آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سا
آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سان حالتون خوبه؟؟؟
دازای:خوبم..
آتسوشی:پس چرا انقدر چشماتون قرمزه؟؟خیلی هم باد کرده....زیر چشماتون هم واقعا خیلی گود افتاده..... به نظر میاد وزن هم خیلی کم کردین... غذا میخورین؟ به خودتون میرسین؟؟؟مریض شدین؟میخواین یوسانو سان رو صدا کنم که بیاد و معاینه تون کنه؟(نویسنده:دازای حداقل ۱۰ یا ۱۱ کیلو لاغر تر شده😔🚬)
دازای:نه..نمیخواد که یوسانو بیاد
یوسانو رو دیدم که از درمانگاه آژانس بیرون اومد..اعصبانی شدم...خونم به جوش اومد..اگه یوسانو زودتر رسیده بود اون اتفاق هیچ وقت نمیوفتاد..
با شتاب رفتم سمتش و یقه لباس یوسانو رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش و به گردنش فشار آوردم. داد زدم:اگه تو به حرفم گوش میدادی..الان چویا زنده بود...چویا به خاطر تو مرد!!!به خاطر تو مرد یوسانو!!!!!!
یوسانو:اگه...اگه تقصیر منه....پس چرا تو حتی یکبار هم به دیدنش نرفتی؟؟؟؟بزار ...بهت بگم...چون تو میدونی چویا بخواطر خودت مرد!!!!!
دازای:خفه شو!!!!!! *آروم روی زمین نشستم و اشک هام ریخت* خفه شو...
آتسوشی و کنیکیدا...حتی رئیس اومده بودن بالای سرم...اومده بودن پیش من و یوسانو..
با گریه.. یا بهتره بگم با التماس گفتم:نه..نه....من...من نمیخواستم چویا بمیره.... لطفا...لطفا بس کنین....درکم کنین
من دلم خیلی براش تنگ شده...جوری که همش توهم ش رو میزنم...جوری که فقط زمانی که مستم میبینمش.....چویا هنوز حالش خوبه.....خودش...خودش بهم گفت
این روزا سر هر چیز کوچیکی گریه میکنم..انگار دنبال یه بهونه ام که خودم رو با اشک زیاد..خفه کنم...
☆ ☆ ☆ ☆
فوکوزاوا:دازای..من نمیخواستم اصلا تا مدت ها صدات کنم که بیای آژانس....اما مافیا بندر....نه موری، موری گفته که بری مافیا...تا راجب ناکاهارا باهات حرف بزنه
همون طور که به زمین خیره بودم گفتم:حتما.... باید برم؟؟ فعلا قصد ندارم.... جاهایی برم که کلی خاطره با چویا دارم...
فوکوزاوا نفسی بیرون داد:درک میکنم دازای..برگرد خونه..بهتره استراحت کنی
دازای:ممنونم، رئیس
از دفتر رئیس بیرون رفتم...و به سمت درمانگاه راهم رو کج کردم..
در زدم و همون جا...پشت در گفتم:ببخشید یوسانو...من اصبانی شدم و....حرفایی زدم که گفتن شون درست نبود...ببخشید
و قبل از اینکه اجازه بدم جوابم رو بده..از آژانس بیرون رفتم.
توی راه داشتم به این فکر میکردم که موری سان میخواد بهم چی بگه؟؟..... میخواد بهم چی بگه که درباره ی چویاست؟؟؟
توی همین فکر بودم که....تا به خودم اومدم دیدم..جلوی در مافیا بندرم
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
نام نام نام-
تمام شد بالاخره!🗿💤
دازای:خوبم..
آتسوشی:پس چرا انقدر چشماتون قرمزه؟؟خیلی هم باد کرده....زیر چشماتون هم واقعا خیلی گود افتاده..... به نظر میاد وزن هم خیلی کم کردین... غذا میخورین؟ به خودتون میرسین؟؟؟مریض شدین؟میخواین یوسانو سان رو صدا کنم که بیاد و معاینه تون کنه؟(نویسنده:دازای حداقل ۱۰ یا ۱۱ کیلو لاغر تر شده😔🚬)
دازای:نه..نمیخواد که یوسانو بیاد
یوسانو رو دیدم که از درمانگاه آژانس بیرون اومد..اعصبانی شدم...خونم به جوش اومد..اگه یوسانو زودتر رسیده بود اون اتفاق هیچ وقت نمیوفتاد..
با شتاب رفتم سمتش و یقه لباس یوسانو رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش و به گردنش فشار آوردم. داد زدم:اگه تو به حرفم گوش میدادی..الان چویا زنده بود...چویا به خاطر تو مرد!!!به خاطر تو مرد یوسانو!!!!!!
یوسانو:اگه...اگه تقصیر منه....پس چرا تو حتی یکبار هم به دیدنش نرفتی؟؟؟؟بزار ...بهت بگم...چون تو میدونی چویا بخواطر خودت مرد!!!!!
دازای:خفه شو!!!!!! *آروم روی زمین نشستم و اشک هام ریخت* خفه شو...
آتسوشی و کنیکیدا...حتی رئیس اومده بودن بالای سرم...اومده بودن پیش من و یوسانو..
با گریه.. یا بهتره بگم با التماس گفتم:نه..نه....من...من نمیخواستم چویا بمیره.... لطفا...لطفا بس کنین....درکم کنین
من دلم خیلی براش تنگ شده...جوری که همش توهم ش رو میزنم...جوری که فقط زمانی که مستم میبینمش.....چویا هنوز حالش خوبه.....خودش...خودش بهم گفت
این روزا سر هر چیز کوچیکی گریه میکنم..انگار دنبال یه بهونه ام که خودم رو با اشک زیاد..خفه کنم...
☆ ☆ ☆ ☆
فوکوزاوا:دازای..من نمیخواستم اصلا تا مدت ها صدات کنم که بیای آژانس....اما مافیا بندر....نه موری، موری گفته که بری مافیا...تا راجب ناکاهارا باهات حرف بزنه
همون طور که به زمین خیره بودم گفتم:حتما.... باید برم؟؟ فعلا قصد ندارم.... جاهایی برم که کلی خاطره با چویا دارم...
فوکوزاوا نفسی بیرون داد:درک میکنم دازای..برگرد خونه..بهتره استراحت کنی
دازای:ممنونم، رئیس
از دفتر رئیس بیرون رفتم...و به سمت درمانگاه راهم رو کج کردم..
در زدم و همون جا...پشت در گفتم:ببخشید یوسانو...من اصبانی شدم و....حرفایی زدم که گفتن شون درست نبود...ببخشید
و قبل از اینکه اجازه بدم جوابم رو بده..از آژانس بیرون رفتم.
توی راه داشتم به این فکر میکردم که موری سان میخواد بهم چی بگه؟؟..... میخواد بهم چی بگه که درباره ی چویاست؟؟؟
توی همین فکر بودم که....تا به خودم اومدم دیدم..جلوی در مافیا بندرم
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
نام نام نام-
تمام شد بالاخره!🗿💤
- ۵۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط