{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
چون درِ سیزدهم آرام‌آرام شروع به باز شدن کرده بود.
و از شکاف تاریک آن...
دستی کوچک بیرون آمد.
دست یک کودک.
پاندورا یک قدم جلو رفت.
«جنا؟»
دست تکان خورد.
بعد صدای جنا آمد:
«پاندورا...»
اما این بار صدایش از پشت در نبود.
صدایش از داخل ذهن پاندورا شنیده شد.
«من تنها نیستم.»
و پشت سرشان، هر سه در با صدای بلندی بسته شدند.
صدای بسته شدن سه در، در راهرو پیچید.
بوم.
پاندورا به سمت درهای پشت سرشان برگشت.
هیچ دستگیره‌ای باقی نمانده بود.
ایوان چند بار به یکی از درها ضربه زد.
«عالیه. واقعاً عالیه.»
لورنزو گفت:
«فکر کنم دیگه راه برگشت نداریم.»
ریگیلوس به در سیزدهم خیره شد.
«راه برگشت همیشه وجود داره.»
پاندورا نگاهش کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
«چون این مکان ما رو اینجا آورده.»
ریگیلوس جلو رفت.
«اگر می‌خواست ما رو زندانی کنه، نیازی به کلید نداشت.»
پاندورا به دست کودکانه‌ای که هنوز از شکاف در بیرون بود نگاه کرد.
دیدگاه ها (۱۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط