{سناریوی شماره ۷ }
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و سوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
شب روز سوم
صحنه ۶: ورودی خوابگاه - ساعت ۱۰ شب
*/فضای حیاط خوابگاه تاریک و ساکت است. تنها نور مهتاب و چراغهای کمنور راهروها. میدوریا با احتیاط از دروازه اصلی وارد میشود. وضعیتش آشکارا نامناسب است:/*
* *گونهی راستش پانسمان سفید بزرگی دارد.*
* *دست راستش کاملاً از مچ تا انگشتان در باند پوشیده شده (نه گچ، نشانهی شکستگی نیست، اما زخم عمیق یا خونریزی شدید🤫).*
* *آرنچ دست چپش هم با باندی باریکتر پوشانده شده.*
*لباسهایش خاکآلود و چروکیده، چهرهاش خسته و رنگپریده، اما در چشمان سبزش تعهد و اضطراب موج میزند. با احتیاط به سمت در اصلی خوابگاه میرود./*
در ذهن میدوریا (با نگاه به پنجرههای تاریک اتاق باکوگو):
*...ساعت دهه... شاید کاچان خوابیده. (نگاهی به دست باندپیچی شدهاش میاندازد، اخم کوچکی میکند) باید آروم در رو باز کنم... نباید بیدارش کنم. اگه ببینه این وضعمو... باز منفجر میشم ... ولی چارهای نبود، اوراراکا و لیدا واقعاً به کمک نیاز داشتن...*
*/با نهایت دقت، کلید را در قفل میچرخاند. در به آرامی و بیصدا باز میشود. سالن ورودی تقریباً تاریک است. تنها نور از چراغهای کمتوان راهروی اتاقها میآید. میدوریا نفسی آرام میکشد و وارد میشود. اول به سمت راست (سالن نشیمن) نگاه میکند - خالی و ساکت. آهی کوتاه و رها از ته دل میکشد. سپس، سرش را به سمت چپ میچرخاند، به سمت آشپزخانه تاریک.../*
*/و همانجا، درست در مرز تاریکی آشپزخانه و نور کم راهرو، باکوگو ایستاده است. مثل مجسمه. پاهایش کمی باز، دستانش در جیبهای شلوار تمرین (یا شاید مشتهای گره کرده در جیب😎)، چهرهاش در سایه، اما چشمان قرمزِ تیز و برافروختهاش مثل دو زغال گداخته در تاریکی میدرخشند و مستقیماً به میدوریا خیره شدهاند. فاصلهشان کمتر از سه قدم است!/*
میدوریا (قلبش در سینه میکوبد، تمام خون از صورتش میرود. یک قدم به عقب برمیدارد تا فاصله ایجاد کند، اما پایش به لبهٔ فرش گیر میکند! تعادلش را از دست میدهد و با ضربهای آرام روی زمین مینشیند. از روی زمین، با چشمان گشادِ پر از شوک و حیرت به باکوگو زُل میزند، صدایش لرزان و نفسگیر):
عع... ک..کاچان؟! ب...بیداری؟؟! (سریع سرش را کمی پایین میاندازد، مثل کودکی که منتظر تنبیه است☹) ب...ببخشید! بیدارت کردم؟! من... من سعی کردم آروم...
|| پارت بیست و سوم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
شب روز سوم
صحنه ۶: ورودی خوابگاه - ساعت ۱۰ شب
*/فضای حیاط خوابگاه تاریک و ساکت است. تنها نور مهتاب و چراغهای کمنور راهروها. میدوریا با احتیاط از دروازه اصلی وارد میشود. وضعیتش آشکارا نامناسب است:/*
* *گونهی راستش پانسمان سفید بزرگی دارد.*
* *دست راستش کاملاً از مچ تا انگشتان در باند پوشیده شده (نه گچ، نشانهی شکستگی نیست، اما زخم عمیق یا خونریزی شدید🤫).*
* *آرنچ دست چپش هم با باندی باریکتر پوشانده شده.*
*لباسهایش خاکآلود و چروکیده، چهرهاش خسته و رنگپریده، اما در چشمان سبزش تعهد و اضطراب موج میزند. با احتیاط به سمت در اصلی خوابگاه میرود./*
در ذهن میدوریا (با نگاه به پنجرههای تاریک اتاق باکوگو):
*...ساعت دهه... شاید کاچان خوابیده. (نگاهی به دست باندپیچی شدهاش میاندازد، اخم کوچکی میکند) باید آروم در رو باز کنم... نباید بیدارش کنم. اگه ببینه این وضعمو... باز منفجر میشم ... ولی چارهای نبود، اوراراکا و لیدا واقعاً به کمک نیاز داشتن...*
*/با نهایت دقت، کلید را در قفل میچرخاند. در به آرامی و بیصدا باز میشود. سالن ورودی تقریباً تاریک است. تنها نور از چراغهای کمتوان راهروی اتاقها میآید. میدوریا نفسی آرام میکشد و وارد میشود. اول به سمت راست (سالن نشیمن) نگاه میکند - خالی و ساکت. آهی کوتاه و رها از ته دل میکشد. سپس، سرش را به سمت چپ میچرخاند، به سمت آشپزخانه تاریک.../*
*/و همانجا، درست در مرز تاریکی آشپزخانه و نور کم راهرو، باکوگو ایستاده است. مثل مجسمه. پاهایش کمی باز، دستانش در جیبهای شلوار تمرین (یا شاید مشتهای گره کرده در جیب😎)، چهرهاش در سایه، اما چشمان قرمزِ تیز و برافروختهاش مثل دو زغال گداخته در تاریکی میدرخشند و مستقیماً به میدوریا خیره شدهاند. فاصلهشان کمتر از سه قدم است!/*
میدوریا (قلبش در سینه میکوبد، تمام خون از صورتش میرود. یک قدم به عقب برمیدارد تا فاصله ایجاد کند، اما پایش به لبهٔ فرش گیر میکند! تعادلش را از دست میدهد و با ضربهای آرام روی زمین مینشیند. از روی زمین، با چشمان گشادِ پر از شوک و حیرت به باکوگو زُل میزند، صدایش لرزان و نفسگیر):
عع... ک..کاچان؟! ب...بیداری؟؟! (سریع سرش را کمی پایین میاندازد، مثل کودکی که منتظر تنبیه است☹) ب...ببخشید! بیدارت کردم؟! من... من سعی کردم آروم...
- ۱۶.۱k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط