت نیست.
= مطمئنی؟
تهیونگ آرام جواب داد:
_ نه.
مکث کرد.
_ ولی قراره مطمئن بشم.
بچه حمایت کنید کامنت و لایک رو بزارید🩶
× تو حتی نمیدونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ...
مرد آرام به سمت پنجره رفت.
باران شدیدی شروع شده بود و قطرهها روی شیشه میلغزیدند.
نگاهش به حیاط افتاد، اما ذهنش دوباره به دوازده سال قبل برگشته بود.
به همان روزهایی که تهیونگ جوان، بیشتر وقتش را کنار ماریا میگذراند.
ماریا تنها کسی بود که میتوانست پسرش را آرام کند.
و همین موضوع، بیشتر از هر چیزی او را عصبانی میکرد.
× اون دختر نباید وارد زندگی تو میشد.
اما تهیونگ هیچوقت گوش نکرد.
هرچه پدرش بیشتر مخالفت میکرد، تهیونگ بیشتر از او فاصله میگرفت.
حتی روزی که پدرش برای آخرین بار از او خواست آموزشهای خانوادگی را شروع کند، تهیونگ نپذیرفت.
_ من تصمیمم رو گرفتم.
× به خاطر اون؟
_ به خاطر خودم.
تهیونگ مکثی کرده بود.
_ ولی ماریا بهم یاد داد بفهمم واقعاً چی میخوام.
همین جمله هنوز در ذهن مرد مانده بود.
پدر تهیونگ آن روز ماریا را مقصر میدانست.
اما حالا، بعد از دوازده سال، چیزی درونش تغییر کرده بود.
چون میدانست حقیقت آن شب خیلی پیچیدهتر از چیزی است که تهیونگ تصور میکند.
مرد دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
× اگر بفهمه...
صدای باز شدن در اتاق باعث شد سرش را برگرداند.
یکی از افراد مورد اعتمادش وارد شد.
^ آقا...
مرد چیزی نگفت.
^ پسر شما امروز آتلیهی اون دختر رفته بود.
پدر تهیونگ فوراً نگاهش کرد.
× میدونم.
^ جنا همهچیز رو بهش گفته؟
چند ثانیه سکوت کرد.
× بله.
مرد نفس عمیقی کشید.
^ پس دیگه نمیشه جلوش رو گرفت.
مرد به پنجره برگشت.
× از امشب، هیچکس بدون اجازهی من دربارهی پروندهی اون تصادف حرف نمیزنه.
مرد مقابلش سرش را پایین انداخت.
^ و دربارهی جنا؟
پدر تهیونگ لحظهای مکث کرد.
× بهش نزدیک نشید.
^ چرا؟
نگاهش سرد شد.
× چون اگر تهیونگ بفهمه چه کسی واقعاً پشت اون تصادف بوده...
مکث کرد.
× دیگه هیچچیز جلودارش نیست.
---
آن طرف شهر، تهیونگ پشت فرمان نشسته بود.
دستهایش روی فرمان بود، اما ذهنش جای دیگری بود.
ماریا.
جنا.
تصادف.
و حرفهای پدرش.
هرچه بیشتر فکر میکرد، سؤالهای بیشتری در ذهنش شکل میگرفت.
چرا پدرش از جنا خواست دور بماند؟
چرا وقتی اسم ماریا را شنید، آنقدر مضطرب شد؟
و مهمتر از همه...
چرا پدرش گفت حقیقت آن شب را نمیداند؟
تهیونگ گوشیاش را برداشت و شمارهای را گرفت.
_ جیمین؟
= بله؟
_ یه لطفی ازت میخوام.
= چی شده؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
_ میخوام پروندهی تصادف دوازده سال پیش رو دوباره پیدا کنی.
= تصادف... ماریا؟
_ آره.
= تهیونگ، بعد از این همه سال چرا؟
نگاه تهیونگ به خیابان خیره ماند.
_ چون فکر میکنم چیزی که دربارهی مرگ ماریا میدونم، همهی حقیقت نیست.
= مطمئنی؟
تهیونگ آرام جواب داد:
_ نه.
مکث کرد.
_ ولی قراره مطمئن بشم.
بچه حمایت کنید کامنت و لایک رو بزارید🩶
- ۱۹۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط