{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اغوش ابدی

اغوش ابدی
پارت دهم 🐣✨
چند روز گذشت. هیسو در اتاق آی سی یو در حالی که به دستگاه های مختلف متصل بود، در خوابی سنگین و دارویی فرو رفته بود. صورت کبود و پف کرده اش آرامش غم انگیزی داشت.

فلیکس، با چشمانی قرمز از گریه، کنار تخت نشسته بود و دست بی حرکت هیسو را در دستانش گرفته بود. او به هیونجین نگاه کرد که در سکوت کنارش ایستاده بود.
"دیگه برنمیگردم استرالیا," فلیکس با صدایی لرزان اما قاطع گفت. "نه تا وقتی که مطمئن نشم کاملاً خوب شده. اونجا دیگه خانه نیست. خانه اینجاست، کنار شماها."
هیونجین دستش را روی شانه فلیکس گذاشت و فشار داد. "می دونم. ما هم همینجا میمونیم. همه با هم."

در گوشه دیگر اتاق، هانول روی صندلی نشسته بود. قامت همیشه استوارش خم شده بود و صورتش در سایه بود. نگاهش به دخترش دوخته شده بود، به آن بدن بی دفاع که روی تخت بیمارستان افتاده بود. خاطره نینا، همسرش که او نیز پس از به دنیا آوردن هیسو از دنیا رفته بود، مانند شبحی دردناک بر او چیره شد. ترس از دست دادن دوباره، از دست دادن تنها یادگار نینا، وجودش را می خورد. ناگهان، نفسش به شماره افتاد. دستش را روی سینه اش گذاشت، جایی که دردی تیز و ناگهانی فرو رفته بود. رنگ از صورتش پرید و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، به جلو خم شد و روی زمین افتاد.

"هانول!" دکتر کیم که برای دیدن وضعیت آمده بود، با وحشت به سویش دوید. "کمک! اینجا!"

سونگمین، که پشت شیشه ایستاده بود و صحنه را می دید، برای یک لحظه بین دو بیمار گیر کرد. اما تلاش پزشکی اش غلیه کرد. او به سوی هانول دوید و به احیای قلبی ریوی پرداخت تا تیم پزشکی برسند. آنها هانول را به سرعت به اتاق اورژانس بردند. تشخیص: حمله قلبی ناشی از استرس شدید.

حالا سونگمین بود که باید بین دو عشق زندگی اش در نوسان بود: پدر معشوقش و خود معشوقش. اما او انتخابش را کرده بود.

با استفاده از نفوذش به عنوان پزشک، راهی به اتاق آی سی یو هیسو پیدا کرد. او صندلی ای را کنار تختش کشید و نشست. دست لاغر و سرد هیسو را در دستان گرمش گرفت.
و سپس شروع به حرف زدن کرد. صدایش آرام و یکنواخت بود، برخلاف توفانی که در درونش می وزید.
"هیسو، من اینجام. بابات هم الان تو اتاق دیگه ایست. استرس اورده سرش، اما دکتر کیم کناشه. قول میدم خوبش کنم... همتون رو خوب کنم."
او درباره روزشان گفت، درباره اینکه چطور فلیکس و هیونجین مخالف برنامه های استرالیا شدند، درباره اینکه چقدر همه نگرانش هستند.
هر روز، سونگمین ساعت ها کنار تخت هیسو می نشست. او برایش کتاب می خواند، درباره موارد جالب پزشکی که در بیمارستان دیده بود تعریف می کرد، و حتی گاهی، با صدایی بسیار آرام، برایش آواز می خواند—کاری که هرگز در زندگی اش نکرده بود.
او به آرامی بهبودی هانول را به گوش هیسو می رساند و به او اطمینان می داد که پدرش در حال بهتر شدن است
دیدگاه ها (۱)

قلبم تکه تکه شد...از نگرانی مُردم نیومده هنوز💘

وضعیت منو رفیقام...این اتفاق زیاد میفته چون زیاد زمین از من ...

این متن خدایی خیلی خوبه ...💘کاملا میتونه با زندگی هممون وفق ...

عکس قبلی نمیدومد پارت نهم 🐣✨یک از مردان هانول که شبکه وسیعی ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 11هیونجین در یک لحظه فلیکس را عق...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 10چان شمشیرش را بالا آورد.سونگمی...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 18آن شب، فلیکس برای اولین بار به...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۰حیاط مدرسه شلوغ بود.اما برای چهار آل...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:2#انتخاب_امنصدای شلی...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۳ از روزی که فلیکس به هیونجین جواب دا...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۸ چند روز از ماجرای کلاس قدیمی گذشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط