ابلیس
part 175
روی میز نشسته بود و داشت نگاه میکرد که چطور با جدیت برگه ها رو نگاه میکرد و وقتی فکر میکرد دستشو زیر فکش میزاشت و وقتی فکر های شیطانی اش به سرش میومد یه نیشخند کوچیک میزد و شروع به نوشتن میکرد. گاهیم کلافه میشد اکوتاگاوا رو صدا میزد و یه سری اسناد و پرونه ها رو سمتش پرت میکرد. البته زمانی که عصبی میشد حتی چویا هم ازش میترسید!
+ بهتر نیست یکم استراحت کنی؟
دازای با لحنی بی حوصله گفت
_ وقت برای استراحت ندارم...خرید و فروش ها عقب افتاده این حرو&مزده ها معلوم نیست دارن چه غلطی میکنن اونور آب
+ از راه آبی...؟
_ از ایتالیا میاد...تا امشب باید برسه وگرنه همشون رو سلاخی میکنم
+ بهتره از راه خون ریزی وارد نشی
_ هر خسارتی که وارد بشه رو با خونشون پس میدن...همینجا بمون!
بلند شد و کتش رو برداشت و از اتاق کار خارج شد و چویا نگاهی به مدارک و پرونده ها انداخت...عکس یه مرد نسبتا چاق و بدقیافه دیده میشد که مشخصاتش پایین عکسش بودن...برگه ی دیگه ای که نگاه کرد یه زنی با ارایش غلیظ و چشمایی سبز رنگ دیده میشد...همه ی اینا خلافکار بودن و...خودش میدونست رئیس همه ی اینا همسر خودشه و الان معلوم نبود کجا رفته و اینبار جون کی رو قراره بگیره...روزای اول با این موضوع کنار نمیومد و میترسید اما...
لبخند زد و نفس عمیقی کشید
+ اما حالا دستای خودمم به خون الوده ست
یه برگه ی دیگه رو نگاه کرد که یه کد طولانی روش نوشته شده بود. و یه پرونده ی دیگه که به زبان ایتالیا نوشته شده بود.
مدتی گذاشت و دازای با یه لبخند مرموزی وارد اتاق شد به همراه لوکا و اکوتاگاوا. روی صندلی نشست و دستاش رو قلاب کرد و زیر فکش گذاشت
_ امشب!
" امشب نه..."
_ این یه دستوره لوکا...!
لوکا نفس لرزونی کشید اما اکوتاگاوا لبخند کوچیکی رو لب داشت که دازای اون لبخند رو دوست داشت
چویا خواست از اتاق بیرون بره که صدای دازای متوقفش کرد
_ کجا؟
+ میرم خونه...پیش بچه ها
_ من هنوز بهت اجازه ندادم
+ ولی حالا دارم میرم
دازای برگه ها رو جمع کرد و سمت لوکا گرفت
_ تحقیقات کامل نیست...اون عوضی ها هر چی دارن رو باید رو کنی وگرنه معامله رو سر تو میندازم
لوکا اهی کشید و سری تکون داد و همراه اکوتاگاوا خارج شدن و به محض بسته شدن در دازای دستشو دور کمر چویا برد و بلندش کردو روی میز نشوند و خودش بین پاهاش قرار گرفت
_ الان هیرویا قطعا خوابه...ائویی هم به احتمال زیاد با خدمتکارا مشغوله.
+ کاری نیست حوصلم سر میره
دازای هومی کشید و موهاشو کنار زد
_ موهامو کوتاه کن
+ نه
_ چرا؟
+ اینطوری دوستشون دارم
_ ولی خیلی بلنده...برام کوتاهش کن
+ نه
_ پس بوسم کن
+ لوس نشو بزار بیام پایین
_ داری رد میکنی؟
چویا چشماشو تو کاسه چرخوند و صورتش رو قاب گرفت و لب هاشو به نرمی بوسید و بین بوسه صدای در بلند شد که دازای با کلافگی فاصله گرفت و داد زد
_ گمشو
" رئیس خبر مهمی داریم باید حتما بیاید و خودتون ببینید "
دازای اهی کشید و کام اخری از لب های سرخش گرفت و گفت
_ میتونی بری...بعد از این جلسه دارم و بعد جلسه باید سر یه معامله حاضر شم پس دیر میام
+ منم باهات میام
_ نه چیبی جونم خطرناکه...نمیخوام بلایی سرت بیاد
+ نمیاد...منم باهات میام
اینبار لحنش رو تند تر کرد و گفت
_ گفتم نه...با من بحث نکن!
ازش فاصله گرفت و از اتاق خارج شد و چویا بلند شد پشت سرش رفت.
.......................................................
با ترس به انگو نگاه کرد و یه قدم عقب رفت و نگاهی به چهره خونسرد و نگاه های تاسف برانگیز بقیه انداخت...اکوتاگاوا نگاهش مستقیم بود و دستشو وارد جیب های کتش کرده بود و لوکا که از سرما داشت به خودش میلرزید نگاه کرد و گین که با شرم سرش پایین بود که چویا داد زد
+ تو اون جا چه غلطی میکردی؟ وای خدای من! اگه بلایی سرش بیاد خودم...خودم با دستای خودم میکشمت
با تنه از کنارش رد شد که دازای اشاره کرد اکوتاگاوا بره دنبالش و خودش هم خطاب به لوکا گفت
_ نمیدونی کیا دزدیدنش؟
" اطلاعی ندارم فقط اینو... "
یه تیکه پارچه مشکی رو جلو آورد
" فقط این مونده بود "
دازای نگاهی بهش انداخت و تو دستش گرفت و پشتش رو نگاه کرد...فقط یه تیکه پارچه پاره شده بود
_ هیرویا حالش خوبه؟
" هیرویا الان تو ماشینه "
_ احمق...توی این سرما بچه ی تازه بدنیا اومده رو اوردی بیرون؟
" نمیتونستم بزارم اونجا بمونه "
دازای نفس عمیقی کشید
_ بیخیال...راه بیوفت باید بریم
سوار ماشین شد.
_________________________________________________________
ادامه دارد...
روی میز نشسته بود و داشت نگاه میکرد که چطور با جدیت برگه ها رو نگاه میکرد و وقتی فکر میکرد دستشو زیر فکش میزاشت و وقتی فکر های شیطانی اش به سرش میومد یه نیشخند کوچیک میزد و شروع به نوشتن میکرد. گاهیم کلافه میشد اکوتاگاوا رو صدا میزد و یه سری اسناد و پرونه ها رو سمتش پرت میکرد. البته زمانی که عصبی میشد حتی چویا هم ازش میترسید!
+ بهتر نیست یکم استراحت کنی؟
دازای با لحنی بی حوصله گفت
_ وقت برای استراحت ندارم...خرید و فروش ها عقب افتاده این حرو&مزده ها معلوم نیست دارن چه غلطی میکنن اونور آب
+ از راه آبی...؟
_ از ایتالیا میاد...تا امشب باید برسه وگرنه همشون رو سلاخی میکنم
+ بهتره از راه خون ریزی وارد نشی
_ هر خسارتی که وارد بشه رو با خونشون پس میدن...همینجا بمون!
بلند شد و کتش رو برداشت و از اتاق کار خارج شد و چویا نگاهی به مدارک و پرونده ها انداخت...عکس یه مرد نسبتا چاق و بدقیافه دیده میشد که مشخصاتش پایین عکسش بودن...برگه ی دیگه ای که نگاه کرد یه زنی با ارایش غلیظ و چشمایی سبز رنگ دیده میشد...همه ی اینا خلافکار بودن و...خودش میدونست رئیس همه ی اینا همسر خودشه و الان معلوم نبود کجا رفته و اینبار جون کی رو قراره بگیره...روزای اول با این موضوع کنار نمیومد و میترسید اما...
لبخند زد و نفس عمیقی کشید
+ اما حالا دستای خودمم به خون الوده ست
یه برگه ی دیگه رو نگاه کرد که یه کد طولانی روش نوشته شده بود. و یه پرونده ی دیگه که به زبان ایتالیا نوشته شده بود.
مدتی گذاشت و دازای با یه لبخند مرموزی وارد اتاق شد به همراه لوکا و اکوتاگاوا. روی صندلی نشست و دستاش رو قلاب کرد و زیر فکش گذاشت
_ امشب!
" امشب نه..."
_ این یه دستوره لوکا...!
لوکا نفس لرزونی کشید اما اکوتاگاوا لبخند کوچیکی رو لب داشت که دازای اون لبخند رو دوست داشت
چویا خواست از اتاق بیرون بره که صدای دازای متوقفش کرد
_ کجا؟
+ میرم خونه...پیش بچه ها
_ من هنوز بهت اجازه ندادم
+ ولی حالا دارم میرم
دازای برگه ها رو جمع کرد و سمت لوکا گرفت
_ تحقیقات کامل نیست...اون عوضی ها هر چی دارن رو باید رو کنی وگرنه معامله رو سر تو میندازم
لوکا اهی کشید و سری تکون داد و همراه اکوتاگاوا خارج شدن و به محض بسته شدن در دازای دستشو دور کمر چویا برد و بلندش کردو روی میز نشوند و خودش بین پاهاش قرار گرفت
_ الان هیرویا قطعا خوابه...ائویی هم به احتمال زیاد با خدمتکارا مشغوله.
+ کاری نیست حوصلم سر میره
دازای هومی کشید و موهاشو کنار زد
_ موهامو کوتاه کن
+ نه
_ چرا؟
+ اینطوری دوستشون دارم
_ ولی خیلی بلنده...برام کوتاهش کن
+ نه
_ پس بوسم کن
+ لوس نشو بزار بیام پایین
_ داری رد میکنی؟
چویا چشماشو تو کاسه چرخوند و صورتش رو قاب گرفت و لب هاشو به نرمی بوسید و بین بوسه صدای در بلند شد که دازای با کلافگی فاصله گرفت و داد زد
_ گمشو
" رئیس خبر مهمی داریم باید حتما بیاید و خودتون ببینید "
دازای اهی کشید و کام اخری از لب های سرخش گرفت و گفت
_ میتونی بری...بعد از این جلسه دارم و بعد جلسه باید سر یه معامله حاضر شم پس دیر میام
+ منم باهات میام
_ نه چیبی جونم خطرناکه...نمیخوام بلایی سرت بیاد
+ نمیاد...منم باهات میام
اینبار لحنش رو تند تر کرد و گفت
_ گفتم نه...با من بحث نکن!
ازش فاصله گرفت و از اتاق خارج شد و چویا بلند شد پشت سرش رفت.
.......................................................
با ترس به انگو نگاه کرد و یه قدم عقب رفت و نگاهی به چهره خونسرد و نگاه های تاسف برانگیز بقیه انداخت...اکوتاگاوا نگاهش مستقیم بود و دستشو وارد جیب های کتش کرده بود و لوکا که از سرما داشت به خودش میلرزید نگاه کرد و گین که با شرم سرش پایین بود که چویا داد زد
+ تو اون جا چه غلطی میکردی؟ وای خدای من! اگه بلایی سرش بیاد خودم...خودم با دستای خودم میکشمت
با تنه از کنارش رد شد که دازای اشاره کرد اکوتاگاوا بره دنبالش و خودش هم خطاب به لوکا گفت
_ نمیدونی کیا دزدیدنش؟
" اطلاعی ندارم فقط اینو... "
یه تیکه پارچه مشکی رو جلو آورد
" فقط این مونده بود "
دازای نگاهی بهش انداخت و تو دستش گرفت و پشتش رو نگاه کرد...فقط یه تیکه پارچه پاره شده بود
_ هیرویا حالش خوبه؟
" هیرویا الان تو ماشینه "
_ احمق...توی این سرما بچه ی تازه بدنیا اومده رو اوردی بیرون؟
" نمیتونستم بزارم اونجا بمونه "
دازای نفس عمیقی کشید
_ بیخیال...راه بیوفت باید بریم
سوار ماشین شد.
_________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۱.۷k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط