{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②
_بخش چهارم_
نفسم بند آمده.باید نفس بکشم باید چیزی بگویم باید در را باز کنم و به این زیر زمین مرموز بروم ولی خشک شده ام.
دستش که روی دستم است را نگاه می‌کنم و بعد او را به آغوش می‌کشم"من عاشق خاطره گفتنتم.از این به بعد باید بیشتر تعریف کنی"
آرام نوازشم می‌کند"من به هیچ بایدی عمل نمی‌کنم"
"ازت متنفرم"
"چه دروغی!"
"عوضی."
"متشکرم"
خم می‌شود و در را باز می‌کند و در به جایی تاریک باز می‌شود"اول خانوما"
"من نمیرم خودت برو!نکنه می‌ترسی؟"
"جوگیر بودن منو امتحان نکن"
بعد از در رد می‌شود و وقتی می‌خواهد دست هایش را از لبه آن ول کند یک لحظه نگاهم می‌کند و بعد می‌پرد
"سوروس!"
صدایی نمی آید
"سوروس خوبی؟!"
"خوبم...اینجا تاریکه...یا شاید من کور شده باشم...ولی خوبم."
"الان میام پایین"
"صبر کن"
نور کم سویی از پایین چاه می‌تابد
"بپر.میگیرمت"
پایین می‌پرم و بعد دست هایش را دورم حس می‌کنم تکان نمیخورم"ری مشکلی هست؟به جایی‌ت ضربه خورده؟"
"نه.از بغلت خوشم اومد"
"ممنونم.میشه صد گالیون"
"ارزون حساب کن مشتری شیم"
"بهش فکر می کنم"
و پایین می‌گذارتم
"ببخشید قربان فضولی نباشه؛ولی من از فاصله حداقل دو متر افتادم توی بغل جنابعالی و تو به زور یکم تکون خوردی.این یعنی من باربی ام یا تو هرکول؟"
"تو سبکی.خیلی.ولی ممنون می‌شم منم همون هرکول بمونم"
"بهش فکر می‌کنم"
یک لحظه نگاهم می‌کند.آن لبخند برعکس که ناخواسته زده از سری چیز های موردعلاقه‌م است.
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش دوم_ بدون چوبدستی وردی می...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط