سناریو
« Dead love »
پارت ۱
ویوی چویا ساعت ۰۰:۰۰
چویا مثل همیشه از کار دیر برمیگشت و صبح هم زود بیدار میشد وقتی اومد خونه گفت :
چویا « خدا خسته شدما این همه کار مگه میشه هوف برم حموم »
اون رفت حموم و وقتی اومد و لباس هاشو پوشید رفت و خوابید
ویوی دازای ساعت ۴:۰۰ صبح
دازای « کنیکیداااااا خسته شدم ولم کن لطفا »
کنیکیدا « چی چی و خسته شدم هنوز کار داریم تو دیر میای سرکار دلت هم میخواد زود تموم بشه »
دازای یه هوفی میکشه و کارش رو دوباره شروع میکنه تا اینکه رییس آژانس فوکوزاوا سان وارد میشه و همه بلند میشن
فوکوزاوا « آژانس ما مهمون داریم اینجا رو آماده کنید »
از موقعی که آژانس کاراگاه مس.لح مکانشون رو عوض کردند خیلی میگذره
ویوی چویا
چویا « چییی!…اما رییس آژانس آخه برای چی ما باید بریم اونجا ؟ »
موری سان « بخاطر این که دازای سان و یوسانو سان رو بیاریم به مافیا »
چویا وقتی اسم دازای رو شنید عصبانی شد و دستش رو مشت کرد
چویا « خیلی خوب پس یعنی الان میمیریم درسته »
موری « بله درسته »
ویوی آژانس ساعت ۱۳:۰۰
ماف.یا بلاخره رسیدن و همه به هم سلام کردن و رفتن داخل پذیرایی آژانس و باهم درباره صلح حرف زدن و موری سان گفت
موری « فوکوزاوا سان من بجای صلح با شما دازای و یوسانو رو با خودم میبرم اگه یوسانو سان هم نیاد اشکال نداره ولی دازای باید بیاد نظرت چیه »
فوکوزاوا « درسته یوسانو سنسی نمیاد و دازای هم نمیاد اگه میتونید برید و راضیش کنید »
کویو « خب پس با اجازه من میرم دازای رو بیارم...»
ویوی کویو
داشتم میرفتم سمت اتاقی که دازای داخلش بود و به این مکان زیبا نگاه کردم دیوارهای سفید و طلایی این ساختمون که برای آژانس بود ۶ طبقه داشت اینجا عالی هست
رسیدم به اتاقی که دازای داخل هست
کویو « سلام دازای…»
دازای ( با تعجب ) « سلام کویو سان اینجا چیکار میکنی ؟ »
کویو « اومدم که ببرمت توی ماف.یا زود باش دازای پاشو »
دازای « برای چی باید برگردم آخه »
کویو گفت « بخاطر اینکه تو فقط میتونی توی ما.فیا گذشتت رو فراموش کنی دازای تو گل تاریکی هستی و فقط در تاریکی به آرامش میرسی همین الان میرم و تو اون موقع میتونی از گذشتت فرار کنی اینطور نیست عزیزم ؟ »
دازای که ترسیده بود نه از کویو بلکه از گذشتش نمیتونست راه بره و کویو دست دازای رو گرفت و با خودش آوردش و گفت
کویو « موری سان بریم من دازای رو آوردم »
موری سان هم بهش میگه « ممنون ، آفرین کویو سان »
ویوی چویا همین طور نشسته بودم که یهو کویو سان اومد داخل و دازای رو زیر آستین کیمونوش قایم کرده بود و دازای هم ترسیده بود توی اون لحظه وقتی صورت ترسون دازای رو دیدم اشکم در اومد و میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم جلوی بقیه گریه کنم .
منتظر پارت بعد باشین...
☺️♥️
پارت ۱
ویوی چویا ساعت ۰۰:۰۰
چویا مثل همیشه از کار دیر برمیگشت و صبح هم زود بیدار میشد وقتی اومد خونه گفت :
چویا « خدا خسته شدما این همه کار مگه میشه هوف برم حموم »
اون رفت حموم و وقتی اومد و لباس هاشو پوشید رفت و خوابید
ویوی دازای ساعت ۴:۰۰ صبح
دازای « کنیکیداااااا خسته شدم ولم کن لطفا »
کنیکیدا « چی چی و خسته شدم هنوز کار داریم تو دیر میای سرکار دلت هم میخواد زود تموم بشه »
دازای یه هوفی میکشه و کارش رو دوباره شروع میکنه تا اینکه رییس آژانس فوکوزاوا سان وارد میشه و همه بلند میشن
فوکوزاوا « آژانس ما مهمون داریم اینجا رو آماده کنید »
از موقعی که آژانس کاراگاه مس.لح مکانشون رو عوض کردند خیلی میگذره
ویوی چویا
چویا « چییی!…اما رییس آژانس آخه برای چی ما باید بریم اونجا ؟ »
موری سان « بخاطر این که دازای سان و یوسانو سان رو بیاریم به مافیا »
چویا وقتی اسم دازای رو شنید عصبانی شد و دستش رو مشت کرد
چویا « خیلی خوب پس یعنی الان میمیریم درسته »
موری « بله درسته »
ویوی آژانس ساعت ۱۳:۰۰
ماف.یا بلاخره رسیدن و همه به هم سلام کردن و رفتن داخل پذیرایی آژانس و باهم درباره صلح حرف زدن و موری سان گفت
موری « فوکوزاوا سان من بجای صلح با شما دازای و یوسانو رو با خودم میبرم اگه یوسانو سان هم نیاد اشکال نداره ولی دازای باید بیاد نظرت چیه »
فوکوزاوا « درسته یوسانو سنسی نمیاد و دازای هم نمیاد اگه میتونید برید و راضیش کنید »
کویو « خب پس با اجازه من میرم دازای رو بیارم...»
ویوی کویو
داشتم میرفتم سمت اتاقی که دازای داخلش بود و به این مکان زیبا نگاه کردم دیوارهای سفید و طلایی این ساختمون که برای آژانس بود ۶ طبقه داشت اینجا عالی هست
رسیدم به اتاقی که دازای داخل هست
کویو « سلام دازای…»
دازای ( با تعجب ) « سلام کویو سان اینجا چیکار میکنی ؟ »
کویو « اومدم که ببرمت توی ماف.یا زود باش دازای پاشو »
دازای « برای چی باید برگردم آخه »
کویو گفت « بخاطر اینکه تو فقط میتونی توی ما.فیا گذشتت رو فراموش کنی دازای تو گل تاریکی هستی و فقط در تاریکی به آرامش میرسی همین الان میرم و تو اون موقع میتونی از گذشتت فرار کنی اینطور نیست عزیزم ؟ »
دازای که ترسیده بود نه از کویو بلکه از گذشتش نمیتونست راه بره و کویو دست دازای رو گرفت و با خودش آوردش و گفت
کویو « موری سان بریم من دازای رو آوردم »
موری سان هم بهش میگه « ممنون ، آفرین کویو سان »
ویوی چویا همین طور نشسته بودم که یهو کویو سان اومد داخل و دازای رو زیر آستین کیمونوش قایم کرده بود و دازای هم ترسیده بود توی اون لحظه وقتی صورت ترسون دازای رو دیدم اشکم در اومد و میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم جلوی بقیه گریه کنم .
منتظر پارت بعد باشین...
☺️♥️
- ۲۱.۳k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط