▀▄▀▄ 𝐭𝐡𝐞 𝐬𝐨𝐮𝐥 𝐈 𝐦𝐚𝐝𝐞 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝐭𝐡𝐞 𝐬𝐨𝐮𝐥 𝐈 𝐦𝐚𝐝𝐞 ▄▀▄▀
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟑 ▄▀▄▀
_عالی شد! اینم شکست
حدس میزدم گفتن اش به مادرم فقط باید چند جمله نصیحت های بیشتر می شد پس بیخیال شدم و با برداشتن حوله ام در حمام را پشت سرم بستم و اب گرم را باز کردم و چشمم را بستم...
وقتی خودم را پیدا کردم ، اشک هایم با اب از صورتم روانه شده بود و چشم هایم قرمز بود و زمان حسابی از دستم در رفته بود... اصلا نمی دانستم برای چه گریه میکنم... فقط بغضی توی گلویم بود که راه نفس هایم را بسته بود...
وقتی بلند شدم چشم هایم تار میدید، سرم گیج رفت و لحظه ای به دیوار تکیه کردم... قبلا هم این اتفاق میافتد اما مدتی بود که شدید شده بود... نه تنها این... بلکه درد هم روز به روز بیشتر میشد...
توی اتاقم برگشتم و بعد از پوشیدن لباس هایم در سکوت روی تخت نشستم
دستش اروم نوازش ام میکرد فارغ از اینکه درد وجود ام را تاریک کرده... عصب سمت راست بدنم جوری زیر پوستم درد میکرد که هر لحظه میخواست پوستم رو بشکافه، قلبم تند میزد، نفس های سختم سریع بود اما چشم هایم را بستم و اروم تر از قبل از درد لذت میبردم، در ان شرایط تنها کسی بود که ارومم میکرد...یا بهتر بگم... درد کشیدن رو ارامش بخش می کرد.
درد در دست و شانه ام به شدت جریان داشت اما بیشتر به لمس اش تکیه کردم
_ممنون که هستی...
صدایم زمزمه ای بود که درحالی که به سقف خیره شده بودم از دهانم خارج شد
+من همیشه همینجام...
اما صدای او فقط زمزمه ای ارامش بخش بود که در مغزم گوش هایم را پر کرد، صدایی که حتی دیوار ها هم متوجه اش نمیشدن ...
_میشه دوباره بگی...؟
درحالی که به زخم های روی دستم نگاه میکردم اروم گفتم... مثل دفعه های قبل... سوالی تکراری
+من جام کنار توعه... تا ابد... تا روز اخر زندگی ات
و پاسخی همیشگی و زیبا که بی اغراق غم ام را کم میکرد، جرعت نداشتم برگردم و دنبال اش بگردم، نمیتونستم با پیدا نکردن اش خودم را دوباره نا امید کنم، به هر حال...او فقط ساخته ی ذهن من بود...
▀▄▀▄ 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟑 ▄▀▄▀
_عالی شد! اینم شکست
حدس میزدم گفتن اش به مادرم فقط باید چند جمله نصیحت های بیشتر می شد پس بیخیال شدم و با برداشتن حوله ام در حمام را پشت سرم بستم و اب گرم را باز کردم و چشمم را بستم...
وقتی خودم را پیدا کردم ، اشک هایم با اب از صورتم روانه شده بود و چشم هایم قرمز بود و زمان حسابی از دستم در رفته بود... اصلا نمی دانستم برای چه گریه میکنم... فقط بغضی توی گلویم بود که راه نفس هایم را بسته بود...
وقتی بلند شدم چشم هایم تار میدید، سرم گیج رفت و لحظه ای به دیوار تکیه کردم... قبلا هم این اتفاق میافتد اما مدتی بود که شدید شده بود... نه تنها این... بلکه درد هم روز به روز بیشتر میشد...
توی اتاقم برگشتم و بعد از پوشیدن لباس هایم در سکوت روی تخت نشستم
دستش اروم نوازش ام میکرد فارغ از اینکه درد وجود ام را تاریک کرده... عصب سمت راست بدنم جوری زیر پوستم درد میکرد که هر لحظه میخواست پوستم رو بشکافه، قلبم تند میزد، نفس های سختم سریع بود اما چشم هایم را بستم و اروم تر از قبل از درد لذت میبردم، در ان شرایط تنها کسی بود که ارومم میکرد...یا بهتر بگم... درد کشیدن رو ارامش بخش می کرد.
درد در دست و شانه ام به شدت جریان داشت اما بیشتر به لمس اش تکیه کردم
_ممنون که هستی...
صدایم زمزمه ای بود که درحالی که به سقف خیره شده بودم از دهانم خارج شد
+من همیشه همینجام...
اما صدای او فقط زمزمه ای ارامش بخش بود که در مغزم گوش هایم را پر کرد، صدایی که حتی دیوار ها هم متوجه اش نمیشدن ...
_میشه دوباره بگی...؟
درحالی که به زخم های روی دستم نگاه میکردم اروم گفتم... مثل دفعه های قبل... سوالی تکراری
+من جام کنار توعه... تا ابد... تا روز اخر زندگی ات
و پاسخی همیشگی و زیبا که بی اغراق غم ام را کم میکرد، جرعت نداشتم برگردم و دنبال اش بگردم، نمیتونستم با پیدا نکردن اش خودم را دوباره نا امید کنم، به هر حال...او فقط ساخته ی ذهن من بود...
- ۲.۲k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط