پارت 103
پارت 103
چند ساعته دنبال یه تالار خوبیم اما به دلمون نمی شینه
بابا: اه بابا همشون شبیه همن که
من: اره واقعا جز اسما فرقی ندارن
رایان: چیکار کنیم
من: بریم شمال عروسی بگیریم
رایان: حالت خوبه
بابا: فکر خوبیه اما مهمونا چی میشن
مامان: راست میگی
من: من دلم می خواست کنار دریا عروسی بگیریم
بابا: اوخه
مامان:عزیزم ماه عسل برین شمال خوبه این جور کارا سخت میشن
فکر بدی نیست اوکی دادم بازم گشتیم هیچی پیدا نشد که نشد
مامان: بیاین نهار
نهار باقالا پلو با ماهیچه داشتیم یه دل سیر خوردم
من: اها راستی انی گفت می خواهد باهاتون صحبت کنه
مامان:چه خوب میز جمع کنم زنگ بزن
بهش کمک کردم بعد همه نشستن رو کاناپه منم تماس برقرار کردم تصویری بود
انی:سلام
مامان: سلام خوبی گلم
انی:ممنونم ببخشید تمام زحمتای عروسی افتاد رو شما
مامان:تا باشه از این کارا
انی:من تو این هفته میام ایران بهتون کمک می کنم
مامان: نه عزیزمتو بار شیشه داری بده
من: بار شیشه
رایان: همون بارداری میگه
من: اها
انی:نه واقعا سخته میام بهتون کمک کنم تازه باید بریم جهیزیه بخریم اها راستی انا من لباس عروستو خریدما
من: وا من امروز گفتم بهت
انی:هی دختر تو رفتی ایران من سفارش دادم می دونستم رایان بیکار نمی شینه
مامان:اه بابا چرا زحمت کشیدین اینجا می خریدیم
انی:نه بابا نمی شه که همه زحمتا خانواده داماد بکشن ما هم باید کاری کنیم تازه خیالتون جمع لباسشو یکی از بهترین طراح و خیاط های ایتالیا درست کرده
من: اوهه چه کردی
رایان: همه دیونه کردی انی جون
امیکا:داماد عزیزم توهم ناراحت نباش برای تو هم یه کت و شروار باحال سفارش دادیم
رایان: اه دمت گرم پدر زن
امیکا :وظیفه امه
انی:زیاد مزاحمتون نمیشم خیلی کار دارین فعلا
مامان:فعلا
انی چه اماده بودا
من: با اجازه میرم بالا
مامان: زود بیا باید تارا همین امشب انتخاب کنیم دخترم
من: چشم
رفتم تو اتاقم تو بالکن بیرون نگاه می کردم واقعا دارم ازدواج می کنم یهو دستی دور کمرم گرفت
من: رایان
رایان: چی مغز همسر منو درگیر کرده
من: این که دوباره بهم می خوره یا نه
رایان: بهم نمی خوره خیالت جمع
برگشتم دستمو دور گردنش حلقه کردم
رایان: اون جوری نگاهم نکن سارا دیونه میشما
من: دیونه هم دوست دارم
لباشو بوسیدم
رایان: از خجالت امشب در میام
من: نه تو رو خدا
بابا: رایان بباین دیگه
رفتیم پایین
بابا: بچه ها یه تالار هست بیست توپ توپ هماهنگ کردم فردا بریم ببینید
من: ممنون مامان تو چیکار می کنی
مامان: لیست مهمونا اها راستی طرف شما چند نفر میان
من: 200تا بزار کنار
مامان: کم نیست
من: نه
بعدم داشتم تو سایتا لباس نامزدی می دیدم خیلی جیگر بودنن
چند ساعته دنبال یه تالار خوبیم اما به دلمون نمی شینه
بابا: اه بابا همشون شبیه همن که
من: اره واقعا جز اسما فرقی ندارن
رایان: چیکار کنیم
من: بریم شمال عروسی بگیریم
رایان: حالت خوبه
بابا: فکر خوبیه اما مهمونا چی میشن
مامان: راست میگی
من: من دلم می خواست کنار دریا عروسی بگیریم
بابا: اوخه
مامان:عزیزم ماه عسل برین شمال خوبه این جور کارا سخت میشن
فکر بدی نیست اوکی دادم بازم گشتیم هیچی پیدا نشد که نشد
مامان: بیاین نهار
نهار باقالا پلو با ماهیچه داشتیم یه دل سیر خوردم
من: اها راستی انی گفت می خواهد باهاتون صحبت کنه
مامان:چه خوب میز جمع کنم زنگ بزن
بهش کمک کردم بعد همه نشستن رو کاناپه منم تماس برقرار کردم تصویری بود
انی:سلام
مامان: سلام خوبی گلم
انی:ممنونم ببخشید تمام زحمتای عروسی افتاد رو شما
مامان:تا باشه از این کارا
انی:من تو این هفته میام ایران بهتون کمک می کنم
مامان: نه عزیزمتو بار شیشه داری بده
من: بار شیشه
رایان: همون بارداری میگه
من: اها
انی:نه واقعا سخته میام بهتون کمک کنم تازه باید بریم جهیزیه بخریم اها راستی انا من لباس عروستو خریدما
من: وا من امروز گفتم بهت
انی:هی دختر تو رفتی ایران من سفارش دادم می دونستم رایان بیکار نمی شینه
مامان:اه بابا چرا زحمت کشیدین اینجا می خریدیم
انی:نه بابا نمی شه که همه زحمتا خانواده داماد بکشن ما هم باید کاری کنیم تازه خیالتون جمع لباسشو یکی از بهترین طراح و خیاط های ایتالیا درست کرده
من: اوهه چه کردی
رایان: همه دیونه کردی انی جون
امیکا:داماد عزیزم توهم ناراحت نباش برای تو هم یه کت و شروار باحال سفارش دادیم
رایان: اه دمت گرم پدر زن
امیکا :وظیفه امه
انی:زیاد مزاحمتون نمیشم خیلی کار دارین فعلا
مامان:فعلا
انی چه اماده بودا
من: با اجازه میرم بالا
مامان: زود بیا باید تارا همین امشب انتخاب کنیم دخترم
من: چشم
رفتم تو اتاقم تو بالکن بیرون نگاه می کردم واقعا دارم ازدواج می کنم یهو دستی دور کمرم گرفت
من: رایان
رایان: چی مغز همسر منو درگیر کرده
من: این که دوباره بهم می خوره یا نه
رایان: بهم نمی خوره خیالت جمع
برگشتم دستمو دور گردنش حلقه کردم
رایان: اون جوری نگاهم نکن سارا دیونه میشما
من: دیونه هم دوست دارم
لباشو بوسیدم
رایان: از خجالت امشب در میام
من: نه تو رو خدا
بابا: رایان بباین دیگه
رفتیم پایین
بابا: بچه ها یه تالار هست بیست توپ توپ هماهنگ کردم فردا بریم ببینید
من: ممنون مامان تو چیکار می کنی
مامان: لیست مهمونا اها راستی طرف شما چند نفر میان
من: 200تا بزار کنار
مامان: کم نیست
من: نه
بعدم داشتم تو سایتا لباس نامزدی می دیدم خیلی جیگر بودنن
- ۷.۸k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط