{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۱۲۹

جلوي داروخونه نگه داشتم و بي حرف پياده شدم. رفتم قرصهاشو گرفتم و برگشتم باز بي حرف سوار شدم و راه افتادم. اونم هيچي نگفت...
تو پارکینگ خونه نگه داشتم. سخت پیاده شد و رفت سمت اسانسور. در ماشین رو قفل کردم و دنبالش رفتم. تو سکوت به دیواره اسانسور تکیه داد. وقتي رسيديم جلوي در خونه کلید رو از جیبش در آورد و خواست در رو باز کنه که کلید رو از دستش گرفتم و در رو باز کردم.
بي حرف رفت تو. با دلسوزي نگاش کردم که گرفته رفت سمت اتاقش. دلم نمیومد بي تفاوت باشم ولي نميتونستم حرفیم بزنم. رفت تو اتاقش..
اي بابا.. احتمالا به خواب و استراحت نیاز داشت. بي سر و صدا باشم تا راحت بخوابه سعی کردم کاملاً . حتما خيلي درد داره..

خونه تو سکوت کامل بود. بدون هیچ سر و صدايي بيكار روي مبل نشسته بودم و به حرفا و کاراش فک میکردم. صحنه سازي و شلوغ کاري نبود.. براي گول زدن نبود.. واقعا نبود. همه وجودم میگفت نیست خيلي خسته بود..داغون و پردرد بود.. داشت میشکست.. دروغ بود اگه بگم نگرانش نیستم. احمقانه نگرانش بودم نگران حال دلش و حال جسمیش.
نگران قلبش غمش،دستش.. اما براي منم سخت بود.
تمام عمرم با شرف و پاکیم زندگي کردم و حالا.. یه نفر پیداش شده و انگار رَحِم و بکارتم رو خریده نفس عميقي کشيدم.
میدونم خودم قبول کردم و اجباری در کار نبوده اما این چيزي از دردم کم نمیکرد دست به صورتم کشیدم از این فکرا خسته ام..بسه..
نگاهي به ساعت و بعد اشپزخونه انداختم.. چندساعت از ناهار گذشته و هیچی نخوردم. بعيده اونم قبل اومدن به اداره پلیس چيزي خورده باشه.. فك كنم اگه براش سوپ درست کنم بد نباشه.. ساعت ها درد کشیده بود حتما ضعف داره... بالاخره که باید یه چیزی میخورد.
بلند شدم و مشغول درست کردن سوپ شدم.
یه جورایی به جبران فکرهاي بي رحمانه ديشب و مهربوني امروزش..
اگه بزرگترین اشکالم رو بپرسن باید بگم دل رحمی دلم براش سوخته بود... نگرانش بودم.. و.. حرفاشو باور کرده بودم احمقانه
بود اما درسته که حرفی که از دل بیرون بیاد به دل میشینه..
جملاتش از پیش تمرین شده نبود. لرز ریز صداش،غم نگاش اشفتگیش همه نشون میداد داره حرف دلش رو میزنه و حقیقت رو میگه.. نمیدونم این راز لعنتی که داره نابودش میکنه چیه ولي..کثیف نیست..
سوپ آماده شده بود. بهمش زدم
جیمین : بو هاي خوبي مياد.. از خونه ماست؟
تند چرخیدم سمتش. موهاش بهم ریخته تر و چشماش خسته تر و بیحال تر از قبل بود و صداشم بي حوصله و گرفته بود. انگار نتونسته بود بخوابه هول گفتم
الا: سلام..
لبخند بي اختياري زد و گرفته گفت الا: :بچه جان چرا هر بار
منو ميبيني سلام ميكني؟
اخم کردم. با دست سالمش صندلی اپن رو بیرون کشید و گفت:اون
دیدگاه ها (۴)

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت1ویو اتسلام ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

پارت ۱۰ بچه ها ببخشید اگه اشتباه تایپی داشت من تازه ناخن گذا...

عاشقم باش Part 53

عشق دریا پارت اول درخواستی دوست عزیزم تهیونگ رایحه چوب و ذغا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط