تاجگذاری پارت ۲۸
🏮@! تاجگذاری!@🏮
جست و جوی طوفانی 🍂
نویسنده: که یهو ملکه مادر یکی خوابوند توی گوشش و با حرص غرید
ملکه مادر:دهنتو ببند ، اعصابمو خورد داری میکنی هرزه بدبخت
میون هو: مطمئن باشید این کار شما بی جواب نمیمونه . زمین گرده و ما در یک روزی و در یک مکانی باز هم به هم می رسیم منتظر باش منتظر باش
ملکه مادر: مشتاقانه منتظر روزی می مونم که ببینم میخوای چیکار کنی و من نمیزارم قدرت دست اون سه جناح خون خوار بیوفته
نویسنده:میون هو رو بردن انداختن توی سیاه چال
جیمین ویو__________________________&_________&___
جیمین :لعنتییی سرم ... ااااه سرم داره میترکه ... اینجا دیگه کجاست ؟من کجام ؟
؟....:بلاخره بهوش اومدی الان چهار روز شده که بی هوشی
جیمین:چ.چی؟بیهوش؟برای چی؟
؟....:هووووم من باید از کجا بدونم؟
جیمین:وایسا ببینم اصلا تو من و از کجا پیدا کردی؟هاااا؟من دقیقا تو کدوم منطقه هستم؟
؟....:یکم نفس بکش چرا آنقدر تند حرف میزنی ... خوب تو توی روساکی هستی توی جزیره فاچامبو یکی از خوش آب و هوا ترین جزیره های این اطراف البته نه به اندازه جزیره افسانه ای چوکو خوب به هر حال، من تو رو توی ساحل کنار دریا پیدا کردم و اوردمت اینجا دقیقا چهار روز پیش
جیمین:روساکی؟فاچامبو؟ای خداااااااااااااااااااااااااااا، دوباره باید با کشتی برگردیم .... راستی س.سورین سورین کو؟
؟...:سورین کیه؟
جیمین:ک.کسی پیشم نبود ؟فقط خودم تنها بودم؟
؟...:اول تو جوابمو بده چرا اونجا بودی نکنه فراری چیزی هستی؟
جیمین:نه من از چوکو داشتم میومدم روساکی که توی راه کشتی خورد به طوفان ، طوفان خیلی شدید بود و ناخدا نتوست کشتی رو کنترل کنه باد خیلی شدید میوزید و در یک لحظه دکل بادبان شکوند ،موج ها انقدر بزرگ و سهمگین بودن که آرشه کشتی پر آب بود که نمیدونم چی شد فرو رفتیم توی یه موج خیلی خیلی بزرگ و دیگه چیزی یادم نیست نمیدونم چی شد ولی اوووف سورین کجاست ؟هاا؟ی.یعنی اون نه امکان نداره
؟...:اوووو پس کشتیتون توی طوفان افتاده؟
جیمین:من قشنگ برات تعریف کردم حالا تو بگو کسی همراه من نبوده؟(داد)
؟...:آروم باش چرا انقدر بی اعصابی ؟ من فقط یه نفرو پیدا کردم اونم تویی ولی مردم میگفتن که یکی از مردای ثروت مند روستا یه فرد از جوناکی رو پیدا کرده گزاشته توی حراج تا به عنوان برده اونو بفروشه اونقدر بالا گفته که کسی قبول نکرده پایین تر هم نمیاره
جیمین:چ.چیییی؟وای نه..حتما خود سورینه ... زود باش من و ببره اونجا
؟...:اول بگو اسمت چیه؟از کجا هستی؟و چرا داشتی میومدی روساکی ؟
جیمین:هوووووف خودت اول همینا رو بگو
؟...: باشه...سویی هیومُرو هستم میتونی هِرو صدام کنی ... اهل همین جا هستم و ۲۱ سالمه .. چند سالی هست که پدرم به شهر رفته تا پول در بیاره و مادرم هم توی دربار کار میکنه خوب حالا نوبت تو هستش
جیمین:هوووم هرو اسم باحالی داری ... من خوب من چان جاچیم هستم از جوناکی و خوب توی چوکو زندگی میکردم ... مادرم رو از دست داده بودم و پدرم هم چند وقت پیش مرد اوووم خوب ۲۲ سالمه و داشتم دنبال .. دنبال کار میگشتم که یه کار توی روساکی پیدا کردم در اصل میخواستم به قصر برم برای محافظ شدن
هرو:آها پس اسمت جاچیم هستش .... اسم خیلی عجیبی داری تا حالا نشنیدن ولی خوب چه میشه کرد اسمه دیگه
جیمین:خیلی خوب زیادی حرف زدی خانم سویی بهتره من و ببری پیش اون یارو چون کلی کار دارم
هرو:من کلفتت نیستم که بهم دستور میدی اصلا که اینطور شد نمیبرمت پیشش
جیمین:مهم نیست خودم میرم
هرو:باشه برو اگه گم شدی هم به من ربطی نداره
جیمین: خداروشکر سواد دارم
هرو:هعع تابلو های اینجا به زبان ساکی نه جونا (نیشخند)
جیمین:تو زبون جونا بلدی؟
هرو: معلومه که نه از کجا و چرا باید بلد باشم؟
جیمین: معلومه خیلی خنگی...تا حالا متوجه نشودی چطوری دارم باهات حرف میزنم؟
هرو:د.درسته .... پس خودت ساکی بلدی خوب مهم نیست ولی مطمئن باش بدون من به جایی نمیرسی
جیمین:من فقط بدون یه نفر به هیچ جا نمیرسم (داد)
هرو:سر من داد نزنا ......اون یه نفر کیه ها ؟بگو ببینم ، هع معلومه داری دروغ میگی
جیمین:ا.اون اون هووووف اون سورینه آره سورینه اون بهترین دوستمه
هرو:اووووو بهترین دوستت الان هست پیش کسی که اونو میخواد بفروشه و این یعنی تو الان هیچی نیستی
جیمین: اشتباه نکن ......من خیلی القاب دارم که تو حتا نمیدونی
هرو:هووووم برام مهم نیست به هر حال به پای منی که بدون پدر و مادر بزرگ شدم نمیرسی
جیمین: مثل اینکه خیلی لجبازی
هرو : البته من......
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
ادامه دارد....
خداحافظ 😘😘😘
جست و جوی طوفانی 🍂
نویسنده: که یهو ملکه مادر یکی خوابوند توی گوشش و با حرص غرید
ملکه مادر:دهنتو ببند ، اعصابمو خورد داری میکنی هرزه بدبخت
میون هو: مطمئن باشید این کار شما بی جواب نمیمونه . زمین گرده و ما در یک روزی و در یک مکانی باز هم به هم می رسیم منتظر باش منتظر باش
ملکه مادر: مشتاقانه منتظر روزی می مونم که ببینم میخوای چیکار کنی و من نمیزارم قدرت دست اون سه جناح خون خوار بیوفته
نویسنده:میون هو رو بردن انداختن توی سیاه چال
جیمین ویو__________________________&_________&___
جیمین :لعنتییی سرم ... ااااه سرم داره میترکه ... اینجا دیگه کجاست ؟من کجام ؟
؟....:بلاخره بهوش اومدی الان چهار روز شده که بی هوشی
جیمین:چ.چی؟بیهوش؟برای چی؟
؟....:هووووم من باید از کجا بدونم؟
جیمین:وایسا ببینم اصلا تو من و از کجا پیدا کردی؟هاااا؟من دقیقا تو کدوم منطقه هستم؟
؟....:یکم نفس بکش چرا آنقدر تند حرف میزنی ... خوب تو توی روساکی هستی توی جزیره فاچامبو یکی از خوش آب و هوا ترین جزیره های این اطراف البته نه به اندازه جزیره افسانه ای چوکو خوب به هر حال، من تو رو توی ساحل کنار دریا پیدا کردم و اوردمت اینجا دقیقا چهار روز پیش
جیمین:روساکی؟فاچامبو؟ای خداااااااااااااااااااااااااااا، دوباره باید با کشتی برگردیم .... راستی س.سورین سورین کو؟
؟...:سورین کیه؟
جیمین:ک.کسی پیشم نبود ؟فقط خودم تنها بودم؟
؟...:اول تو جوابمو بده چرا اونجا بودی نکنه فراری چیزی هستی؟
جیمین:نه من از چوکو داشتم میومدم روساکی که توی راه کشتی خورد به طوفان ، طوفان خیلی شدید بود و ناخدا نتوست کشتی رو کنترل کنه باد خیلی شدید میوزید و در یک لحظه دکل بادبان شکوند ،موج ها انقدر بزرگ و سهمگین بودن که آرشه کشتی پر آب بود که نمیدونم چی شد فرو رفتیم توی یه موج خیلی خیلی بزرگ و دیگه چیزی یادم نیست نمیدونم چی شد ولی اوووف سورین کجاست ؟هاا؟ی.یعنی اون نه امکان نداره
؟...:اوووو پس کشتیتون توی طوفان افتاده؟
جیمین:من قشنگ برات تعریف کردم حالا تو بگو کسی همراه من نبوده؟(داد)
؟...:آروم باش چرا انقدر بی اعصابی ؟ من فقط یه نفرو پیدا کردم اونم تویی ولی مردم میگفتن که یکی از مردای ثروت مند روستا یه فرد از جوناکی رو پیدا کرده گزاشته توی حراج تا به عنوان برده اونو بفروشه اونقدر بالا گفته که کسی قبول نکرده پایین تر هم نمیاره
جیمین:چ.چیییی؟وای نه..حتما خود سورینه ... زود باش من و ببره اونجا
؟...:اول بگو اسمت چیه؟از کجا هستی؟و چرا داشتی میومدی روساکی ؟
جیمین:هوووووف خودت اول همینا رو بگو
؟...: باشه...سویی هیومُرو هستم میتونی هِرو صدام کنی ... اهل همین جا هستم و ۲۱ سالمه .. چند سالی هست که پدرم به شهر رفته تا پول در بیاره و مادرم هم توی دربار کار میکنه خوب حالا نوبت تو هستش
جیمین:هوووم هرو اسم باحالی داری ... من خوب من چان جاچیم هستم از جوناکی و خوب توی چوکو زندگی میکردم ... مادرم رو از دست داده بودم و پدرم هم چند وقت پیش مرد اوووم خوب ۲۲ سالمه و داشتم دنبال .. دنبال کار میگشتم که یه کار توی روساکی پیدا کردم در اصل میخواستم به قصر برم برای محافظ شدن
هرو:آها پس اسمت جاچیم هستش .... اسم خیلی عجیبی داری تا حالا نشنیدن ولی خوب چه میشه کرد اسمه دیگه
جیمین:خیلی خوب زیادی حرف زدی خانم سویی بهتره من و ببری پیش اون یارو چون کلی کار دارم
هرو:من کلفتت نیستم که بهم دستور میدی اصلا که اینطور شد نمیبرمت پیشش
جیمین:مهم نیست خودم میرم
هرو:باشه برو اگه گم شدی هم به من ربطی نداره
جیمین: خداروشکر سواد دارم
هرو:هعع تابلو های اینجا به زبان ساکی نه جونا (نیشخند)
جیمین:تو زبون جونا بلدی؟
هرو: معلومه که نه از کجا و چرا باید بلد باشم؟
جیمین: معلومه خیلی خنگی...تا حالا متوجه نشودی چطوری دارم باهات حرف میزنم؟
هرو:د.درسته .... پس خودت ساکی بلدی خوب مهم نیست ولی مطمئن باش بدون من به جایی نمیرسی
جیمین:من فقط بدون یه نفر به هیچ جا نمیرسم (داد)
هرو:سر من داد نزنا ......اون یه نفر کیه ها ؟بگو ببینم ، هع معلومه داری دروغ میگی
جیمین:ا.اون اون هووووف اون سورینه آره سورینه اون بهترین دوستمه
هرو:اووووو بهترین دوستت الان هست پیش کسی که اونو میخواد بفروشه و این یعنی تو الان هیچی نیستی
جیمین: اشتباه نکن ......من خیلی القاب دارم که تو حتا نمیدونی
هرو:هووووم برام مهم نیست به هر حال به پای منی که بدون پدر و مادر بزرگ شدم نمیرسی
جیمین: مثل اینکه خیلی لجبازی
هرو : البته من......
.
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁
ادامه دارد....
خداحافظ 😘😘😘
- ۱۳.۲k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط