part 48
part 48
بچه ها مث سگ درد دارم یکم درک کنید سرم داره میترکه دلمم همینطور ...
ا.ت : اوم نمیدونم
شاید مجبور شدم یه تکونی ب خودم بدم ...
فلش بک *
ا.ت : ل...ط...فا
لیا : چیه زجر کشیدن چ حسی داره ها
ا.ت : یا ل..یا
لیا : چیه ؟!
ا.ت : کف..ش..ات..بند..شون..بازه
لیا : کفشام ؟!
نگاهی ب کفشاش انداخت
لیا : یا اینا ک بند ندار...
( چیشد ؟!
یا یادت نره ا.ت دفاع شخصی بلده )
ا.ت : هرزه ی عوضی
گردنشو تکون داد و قلنجشو ( درست نوشتم ؟!) شکوند
صدای تق تق گردنش شادشچ میکرد آخه یه مدت جز گشاد بازی کار دیگه ای نکرده بود
پادزهرو خرد و دید ک ته و اون عوضی دارت باهم بحث میکنن میخواست از پشت ب اون عوضی بزنه ک پشت پنجره کوک و دیدو دهنشو بست
کوک بهش اشاره کرد تا بشینه و ا.تم نشست ..
و...
پایان فلش بک *
کوک : الحق ک نونای خودمی ( لبخند و ذوق )
ا.ت : نکنه چون نوناتم انقد خوبم ( پررویی )
کوک سرشو نزدیک سر ا.ت آورد جوری ک دماغشون خرد بهم
کوک : غیر از اینه
و با انگشت زد ب دماغ ا.ت
و ا.ت خنددید
شروع کردن ب کتک زدن همرو زدن و فقط اون مونده بود تمام تیرارو شلیک کرده بود فقط یکیشون مونده بود
ا.ت رف بالا سرش و نشست کنارش و اون عوضی درحالی ک از درد چاقو ها و مشت لگد هه داشت میمرد و تو خون غلت میزد بهش نگاه کرد
ا.ت دستشو تو جای چاقو کرد و محکم فشار داد و با صدای فوق هات و بمی بهش گفت
ا.ت : یا عوضی عنتر فک کردی کی هستی ؟! ( آروم و خیلییی خفن )
و دستشو محکم تر فشار داد و اون عوضی داشت زیر دستاش جون میداد
ا.ت : این دوتا دلیل نفس کشیدن منن
کوک : یاااا من اولیشم
ته : کی گفته
کوک : جالبه وقتی داری جون میدی هم حاضر جوابی
ته : دقیقا
ا.ت : خفه شید ( داد )
ازین به بعد بخای نزدیک این دو نفر شی تیکه بزرگت ...
سرشو کرد تو گوشش و یه کلمه گفت جوری ک اون بیچاره چشاش چهارتا شد
کوک : کجاشع ؟!
ا.ت : بچه نشسته بود
ته و کوک همزمان : بچهههه ؟!!!!
ا.ت : هومم
ته : کوک
کوک : ها
ته : تو منو خاک کن بعدم خودتو
کوک : خودم تو فکرش بودم
ته : چرا احساس میکنم الان یه سوسک سرگردانم
کوک : من احساس میکنم نارنگی ام
ته : اومم پس یونگی قراره بوخوردت
ا.ت : پدرصگااااااا
ته متوجه شد چه چیز بدی گفت
ته : من غلط کردم
ا.ت : خوب راستی داری میری اون دنیا ب بابا و مامانم سلام برسون البته اونا الان تو بهشتن تو حتی نمیتونی بری پیششون عوضی ( دیالوگ کی بود )
داشتی میرفتیم ک سعی کرد حرف بزنه
ب.ت : ش...شما...د..ر..واق...ع...غ..ری..به...اید
ا.ت : چ زری زدی ؟!
ب.ت : ش..ما غر...یبه..اید
تو...و..اون...دوتا...هرز..ه
ا.ت : یا عوضی مراقب باش چی میگی
ب.ت : شما در اصل دوقلو های خالتون هستید.. ( اینو با مکث میگه )
ا.ت : دهنتو ببند عوضیییی ( داد )
کوک : چی داری میگی ها ( تعجب و ترس )
ب.ت : ایششش گفتم شما بچه پارک یونهی نیستید..
شما بچه ی پارک یونا هستید خاله تون..
بچه ها مث سگ درد دارم یکم درک کنید سرم داره میترکه دلمم همینطور ...
ا.ت : اوم نمیدونم
شاید مجبور شدم یه تکونی ب خودم بدم ...
فلش بک *
ا.ت : ل...ط...فا
لیا : چیه زجر کشیدن چ حسی داره ها
ا.ت : یا ل..یا
لیا : چیه ؟!
ا.ت : کف..ش..ات..بند..شون..بازه
لیا : کفشام ؟!
نگاهی ب کفشاش انداخت
لیا : یا اینا ک بند ندار...
( چیشد ؟!
یا یادت نره ا.ت دفاع شخصی بلده )
ا.ت : هرزه ی عوضی
گردنشو تکون داد و قلنجشو ( درست نوشتم ؟!) شکوند
صدای تق تق گردنش شادشچ میکرد آخه یه مدت جز گشاد بازی کار دیگه ای نکرده بود
پادزهرو خرد و دید ک ته و اون عوضی دارت باهم بحث میکنن میخواست از پشت ب اون عوضی بزنه ک پشت پنجره کوک و دیدو دهنشو بست
کوک بهش اشاره کرد تا بشینه و ا.تم نشست ..
و...
پایان فلش بک *
کوک : الحق ک نونای خودمی ( لبخند و ذوق )
ا.ت : نکنه چون نوناتم انقد خوبم ( پررویی )
کوک سرشو نزدیک سر ا.ت آورد جوری ک دماغشون خرد بهم
کوک : غیر از اینه
و با انگشت زد ب دماغ ا.ت
و ا.ت خنددید
شروع کردن ب کتک زدن همرو زدن و فقط اون مونده بود تمام تیرارو شلیک کرده بود فقط یکیشون مونده بود
ا.ت رف بالا سرش و نشست کنارش و اون عوضی درحالی ک از درد چاقو ها و مشت لگد هه داشت میمرد و تو خون غلت میزد بهش نگاه کرد
ا.ت دستشو تو جای چاقو کرد و محکم فشار داد و با صدای فوق هات و بمی بهش گفت
ا.ت : یا عوضی عنتر فک کردی کی هستی ؟! ( آروم و خیلییی خفن )
و دستشو محکم تر فشار داد و اون عوضی داشت زیر دستاش جون میداد
ا.ت : این دوتا دلیل نفس کشیدن منن
کوک : یاااا من اولیشم
ته : کی گفته
کوک : جالبه وقتی داری جون میدی هم حاضر جوابی
ته : دقیقا
ا.ت : خفه شید ( داد )
ازین به بعد بخای نزدیک این دو نفر شی تیکه بزرگت ...
سرشو کرد تو گوشش و یه کلمه گفت جوری ک اون بیچاره چشاش چهارتا شد
کوک : کجاشع ؟!
ا.ت : بچه نشسته بود
ته و کوک همزمان : بچهههه ؟!!!!
ا.ت : هومم
ته : کوک
کوک : ها
ته : تو منو خاک کن بعدم خودتو
کوک : خودم تو فکرش بودم
ته : چرا احساس میکنم الان یه سوسک سرگردانم
کوک : من احساس میکنم نارنگی ام
ته : اومم پس یونگی قراره بوخوردت
ا.ت : پدرصگااااااا
ته متوجه شد چه چیز بدی گفت
ته : من غلط کردم
ا.ت : خوب راستی داری میری اون دنیا ب بابا و مامانم سلام برسون البته اونا الان تو بهشتن تو حتی نمیتونی بری پیششون عوضی ( دیالوگ کی بود )
داشتی میرفتیم ک سعی کرد حرف بزنه
ب.ت : ش...شما...د..ر..واق...ع...غ..ری..به...اید
ا.ت : چ زری زدی ؟!
ب.ت : ش..ما غر...یبه..اید
تو...و..اون...دوتا...هرز..ه
ا.ت : یا عوضی مراقب باش چی میگی
ب.ت : شما در اصل دوقلو های خالتون هستید.. ( اینو با مکث میگه )
ا.ت : دهنتو ببند عوضیییی ( داد )
کوک : چی داری میگی ها ( تعجب و ترس )
ب.ت : ایششش گفتم شما بچه پارک یونهی نیستید..
شما بچه ی پارک یونا هستید خاله تون..
- ۵.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط