{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 12۴
رو مبل دراز کشیده بود و منتظر دازای بود که زنی میانسال وارد شد و گفت
" چویا سان...مهمون دارید "
چویا هومی کشید و گفت
+ راهنماییش کن
" ولی...دازای ساما... "
+ هوم؟
" دازای ساما بفهمن خون ریخته میشه "
+ چرا...
به سختی تکون خورد که باعث شد از درد صورتش جمع بشه
" لطفا تکون نخورید "
+ کیه؟
" ل...لویی سان هستن "
+ لویی؟!
" بله "
چویا اخم کرد و گفت
+ به دازای هیچی هیچکدومتون نمیگید...زنگ بزن به اکوتاگوا بگو نیم ساعت هم که شده دازای رو مشغول کنه...لویی رو بیار پیشم
" چشم "
اون زن رفت و بعد از چند ثانیه لویی وارد اتاق نشیمن شد و لبخندی زد
" چویا؟ "
+ مشتاق دیدار...لویی چان
" بنظر میاد دلتنگم شدی "
چویا خندید و گفت
+ خواب دیدی خیره
" اومدم واسه یه کاری...نیومدم بهت سر بزنم "
+ چی میخوای؟
" میونه ی منو دازای رو درست کن "
چویا یه تای ابروشو بالا انداخت و بعد خندید
+ حتی اگرم من بهش بگم اون همچنان به خون تو تشنه ست...بهتره بهونه دستش ندی
" مشخصه خوشحالی که جای منو گرفتی...چویا من میدونم...همه چی رو میدونم...نزار ازش استفاده کنم...یا میونه ما دوتا رو درست میکنی یا کاری میکنم دازای با دستای خودش جونتو بگیره که این همه سال بازیش دادی "
چویا اخم کرد و گفت
+ بازی؟ راجب چی صحبت میکنی؟
" میخوای باز ترش کنم؟ "
+ من هیچ میونه ای رو درست نمیکنم...وجود تو کلا دردسره...فکر کردی اجازه میدم نزدیک مردی که دوستش دارم بشی؟
" پس دازای هم میفهمه که تو برای مدیر کار میکنی "
چویا شوکه شد
+ چ...چی داری میگی...مدیر؟ من برای اون کار نمیکنم...فکر میکنی دازای همچین دروغی رو باور میکنه؟ اونم از کی...از تو؟
لویی اخم کرد و گفت
" کاری که بهت گفتم رو انجام بده "
از جاش بلند شد و رفت که چویا متعجب موند
+ آه...دروغ پشت دروغ...اینجا چخبره چرا همه بر علیه منن...این لویی باز از کجا پیداش شد.
تلفن رو برداشت و با دازای تماس گرفت که سر بوق دوم برداشت
+ کجایی؟
_ بیرون
+ میدونم...کجا؟
_ فروشگاه
چویا هومی گفت
+ فروشگاه چیکار میکنی؟ دازای برگرد خونه
_ چرا...اتفاقی افتاده؟
+ نه فقط...احساس تنها میکنم
_ خیلی خب باشه اومدم
تلفن رو قطع کرد و سیب نصفه تو دستش رو دوباره شروع به گاز زدن کرد
+ زنیکه هر&زه...اومده منو تهدید میکنه...خودت گورتو گم میکنی دیگه خیلی داری مزاحم زندگی من میشی!!!
...................................‌‌.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌..............
بهش تکیه داده بود و داشت فیلم نگاه می‌کرد و دازای در حال نوازش موهاش بود و چویا آروم پفیلا میزاشت دهن خودش
_ وقت خوابته
+ نه
_ چویا...ساعت دوعه
+ خوابم نمیاد
_ میخوابی!
تلوزیون رو خاموش کرد و برآید استایل بغلش کرد‌.
داخل اتاق بردش و روی تخت درازش کرد و خودش هم کنارش خوابید
+ چقدر زود امروز تموم شد...من میخوام همیشه کنارم باشی
_ ولی باید بریم مافیا...تو هم باید بهتر شده باشی
+ هنوز لنگ میزنم
_ اشکالی نداره...اونم درست میشه
چویا لبخندی بهش زد و جسمش رو در آغوش گرفت
_ چویا
+ هوم؟
_ من...خیلی دوست دارم...بهت اعتماد کردم...بهت اعتماد دارم...میتونی این حسو نگهش داری؟ خواهش میکنم هیچوقت خودتو از چشمم ننداز...تو همه ی امید من برای زندگی کردنی...تو نباشی زندگیم دیگه ارزشی نداره
+ چرا اینطوری حرف میزنی؟ فکر میکنی من قراره کاری کنم؟
_ تو تا الان بار ها ازم دور شدی...هزار بار رفتی و برگشتی...میترسم!
چویا لبخندی به پسرک مظلومش زد و بوسه ای رو موهاش کاشت
+ من همیشه کنارتم...من به اندازه تو...نه بیشتر از تو عاشقتم
_ این حرفا رو جدی میزنی؟ تو گولم نمیزنی مگه نه؟
+ معلومه که جدی میگم
به چشمای قهویی و درخشانش نگاه کرد و لبخند رو لبش نشست.
............................................................
جلوی قمار خونه ایستاده بودن و دازای اول وارد شد و داخل رو تبدیل به دریاچه خون کرد و پشت سرش چویا وارد شد و تک تک اتاق ها رو کشت تا اینکه بلاخره به اون اسلحه ها رسیدن
+ همشون اینجاست
" این فرد هنوز زنده ست "
اکوتاگوا اشاره کرد به مردی که به صندلی بسته شده بود و داشت التماس می‌کرد که بازش کنن اما دست پاش بسته بود و یه چسب رو دهنش بود.
دازای اسلحه شو بالا آورد که چویا جلوشو گرفت
+ صبر کن
_ هوم؟
سمتش رفت و چسب رو باز کرد
" ل...لطفا منو نکشین...م...من برای نجات بچم اومدم...اون اونو گرفتن...باور کنید اون هنوز خیلی کوچیکه...ک...کلا پنج ماهشه...خواهش میکنم آزادم کنید "
+ بچت کجاست؟
" ن...نمیدونم "
_ دروغ میگی...اون بچه کجاست...تو خوب میدونی و نمیخوای بگی!
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۵)

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

ابلیس

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

رمان آخرین دیدار پارت۲⭒،حوصله ام سر رفت گفتم پارت بدمدازای ...

part:۸

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط