Fate is predetermined.
part: 7
مینا: چون دقیقن برعکس این کلمات هست....در اصل زیاد راحت نیست زدن این حرفا ولی خب حقیقته
مینا صندلی میز نهار خوری رو کشید کنار و روبه روی الیزا نشست
مینا: کلا خیلی ادم دل رحم و مهربونی نبود، دقیقن ۳ سال قبل از فرار ما هم خاله میسون رو مجبور کرد با پسر جئون ها ازدواج کنه....میسون معشوقی نداشت و کسی توی زندگیش نبود بخاطر همین اوضاع براش راحت تر بود ولی من نمیتونستم بزارم منو به ازدواج کسه دیگه ای دربیاره درحالی که عاشق پدرت شده بودم
+:پس فرار کردین
مینا خنده ای کرد..انگار داشت خاطرات گذشته رو مرور میکرد
مینا: بعد از فرارمون با کمک بابای پدرت اومدیم فرانسه و اینجا ازدواج کردیم...پدربزرگت خیلی به من لطف داشت و واقعا ادم با محبتی بود، ولی مادربزرگت قبل از اشنایی من و پدرت فوت شده بود بخاطر همین ندیدمش هیچوقت
+:و پدربزرگ هم وقتی ۱۵ سالم بود فوت کرد...واقعا دوسش داشتم
مینا: منم همینطور..خیلی وقت ها جای بابام میزاشتمش
+:هعیی
در کماله ارامش داشتن صبحانشون رو میخوردن که از طبقه بالا صدای شکستن بدی اومد
الیزا که شوک شده بود بلند شد و ایستاد و پرسید "صدای چی بود؟"
مینا کمی فکر کرد و بعد نفس صدا داری بیرون داد و دستشو روی صورتش گزاشت
+:مامان؟
مینا بلند شد و ایستاد و عاجزانه لب زد
مینا: پدرته، صبح از ساعت ۶ بلند شد رفت چند جا ببینه چیکار میتونه بکنه، ولی هیچی به هیچی، الانم تقریبا ۲۰ دقیقت اومده و رفته توی اتاق کارش تا به چند نفر زنگ بزنه....احتمالا قبول نکردن
بعد از پایان حرفش به سمت راه پله حرکت کرد و الیزا به تقلید ازش همراهش رفت
با شَک در اتاق کار رو باز کردن و با کلی وسایل شکسته روی زمین رو به رو شدن
یول پشت میز کارش نشسته بود و ارنجش رو میز بود و کف دست هاش رو صورتش
ظاهرا داشت سعی میکرد خوردشو کنترل کنه..
مینا: چون دقیقن برعکس این کلمات هست....در اصل زیاد راحت نیست زدن این حرفا ولی خب حقیقته
مینا صندلی میز نهار خوری رو کشید کنار و روبه روی الیزا نشست
مینا: کلا خیلی ادم دل رحم و مهربونی نبود، دقیقن ۳ سال قبل از فرار ما هم خاله میسون رو مجبور کرد با پسر جئون ها ازدواج کنه....میسون معشوقی نداشت و کسی توی زندگیش نبود بخاطر همین اوضاع براش راحت تر بود ولی من نمیتونستم بزارم منو به ازدواج کسه دیگه ای دربیاره درحالی که عاشق پدرت شده بودم
+:پس فرار کردین
مینا خنده ای کرد..انگار داشت خاطرات گذشته رو مرور میکرد
مینا: بعد از فرارمون با کمک بابای پدرت اومدیم فرانسه و اینجا ازدواج کردیم...پدربزرگت خیلی به من لطف داشت و واقعا ادم با محبتی بود، ولی مادربزرگت قبل از اشنایی من و پدرت فوت شده بود بخاطر همین ندیدمش هیچوقت
+:و پدربزرگ هم وقتی ۱۵ سالم بود فوت کرد...واقعا دوسش داشتم
مینا: منم همینطور..خیلی وقت ها جای بابام میزاشتمش
+:هعیی
در کماله ارامش داشتن صبحانشون رو میخوردن که از طبقه بالا صدای شکستن بدی اومد
الیزا که شوک شده بود بلند شد و ایستاد و پرسید "صدای چی بود؟"
مینا کمی فکر کرد و بعد نفس صدا داری بیرون داد و دستشو روی صورتش گزاشت
+:مامان؟
مینا بلند شد و ایستاد و عاجزانه لب زد
مینا: پدرته، صبح از ساعت ۶ بلند شد رفت چند جا ببینه چیکار میتونه بکنه، ولی هیچی به هیچی، الانم تقریبا ۲۰ دقیقت اومده و رفته توی اتاق کارش تا به چند نفر زنگ بزنه....احتمالا قبول نکردن
بعد از پایان حرفش به سمت راه پله حرکت کرد و الیزا به تقلید ازش همراهش رفت
با شَک در اتاق کار رو باز کردن و با کلی وسایل شکسته روی زمین رو به رو شدن
یول پشت میز کارش نشسته بود و ارنجش رو میز بود و کف دست هاش رو صورتش
ظاهرا داشت سعی میکرد خوردشو کنترل کنه..
- ۵۶۶
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط