{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیم ساعت پیش ،

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
دیدگاه ها (۱)

هنوز مرا میبینی؟ مگر ستاره ام نبودی؟ مگر با یک چشمک عاشقم نک...

خدایا ...! حَواسَت هست ...؟ این روزها٬ شیطان٬ بیشتر از تو٬ س...

فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ، اوست كه مرا وادار ...

از شوق به هوا به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است چشم میبن...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

﷽🏴لحظه‌ای که خورشید امامت در قامت کودکی جلوه‌گر شد!▪️راوی گو...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

Part ¹⁵ویو جونگکوک دختر خیلی خوشگلی بود به قول مامانم قرص ما...

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

رمان دخت من

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط