my dad

نویسنده:@moonand
PART:11
ویو نویسنده:
بعد از اینکه گوشی فلیکس رو راه اندازی کردن و شماره هیونجین رو وارد کردن.....غذا خوردن و خوابیدن
پرش زمانی به صبح
ویو فلیکس:
با برخورد نور خورشید به چشمم بیدار شدم یکم به اطرافم نگاه کردم دیدم بابا نیست آروم بلند شدم و به سمت سرویس رفتم کار های مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون توی آشپزخونه ، اتاق خواب ها...حال هیچ جا نبود و از اونجایی که گفته بود با بادیگارد ها حرف نزنم نمیدونستم کجا رفته که یهو یادم افتاد گوشی دارم رفتم بالا و برش داشتم و زنگ زدم
بوق.....بوق.....بوق........مشترک مورد نظر شما در حال حاضر قادر به پاسخگویی نیست لطفاً بعدا تماس بگیرید
و بله جواب نداد آروم وارد آشپزخونه شدم و صبحونه خوردم بعد رفتم حموم......داشتم موهامو خشک میکردم و با خودم فکر میکردم که کجا رفته البته این که بره سره کار چیز عجیبی نبود ولی چرا بهم نگفته بود و این یکم نگرانم میکرد...........کل بعد از ظهرم رو رفتم تو گوشی و چیزهای جدید یاد گرفتم و نهار نخوردم و الان تقریبا ساعت ۷:۳۰ بود اما بابا نیومده بود گشنم بود پس رفتم توی آشپزخونه هیچی نداشتیم که آماده باشه پس به سمت اتاق خواب بابا رفتم
بابا رفتم و تصمیم گرفتم بخوابم
.
.
ویو هیونجین‌:
بلند شدم رفتم حموم که برم سرکار چون مرخصی دو روزه ام تموم شده بود لباس پوشیدم و رفتم صبحونه خوردم و از خونه زدم بیرون کار های که باید انجام میدادم زیاد بودن اما فکر نمی‌کردم آنقدر زیاد باشن و تا ساعت ۷و۸ طول بکشه اما بعد از یه سری کار های دیگه که رو سرم مونده بود رو انجام دادم و تقریباً ساعت نه شب به خونه رسیدم وارد خونه شدم چراغ ها روشن نبود تعجب کردم باید فلیکس بیدار میبود چراغارو روشن کردم و رفتم سمت اتاق تو راه یادم افتاد تخت رو تحویل نگرفتیم.....لعنتی به ذهن فراموش کارم گفتم و دره اتاق رو باز کردم چراغ رو روشن کردم که با فلیکس که خواب بود مواجه شدم خنده ی ریزی کردم و به سمتش رفتم و تکونش دادم
ه: لیکس....لیکسی پاشو
ف:بله...بابا؟؟«با خوابالودگی»
ه:اره منم
ف:کجا بودی؟؟
ه:سره کار.....غذا خوردی
ف:نه
ه:چی!!! از صبح غذا نخوردی حتی نهار
ف:اره....آخه چیزی نداشتیم منم بلد نبودم چیزی درست کنم فقط صبحونه خوردم
ه:از دست تو پاشو بریم غذا بخوریم
ف:باشه
بعد بلند شدن و رفتن سمت آشپزخونه غذا سفارش دادن بعد از مدتی که غذا اومد غذا رو خوردن وقتی که
دیدگاه ها (۷)

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

همسر غیره منتظره

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

#برادر ناتنی من

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

Dark hearth

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:5 میا:خو ا/تی من میرم دیگه مثله اینکه...

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط