ازت متنفرم

بعد از اینکه با داداش و زن داداشم اول هاریو گذاشتم مهدکودک و بعدش منو تا مدرسه رسوند و بعد از کلی بغل کردنشون رفتن فرودگاه ولی چون باید میرفتم دبیرستان نزاشتن تا فرود گاه بیام .
بعد از اینکه وارد حیاط مدرسه شدم دیدیم جونگکوک با پوزخند وایساده و اون اکیپ مسخره‌ش دارن میسو رو اذیت میکنن این دیگه خیلی زیاده روی بود با تموم سرعتم دویدم به سمت جونگکوک و همین که صداش زدم
جونگکوک (بلند)
و همین که صورتشو طرفم چرخوند یه مشت محکم به صورت زدم جوری که صورت برگشت
صدای هین همه بلند شد
حتی خوده جونگکوکم شوکه شده بود وقتی دستشو به لبش در دید خونی شده
ـ چه غلطی کردی ؟؟؟؟؟؟
واقعا ترسناک شده بود ولی خب من اصلاً از این چهره‌ش نمیترسیدم چون بد ترین از اینا رو دیده بودم
با خنده بلندی که کرد همه ترسیدن
- گوره خودتو کندی
و همین که خواست بهم حمله کنه خانوم جانگ رسید و داد زد
؛ اینجا چه خبره ؟؟؟؟
اوففف شانس آوردم به سمت میسو رفتم و از روی زمین بلندش کردم و یه لحظه چشمم به جیمین خورد که یکم نگران به میسو نگاه میکنه برام عجیب بود و دوباره نگاهمو به خانوم جانگ دادم
چیزی نیست خانوم فقط به شوخی بود مگه نه جونگکوک ( لبخند )
ولی جونگکوک با اخم گفت :
ـ آره
؛ پس چرا از لب جونگکوک خون میاد ؟
خب اشتباهی دستم خورد به صورتش
؛ اوفففف از دست شما پس زود همه برین سر کلاس هاتون
وقتی همه رفتن رومو کردم به طرف میسو
حالت خوبه میسو؟(نگران)
میسو : خوبم نگران نباش ) لبخند)
باشه پس بریم سر کلاس
میسو: بریم
وقتی سر کلاس رفتیم معلم زود تر اومده بود
و این زندگم با آرامش گذشت
(بعد از کلاس)
تو سالن غذاخوری نشسته بودم که جیمین به سمت میزمون اومد و گفت
جیمین:میشه اینجا بشینم
میسو بهم نگاه کرد و منم سرمو آروم تکون دادم و میسو گفت
میسو : آره
جیمین صندلیو عقب کشید و نشست
جیمین: میسو دستتو بیار جلو
میسو: چی؟
جیمین : نگران نباش بهت آسیب نمیزنم
میسو : آها
وقتی دستشو برد جلو و جیمین یه چسب زخم به پشت دست زد چون یکم زخم شده بود
جیمین : خوب تموم شد
میسو هم لبخندی زد
میسو : خیلی ممنونم (لبخند)
همون موقع یهو همه‌ی بچه های کلاس به سمت یه پسر دویدن و با خوشحالی گفتن : یوری کی برگشتی
یوری :همین امروز
و جونگکوک هم به طرفش رفت و بغلش کرد
ـ دلم برات تنگ شده بود داداش
اونم متقابلاً بغلش کرد منم داداش
همون لحظه تهیونگ وارد سالن غذا خوری شد و گفت :
ته : داداش بدبخت شدی (خنده)
ـ چرا ؟
ته :معلم فهمید تو کیفش مار پلاستیکی گذاشتی الآنم به مدیر گفته اونم گفت سری بری دفترش(خندیدن)
ـ وای بدبخت شدم یوری تو همین جا بمون من الان بر میگردم
و سریع رفت ولی همون لحظه با من چشم تو چشم شد
یوری : این دختر کیه؟
ته : همون که صورت جونگکوک کبود کرده؟
دیدگاه ها (۱۱)

رمان :{ تا وقتی که عاشقت شدم }

شاگرد لوس من

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗 ᴘᴀʀᴛ 43[راوی] چند ر...

ات با چشمای خیس به جیمین نگاه کرد.ـ دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

چند پارتی جیمین

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

پارت ۱۰که یهو ات گریش گرفتات: ی..یوری..م..من اینو..ک..کشتم؟!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط