{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرستارها هنوز در حال بردن ات روی ویلچر بودن که ناگهان ات

پرستارها هنوز در حال بردن ات روی ویلچر بودن که ناگهان ات با چشم‌های گشادش به تهیونگ نگاه کرد. دستش روی شکمش فشار داد و صدایی لرزان گفت:

– «ته… تهیونگ… چیزی… اتفاق افتاد…»

لحظه‌ای بعد، کیسه‌ی آبش پاره شد. صدای قطره‌ها روی کف سرد راهرو پیچید و همه‌چیز ناگهان جدی‌تر شد. پرستارها به هم نگاه کردن و سریع یکی‌شون داد زد:
– «اتاق عمل رو آماده کنید! زود باشید!»

تهیونگ حس کرد دنیا زیر پاش خالی شده، اما حتی یک ثانیه هم دست ات رو رها نکرد. خم شد نزدیک گوشش:
– «آروم باش… من اینجام… همه‌چی خوب میشه.»

پرستارها تخت مخصوص آوردن و ات رو به سرعت منتقل کردن. تهیونگ با عجله همراه‌شون وارد شد، ماسک و لباس مخصوص پوشید. صدای مانیتورها، نور تیز اتاق عمل، همه‌چیز برای ات ترسناک بود، اما نگاه تهیونگ که لحظه‌ای چشم ازش برنمی‌داشت مثل یک لنگر آرامش بود.

دکتر سریع گفت:
– «عمل باید همین الان شروع بشه. دوقلوها نمی‌تونن بیشتر صبر کنن.»

تهیونگ محکم دست ات رو گرفت، انگشتانش رو میان انگشت‌های او قفل کرد. صورتش نزدیک صورت ات، با صدایی آرام و مطمئن زمزمه کرد:
– «تو قوی‌ترین دختری که می‌شناسم… هانا و هارو دارن میان… با هم می‌بینیمشون… فقط به من نگاه کن.»

چراغ‌های بالای سر روشن‌تر شدن، پرستارا آماده ایستاده بودن و دکتر شروع کرد. صدای نفس‌های کوتاه و سنگین ات با تپش قلب تند تهیونگ یکی شده بود.
دیدگاه ها (۲)

.....//برده ی زیبا//.....

پارت 40ویو آت:صدای بلندی ناگهان توی مسیر پیچید. 💥🏁همه‌چیز در...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

جنگل نفرین شده پارت ۱

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۰ات دستش را روی جلد دفترچه گذاشت...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط