آینه جادویی

پارت ۲۳

پرش زمانی به صبح ساعت شش
چویا با صدای الارم گوشیش از خواب بیدار شد خودشو از بغل دازای ازاد کرد و دازای بیدار شد
دازای: صبح بخیر
چویا: صبح بخیر
دازای:میری
چویا:اره باید برم سرکار
دازای:باشه مراقب باش
چویا:باشه
چویا رفت جلوی اینه که صدای اواز خوندن الیس رو شنید که داره میاد سمت اتاق دازای
دازای بلند شد و چویا پیچید لای پتو و خودشو پرت کرد رو تخت و چویا رو زیر پتو قایم کرد
انقد حرکتش سریع بود چویا وقتی به خودش اومد فهمید روی دازایه و سرخ شد میخواست بلند شه که الیس اومد تو اتاق
الیس: داداشی
دازای: بله
الیس: هنوز نرفتی پیش چویا
دازای: نه
الیس: مگه نگفتی که میخوای برش گردونی
دازای: اره اما فعلا نه
الیس:باشه
الیس رفت و چویا اومد بیرون و به دازای زل زد
دازای دستشو توی موهاش برد صورتشو نزدیک صورت خودش کرد و بوسیدش
چویا همراهیش کرد و بعد بوسه رو شکست....با دیدن ساعت سریع از جاش پرید شد
چویا: وای سرکارم.....من دیگه باید برم
دازای: باشه
چویا رفت تو دنیای خودش و لباساشو عوض کرد ... با عجله رفت به کتابخونه
اتسوشی: ده دقیقه دیر اومدی
چویا: ببخشید خواب موندم
اتسوشی: اشکال نداره
ویو دازای
حوصلم سر رفته بود و تصمیم گرفتم برم پیش چویا رفتم جلوی آینه و ورد رو خوندم و تلپورت شدم به اتاقش
رفتم کتابخونه و یه کتاب برداشتم و نشستم رو صندلی و کتابو میخوندم که چویا اومد سمتم
چویا: اینجا چیکار میکنی
دازای: حوصلم سر رفته بود
چویا: اهان
اتسوشی اومد پیششون و با دیدن چویا که داره با یه پسر حرف میزنه تعجب کرد
اتسوشی: چویا این کیه
چویا: اممم من از کجا بدونم
اتسوشی: چرا داری باهاش حرف میزنی
دازای: دوست پسرشم
چویا: هاااا(با داد)
چویا انقدر بلند داد زد که همه بهش خیره شدن و خجالت کشید و پشت دازای قایم شد
اتسوشی: چویا تو دوست پسر داشتی من نمیدونستم
چویا: اوهوم
اتسوشی: چقدر قیافش اشناست انگار قبلا دیدمش
چویا: هر روز میاد اینجا شاید اون موقع دیدیش
اتسوشی: شاید
یوری با شنیدن صدای داد چویا سریع اومد پایین و کنار چویا وایساد
یوری: چویا
چویا: ب. بله
یوری: نمیدونی نباید تو کتابخونه داد بزنی
چویا: ببخشید رئیس
یوری: اگه دوباره داد بزنی اخراجت میکنم
چویا: دیگه داد نمیزنم
یوری: آفرین....حالا برو کارتو انجام بده
چویا: چشم
دیدگاه ها (۱۱)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

روباه کوچولوی من پارت هفت 😟꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> در اتاق @ویو د...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

ابلیس

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 30"هوم...تبریک میگم!"_«مم...

ابلیس

رمان بهترین من،پارت۴☆چویا:گ..م شو اون طرفدازای:من که روی زمی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۹وسوسه عشق 🥀☘صبح ساعت ۰۷:۰۳اکوتاگاوا بیدار شد و دید که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط