پارت اول

اهم
سلام🤓
فعلا براش اسمی در نظر نگرفتم
کاورش خوبه یا عوض کنم ؟
خب...
فعلا حرفی ندارم فقط امیدوارم دوستش داشته باشید
بریم...
شروع
.
.
.
ویو دازای :
آروم چشمام رو باز کردم
نور سفیدی مستقیم به چشم هایم می‌خورد و باعث می‌شد باز کردن چشم هام سخت تر بشه
هنوز...
خوابم میاد...
نگاه تارم به بغل تختم افتاد
یک موجود کوچولو
اما
فقط لبخند عجیب و غریبش رو میدیدم

دازای : اگر اومدی بیدارم کنی...از الان بگم من مردم

دخترک با صدای بامزه ای گفت : خب...مرده ها صبحونه نمیخورن؟

نگاهم کمی باز تر شد و بهتر میدیدم
بغل تخت وایساده بود

دازای : تو کی بیدار شدی؟

لبخندش بزرگ تر شد و چشم هایش رو بست گفت : نیم ساعت پیش

دازای : از کی اینجایی ؟

میساکی همون حالت رو حفط کرد و گفت : نیم ساعت پیش

دازای : 🗿💔

میساکی : صبحونه رو روی تخت میخوری

با صدایی گرفته گفتم : آره

میساکی : غلط میکنی بلند شو بریم من گشنمه

دازای : غذا چی داریم ؟

میساکی با همون لبخند ولی اینبار حالت تهدید آمیز و ترسناکی گفت: آجر هم بزارم جلوت باید بخوری

آهی کشیدم و نگاهم رو به سقف کردم و کلافه گفتم : میدونم

میساکی دوباره لبخند چشم بسته ای زد و گفت : پایین منتظرتم

دازای : باشه...

لی لی کنان پایین رفت
نمیتونم بلند شم
حس خوبیه
ولی به اجبار پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدمو راهی پایین شدم
دیدم میساکی نشسته و داره به مورچه هایی که از بغل دیوار رد میشن نگاه میکنه

میساکی : چقد این خرسه 🐻

دازای : ها ؟

میساکی : این یکی....فیله ؟🐘

به سمتش رفتم
لباسش رو از پشت کشیدم و راه افتادم و او را با خودم کشیدم

میساکی : ولم کنننن😫

دازای : بیا بریم

میساکی : نموخوامممم

دازای : بیاا...

میساکی : من کنسرو خرچنگ نمیخورما

دازای : اینو کسی داره میگه که دو دقیقه پیش گفته بود آجر هم بزاره جلوم باید بخورم

میساکی :....خب...اون فقط در مورد تو صدق میکنه

دازای : فقط بیا

میساکی : تو که داری منو میکشی بخوام نخوام دارم میام (T~T)

دازای : خوبه

میساکی : نه

دازای : آره

میساکی : نه

دازای : آره

میساکی : نهههه

دازای : آرههههه

میساکی : 🥺💔
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ♡
تا پارت بعد جانه ♤
دیدگاه ها (۶۶)

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

پارت ۱۳#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم ●●●●●●●●●■■■■○■■■...

بهار بدون تو

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

part 68صبح//نامجون اولین کسی بود که بیدار شد بعد از اونم یون...

پارت ۱۰برای سیسیا ی گلم

پارت ۲۴

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

Part ²⁰ویو لیلیخوابوندمش رو تخت و پتو رو کشیدم روش چند روز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط