سناریو باکودکو
مرحم عشق
پارت ۲۱
کاتسوکی شنلشو انداخت رو دوشش و رفت بیرون ایزوکو خودشو رو مبل جابه جا کرد وبه پهلو خوابید پتو رو کشید روی سرش و پشتی رو بغل کرد و به اتفاقات امروز فکر کرد به اینکه کاتسوکی ازش دفاع کرد حساب دن رو رسید و کولش کرد و اورد خونه همینجور که فکر میکرد سرخ هم میشد و قند تو دلش اب میشد
افکار ایزوکو 🥦: وایییییییی خداااااااا .......ذوق....حالللااا...چطورررر بخوابممم...وایییییی
حالا میریم پیش کاتسوکی ایزوکوی خر ذوقو به حال خودش رها میکنیم 😁
کاتسوکی همینطور تو بازار راه میرفت انگار نه انگار که چند دقیقه پیش یکی رو داشت میکشت مردم از ترس جیک شون در نمی اومد و طوری وانمود میکردن که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده کاتسوکی به راه رفتنش ادامه میداد ولی یه نفر تو سایه ها دنبالش بود و چشم ازش برنمیداشت
کاتسوکی به یه میوه فروشی رسید و رفت داخل
میوه فروش: سلام جناب چیزی میخواستین😁
💥: اره .. توت فرنگی و طالبی داری نفله
میوه فروش : بله داریم چقدر میخواین
💥: از هرکدوم دو کیسه
میوه فروش: چشم الان اماده میکنم
م ف: بفرمایید میشه ۱۰ سکه
کاتسوکی ۱۵ تا سکه بهش میده
💥: بیا نفله اون ۵ تا هم برای خودت
م ف : ممنون جناب بازم تشریف بیارید
کاتسوکی راه افتاد و رفت به مغازهی شیرینی فروشی مغازه برای اوچاکو بود اوچاکو و ایدا داشتن چایی میخوردن که اوچاکو با دیدن کاتسوکی چایی رفت تو حلقش
💟: ... .... .. باکوگو کون سلام کاری دارین ☺️
💥: اره نفله اومدم کلوچه بگیرم
💟: اوه باشه الان براتون میارم ☺️
اوچاکو رفت و با یه بسته کلوچه اومد ولی وقتی میخواست کلوچهها رو بده به کاتسوکی پاش گیر میکنه و میوفته کاتسوکی با یه دست کلوچهها رو میگیره و با دست دیگه اوچاکو رو
💥: هی نفله تو خوبی
💟: ا..اره..خ.خو.بم
کاتسوکی به اوچاکو کمک میکنه که وایسه و
💥: هی چقدر میشه
💟: بخاطر اینکه کمکم کردین ازتون پول نمیگیرم
💥: مطمئنی
💟: بله
💥: خیلی خب پس فعلا
کاتسوکی رفت بیرون و اوچاکو همینطور به رفتنش نگاه میکرد
💙: که پول نمیخوای
💟: وای ایدا
💙: عجیبی اوچاکو عجیب
💟: بیخیال دیدی چطور کمرمو گرفت وایییی
💙: میخواست کمکت کنه
💟: وای ایدا تو نمی فهمی پس ساکت شو
💙: من از دست تو چیکار کنم
کاتسوکی به راه رفتنش ادامه میداد و اون مرد هم دنبالش بود که کاتسوکی پیچید توی یه کوچه و مرده هم رفت دنبالش که کاتسوکی گلوشو گرفت و کوبوندش به دیوار
💥: هی توی عوضی کی هستی
________________________________
پایان 😁
اره من زندم
پارت ۲۱
کاتسوکی شنلشو انداخت رو دوشش و رفت بیرون ایزوکو خودشو رو مبل جابه جا کرد وبه پهلو خوابید پتو رو کشید روی سرش و پشتی رو بغل کرد و به اتفاقات امروز فکر کرد به اینکه کاتسوکی ازش دفاع کرد حساب دن رو رسید و کولش کرد و اورد خونه همینجور که فکر میکرد سرخ هم میشد و قند تو دلش اب میشد
افکار ایزوکو 🥦: وایییییییی خداااااااا .......ذوق....حالللااا...چطورررر بخوابممم...وایییییی
حالا میریم پیش کاتسوکی ایزوکوی خر ذوقو به حال خودش رها میکنیم 😁
کاتسوکی همینطور تو بازار راه میرفت انگار نه انگار که چند دقیقه پیش یکی رو داشت میکشت مردم از ترس جیک شون در نمی اومد و طوری وانمود میکردن که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده کاتسوکی به راه رفتنش ادامه میداد ولی یه نفر تو سایه ها دنبالش بود و چشم ازش برنمیداشت
کاتسوکی به یه میوه فروشی رسید و رفت داخل
میوه فروش: سلام جناب چیزی میخواستین😁
💥: اره .. توت فرنگی و طالبی داری نفله
میوه فروش : بله داریم چقدر میخواین
💥: از هرکدوم دو کیسه
میوه فروش: چشم الان اماده میکنم
م ف: بفرمایید میشه ۱۰ سکه
کاتسوکی ۱۵ تا سکه بهش میده
💥: بیا نفله اون ۵ تا هم برای خودت
م ف : ممنون جناب بازم تشریف بیارید
کاتسوکی راه افتاد و رفت به مغازهی شیرینی فروشی مغازه برای اوچاکو بود اوچاکو و ایدا داشتن چایی میخوردن که اوچاکو با دیدن کاتسوکی چایی رفت تو حلقش
💟: ... .... .. باکوگو کون سلام کاری دارین ☺️
💥: اره نفله اومدم کلوچه بگیرم
💟: اوه باشه الان براتون میارم ☺️
اوچاکو رفت و با یه بسته کلوچه اومد ولی وقتی میخواست کلوچهها رو بده به کاتسوکی پاش گیر میکنه و میوفته کاتسوکی با یه دست کلوچهها رو میگیره و با دست دیگه اوچاکو رو
💥: هی نفله تو خوبی
💟: ا..اره..خ.خو.بم
کاتسوکی به اوچاکو کمک میکنه که وایسه و
💥: هی چقدر میشه
💟: بخاطر اینکه کمکم کردین ازتون پول نمیگیرم
💥: مطمئنی
💟: بله
💥: خیلی خب پس فعلا
کاتسوکی رفت بیرون و اوچاکو همینطور به رفتنش نگاه میکرد
💙: که پول نمیخوای
💟: وای ایدا
💙: عجیبی اوچاکو عجیب
💟: بیخیال دیدی چطور کمرمو گرفت وایییی
💙: میخواست کمکت کنه
💟: وای ایدا تو نمی فهمی پس ساکت شو
💙: من از دست تو چیکار کنم
کاتسوکی به راه رفتنش ادامه میداد و اون مرد هم دنبالش بود که کاتسوکی پیچید توی یه کوچه و مرده هم رفت دنبالش که کاتسوکی گلوشو گرفت و کوبوندش به دیوار
💥: هی توی عوضی کی هستی
________________________________
پایان 😁
اره من زندم
- ۲۸.۶k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط