کسخلان گروگان

نتایج دو دو موند نفر بعدی تعیین کننده س🤓
پارت نمیدونم چند
هانما: من فقط اومدم یه سوال بپرسم...😐
کایا: ما هم فقط آلرژی داریم.🤧
کیوکا: تقصیر ژن زرافه‌ایته.🦒
هانما: 😑
هانما یه نفس عمیق کشید. معلوم بود داشت از یک تا هزار می‌شمرد که نزنه خفمون کنه.
هانما: مایکی صداتون کرده.
کایا: بگو ما نیستیم.🤓
کیوکا: بگو مهاجرت کردیم.✈️
هانما: جلوی چشم خودمم دارین نفس می‌کشین.
کایا: فتوشاپه.😌
هانما: ...
هانما آروم برگشت، از در رفت بیرون و زیر لب گفت:
هانما: من استعفا میدم...
کایا: وای نههههههه! زرافه افسرده شد.😔🦒
کیوکا: یکی براش برگ درخت بیاره حالش جا بیاد.🌿
همون لحظه...
صدای سانزو از راهرو:
سانزو: هانماااااا! چرا هنوز نیاوردیشون؟!😠
هانما با قیافه‌ای که انگار روحش از بدنش خارج شده بود:
هانما: خودت بیا ببین با کیا طرفیم...😐
چند ثانیه بعد سانزو وارد اتاق شد.
سانزو: چرا هنوز اینجان؟😑
کایا: چون زمین گرده.🌍
کیوکا: اگه مربع بود شاید رفته بودیم.🤓
سانزو: ...
سانزو چند ثانیه فقط سقف رو نگاه کرد.
سانزو: خدایا... یه ذره صبر بهم بده...
کایا: گرفتی؟🤔
سانزو: نه.
کیوکا: اینترنتت ضعیفه.📶
سانزو: 🤬
کایا با اخم غر زد و خودش رو روی صندلی تکون داد.
کایا: منگلی، فلامینگو جان، نمی‌بینی دست و پاهامونو چفت صندلی کردیییییییییییییی؟؟؟😫
همزمان چند بار سعی کردم دستامو تکون بدم، ولی طنابا حتی یه میلی‌متر هم رحم نکردن.
کیوکا هم با قیافه‌ی مظلوم‌های عالم آهی کشید.
کیوکا: تازه شهید هم شد رفیقمممممممم...😔🪦
یه لحظه سکوت...
هانما یه ابروشو بالا انداخت.
هانما: شهید؟!😐
کایا با ناراحتی سرش رو تکون داد.
کایا: آرهههه... گلوم رفت تو کما... خودم با چشم خودم دیدم...😔
کیوکا با جدیت کامل تأیید کرد.
کیوکا: روحش داشت می‌رفت سمت نور... ولی نور گفت: «نه بابا، هنوز زوده.»😮‍💨
هانما: ...
یه نفس عمیق کشید.
بعد یکی دیگه.
بعد سومی.
انگار داشت تمرین کنترل خشم انجام می‌داد.
هانما: شما دوتا... همیشه همینین؟😐
کایا با افتخار سینه جلو داد.
کایا: نهههه...
هانما برای اولین بار تو این چند دقیقه یه ذره امیدوار شد.
کایا: بعضی وقتا بدترم می‌شیم.🤓✨
امید هانما همان لحظه درگذشت.⚰️
سانزو: چرا اینجوری وایسادی؟🤨
هانما بدون اینکه حتی پلک بزنه، با صدایی کاملاً خالی از احساس گفت:
هانما: من... دیگه... نمی‌تونم...😐
سانزو: ...
ران و ریندو هم از پشت در سرک کشیدن.
ران: زرافه رو کی افسرده کرد؟🤨
کایا با انگشت به خودش اشاره کرد.
کایا: بنده.🤓
کیوکا هم با افتخار انگشت شستشو بالا گرفت.
کیوکا: بنده هم معاونش بودم.😌👍
ریندو همونجا برگشت سمت ران.
ریندو: قسم می‌خورم این دوتا از زندان فرار نکردن...
ران: پس؟
ریندو: از تیمارستان مرخصی گرفتن...😶
کایا با قیافه‌ی ناراحت گاز دروغکی به هوا گرفت.
کایا: تهمت نزنننننننننننننننننننننن...😫
کیوکا با غرور گفت:
کیوکا: ما از تیمارستان اخراج شدیم. گفتن ظرفیت دیوونه‌هامون پر شده.🤓
...
سه ثانیه سکوت مطلق...
بعد کوبیده شدن سر سانزو به دیوار.
سانزو: خدایا... صبر... فقط یه ذره صبر...😩
کایا سرش رو کج کرد.
کایا: نگرفت؟🤔
سانزو با اخم نگاهش کرد.
سانزو: نه.
کیوکا آه کشید.
کیوکا: وای‌فای آسمونت ضعیفه...📶😔
ران: جرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر🤣
~~~~~
تیمامممم
حال نداشتم کم شد ببخشید
حمایت؟
#انیمه
#توکیو_ریونجرز
#مایکی
#کسخلان_گروگان
دیدگاه ها (۱۳)

فرشته کوچولو ۳......پارت ۲

ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکوندهاز ترس ...

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

P1⏳️Crimson Bonds — پیوندهای سرخ⏳️..ریندو و سانزو توی یک دبی...

پارت دو

سناریو درخواستی رفیق اسکلم

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

پارت چهار قرمزی 🍨😅و... هانما یهو وحشیانه ات رو بوس کرد ات تق...

_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد. قطعا ران آخرین...

داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط