پارت 93
*جدی بهش نگاه کردم و منتظر جوابش موندم، اگه لازم باشه امی رو به زور میدزدم و ونتی رو نجات میدم..حتی اگه بعدش با خشم عزرائیل رو به رو بشم*
امی: هیمل..داری راجب چی صحبت میکنی..هیچی نمیفهمم
هیمل: میدونم ممکنه با عقل جور نیاد ولی بهم اعتماد کن
امی: من..نمیدونم، کارلوس چی؟ باید به عزی بگم..
*فایده نداره..باید با زور وارد شم.. وقتی برگشت که بره، آروم رفتم پشتش*
هیمل: متاسفم امی
*با قدرتم اونو وارد یه خواب کردم.. خوابی که تا من نخوام بیدار نمیشه. وقتی داشت میوفتاد گرفتمش و یه پورتال به جهنم درست کردم و ازش عبور کردم و حالا تو اتاق امی وایستاده بودم..*
هیمل: باید دست به کار شم..
**پرش زمانی**
*از زبان امی*
*آروم چشمامو باز کردم و دیدم که هیمل روی زمین یه ستاره پنج پر و متن های عجیب دورش کشیده..با خون خودش چون کف دستش زخم بود*
امی: هیمل..چیکار کردی..؟ چرا دستت...؟
هیمل: میدونم امی..و اول از همه متاسفم که دزدیمت ولی برای نجات ونتی به کمکت نیاز داشتم..
امی: چرا من؟
*دست از کارش برداشت و به سمتم برگشت و روی کف دست منم همون شکل رو کشید*
هیمل: قدرت تو خاصه امی.. نمیدونم چرا ولی قدرت تو..خیلی خیلی خاصه. این نشونی که کشیدم بهت قدرت برگشت رو میده.. با پاک کردن این علامت، تو خود به خود به اینجا بر میگردی..
*بهم کمک کرد وایستم..رفتم و روی ستاره وایستادیم، هیمل چشماشو بست و شروع کرد به زمزمه کردن..متوجه نمیشدم چون خیلی باستانی بود..معلوم بود خیلی قدیمیه..*
*هیمل دستمو نگه داشت و تو یه چشم بهم زدن تو یه جای وحشتناک بودیم.. جایی که چیزی بدتر از مرگ حاکم بود. حالم خیلی بده..اینجا خیلی ترسناکه*
هیمل: نترس امی.. فقط دنبالم بیا
*هیمل دستشو بالا آورد و یه چراغ کوچولو تو دستش ظاهر شد که شر و از ما دور میکرد..با هم توی اون جای غریب راه میرفتیم و میدیدیم که روح های بیچاره چجوری تو آتش بدبختی میسوختن.. صدای جیغشون خیلی وحشتناکه..*
امی: اینجا.. حتی بدتر از جهنمه
هیمل: آره.. واسه همینه که ما باید این روح هارو نجات بدیم..تموم افرادی که اینجان.. همشون رو میشناسم.. اینا..دوستای منن
امی: همون مردم اون شهر؟ یعنی این همه مدت اینجا عذاب میکشیدن؟
*هیمل ساکت موند ولی میتونستم حدس بزنم که جوابش چیه. همینجور پیش رفتیم تا اینکه یه صدای آهنگ شنیدیم*
??? Should you find yourself in a windless land
Know you'll never be alone
Just look up to the sky and there you might find
A breeze to guide you home
*صدای خوبی بود..و در عین حال تعجب برانگیز، وقتی به هیمل نگاه کردم.. اون گریه میکرد! فک کنم اون صدا رو شناخته پس یعنی...*
امی: خودشه؟
هیمل: ونتیییی
*چراغ رو به من داد و خودش دوید سمت صدا.. دنبالش دویدم و اون..ونتی بود.. روی یه سنگ نشسته بود و خودشو بغل کرده بود..مثل اینکه خیلی ضعیف شده*
هیمل: ونتییی ونتیییی
ونتی: هیمل؟ هیملل
*هر دو هم دیگرو تو آغوش میگیرن و هیمل شش بال بزرگشو دور ونتی میپیچه، مثل بچه ای که تازه مادرشو بعد گم شدن پیدا کرده..*
هیمل: ونتی خوشحالم دوباره میبینمت...ونتی من متاسفم متاسفم که اینجا تنها موندی.. ببخشید که زودتر نیومدم
ونتی: من خوبم هیمل نگران نباش..*سرفه* *سرفه* ولی تو اینجایی همین مهمه
*ونتی بهم نگاه کرد و لبخندش بزرگتر شد*
ونتی: ازت ممنونم عروس بهشت..
امی: کار خاصی نکردم..هیمل بود که همه کارو کرد..
*قبل از اینکه ونتی چیز دیگه ای بگه، چشماشو محکم بست و خودشو محکم نگه داشت.. لکه های سیاهی روی بدنش وجود داشتن که تازه متوجهشون شدم..اون لکه ها بزرگتر میشن*
هیمل: ونتی..تو داری تبدیل به اونا میشی..باید سریعتر از اینجا بریم. بقیه کجان؟
ونتی: فقط من موندم..تمامی دوستامون عقلشون رو از دست دادن و فقط عذاب میکشن..
*هیمل سریعا ونتی رو برآید استایل بغل کرد و بهم نگاه کرد*
هیمل: امی ما باید سریعتر برگردیم. چراغ توی دستت ما رو به سمت یه کلیسای قدیمی راهنمایی میکنه..اونجا مکان خروجمونه و-
*یهو کلی روح بی مغز از پشت سرمون بهمون نزدیک شدن.. مثل اینکه تو دردسر افتادیم*
امی: هیمل..داری راجب چی صحبت میکنی..هیچی نمیفهمم
هیمل: میدونم ممکنه با عقل جور نیاد ولی بهم اعتماد کن
امی: من..نمیدونم، کارلوس چی؟ باید به عزی بگم..
*فایده نداره..باید با زور وارد شم.. وقتی برگشت که بره، آروم رفتم پشتش*
هیمل: متاسفم امی
*با قدرتم اونو وارد یه خواب کردم.. خوابی که تا من نخوام بیدار نمیشه. وقتی داشت میوفتاد گرفتمش و یه پورتال به جهنم درست کردم و ازش عبور کردم و حالا تو اتاق امی وایستاده بودم..*
هیمل: باید دست به کار شم..
**پرش زمانی**
*از زبان امی*
*آروم چشمامو باز کردم و دیدم که هیمل روی زمین یه ستاره پنج پر و متن های عجیب دورش کشیده..با خون خودش چون کف دستش زخم بود*
امی: هیمل..چیکار کردی..؟ چرا دستت...؟
هیمل: میدونم امی..و اول از همه متاسفم که دزدیمت ولی برای نجات ونتی به کمکت نیاز داشتم..
امی: چرا من؟
*دست از کارش برداشت و به سمتم برگشت و روی کف دست منم همون شکل رو کشید*
هیمل: قدرت تو خاصه امی.. نمیدونم چرا ولی قدرت تو..خیلی خیلی خاصه. این نشونی که کشیدم بهت قدرت برگشت رو میده.. با پاک کردن این علامت، تو خود به خود به اینجا بر میگردی..
*بهم کمک کرد وایستم..رفتم و روی ستاره وایستادیم، هیمل چشماشو بست و شروع کرد به زمزمه کردن..متوجه نمیشدم چون خیلی باستانی بود..معلوم بود خیلی قدیمیه..*
*هیمل دستمو نگه داشت و تو یه چشم بهم زدن تو یه جای وحشتناک بودیم.. جایی که چیزی بدتر از مرگ حاکم بود. حالم خیلی بده..اینجا خیلی ترسناکه*
هیمل: نترس امی.. فقط دنبالم بیا
*هیمل دستشو بالا آورد و یه چراغ کوچولو تو دستش ظاهر شد که شر و از ما دور میکرد..با هم توی اون جای غریب راه میرفتیم و میدیدیم که روح های بیچاره چجوری تو آتش بدبختی میسوختن.. صدای جیغشون خیلی وحشتناکه..*
امی: اینجا.. حتی بدتر از جهنمه
هیمل: آره.. واسه همینه که ما باید این روح هارو نجات بدیم..تموم افرادی که اینجان.. همشون رو میشناسم.. اینا..دوستای منن
امی: همون مردم اون شهر؟ یعنی این همه مدت اینجا عذاب میکشیدن؟
*هیمل ساکت موند ولی میتونستم حدس بزنم که جوابش چیه. همینجور پیش رفتیم تا اینکه یه صدای آهنگ شنیدیم*
??? Should you find yourself in a windless land
Know you'll never be alone
Just look up to the sky and there you might find
A breeze to guide you home
*صدای خوبی بود..و در عین حال تعجب برانگیز، وقتی به هیمل نگاه کردم.. اون گریه میکرد! فک کنم اون صدا رو شناخته پس یعنی...*
امی: خودشه؟
هیمل: ونتیییی
*چراغ رو به من داد و خودش دوید سمت صدا.. دنبالش دویدم و اون..ونتی بود.. روی یه سنگ نشسته بود و خودشو بغل کرده بود..مثل اینکه خیلی ضعیف شده*
هیمل: ونتییی ونتیییی
ونتی: هیمل؟ هیملل
*هر دو هم دیگرو تو آغوش میگیرن و هیمل شش بال بزرگشو دور ونتی میپیچه، مثل بچه ای که تازه مادرشو بعد گم شدن پیدا کرده..*
هیمل: ونتی خوشحالم دوباره میبینمت...ونتی من متاسفم متاسفم که اینجا تنها موندی.. ببخشید که زودتر نیومدم
ونتی: من خوبم هیمل نگران نباش..*سرفه* *سرفه* ولی تو اینجایی همین مهمه
*ونتی بهم نگاه کرد و لبخندش بزرگتر شد*
ونتی: ازت ممنونم عروس بهشت..
امی: کار خاصی نکردم..هیمل بود که همه کارو کرد..
*قبل از اینکه ونتی چیز دیگه ای بگه، چشماشو محکم بست و خودشو محکم نگه داشت.. لکه های سیاهی روی بدنش وجود داشتن که تازه متوجهشون شدم..اون لکه ها بزرگتر میشن*
هیمل: ونتی..تو داری تبدیل به اونا میشی..باید سریعتر از اینجا بریم. بقیه کجان؟
ونتی: فقط من موندم..تمامی دوستامون عقلشون رو از دست دادن و فقط عذاب میکشن..
*هیمل سریعا ونتی رو برآید استایل بغل کرد و بهم نگاه کرد*
هیمل: امی ما باید سریعتر برگردیم. چراغ توی دستت ما رو به سمت یه کلیسای قدیمی راهنمایی میکنه..اونجا مکان خروجمونه و-
*یهو کلی روح بی مغز از پشت سرمون بهمون نزدیک شدن.. مثل اینکه تو دردسر افتادیم*
- ۱۱.۷k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط