اخرین دعا 25
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 25:
توی اتاق مخصوصم منتظرش موندم و همین که اومد داخل، با چهره جدی ای بهش خیره شدم
+«فک کردم گفتی دیگه نمیخوای به قصر نزدیک بشی»
نامه ای که دیروز خودم بهش داده بودم با ضرب گذاشت روی میز
-«اره.. ولی تا وقتی که بخاطر اون تهمت اشتباهی تمام زندگی ای که ساخته بودم در عرض دو روز خراب نشده بود»
اخم کردم
+«منظورت چیه؟»
-«پس خبرش به گوشتون نخورده، بانوی من..»
مکث کرد و اومد نزدیکتر
دستشو روی سینش گذاشت و با عصبانیت و یچیز دیگه که متوجهش نمیشدم، ادامه داد:«بخاطر اتهام همکاری با شورشی ها، نه تنها شکنجه شدم.. بلکه تمام اعتبارم از دستم رفت.. زندگیم، زیردست هام.. همه»
خشکم زد
حق با اون بود..
قبلا هم این اتفاق واسه یه تاجر افتاده بود و.. به کلی فراموشش کرده بودم..!
+«من.. من واقعا..»
اهی کشید
-«معذرت خواهی چیزیو درست نمیکنه»
روشو برگردوند
-«میخوام از فرانسه برم.. برمیگردم انگلیس..»
مکث کرد و قبل از اینکه بپرسم، خودش گفت:«دلیل اومدنم به اینجا این بود که تشکر کنم.. که واسه نجاتم کمک کردید..»
اینو گفت و خواست درو باز کنه که..
+«اوسامو»
وایساد و سرشو چرخوند
+«کمکت میکنم اعتبارتو برگردونی»
مکث کردم و نامه ای که روی میز گذاشته بود برداشتم
+«فقط کافیه تاجر سلطنتی بشی..»
با تردید بهم نگاه کرد
-«من..»
+«همه اش با من.. من اعتبارتو برمیگردونم.. فقط بهم اعتماد کن»
یه قدم عقب رفت
-«نمیدونم..فقط.. باید.. باید فکر کنم»
اینو گفت و رفت بیرون
نگاهی به اکوتاگاوا انداختم
+«بنظرت میتونم جلسه امروزو بندازم عقب؟»
-«واسه چی؟»
+«چون مطمئنم دازای فردا برمیگرده.. میخوام فردا جلسه برگزار بشه»
سرشو پایین انداخت
-«اطلاع میدم، سرورم»
"دازای"
از قصر اومدم بیرون
اتسوشی: وسایلتون امادس.. امروز حرکت میکنید؟
با تردید بهم نگاه کرد
-«واسه چی؟»
دستی به پیشونیم کشیدم
+«خودمم نمیدونم اما.. فعلا باید بمونیم..»
مکث کردم
+«کنیکیدا همراهت نیومد؟»
-«مثل همیشه مشغول برنامه ریزیه کاراتونن.. اگه بفهمن رفتنتون لغو شده حتما به هم میریزن»
خندم گرفت
+«پس گفتنش با خودت، اتسوشی»
اهی کشید و سرشو به نشونه تایید پایین انداخت
جلوتر راه افتادم و دستامو پشت سرم قفل کردم
مردد بودم..
نمیخواستم دیگه پام به قصر و حواشیش باز بشه ولی.. این بهترین کاری بود که فعلا میتونستم پیش بگیرم.. اما باز هم..
وایسادم..
اتسوشی: حالتون خوبه؟
دستمو روی پیشونیم فشار دادم
+«الان برمیگردم»
اینو گفتم و برگشتم سمت قصر
بعد از اینکه دروازه رو واسم باز کردن، مستقیم رفتم سمت اتاق بانو سلیا
همینکه بهش گفتن من پشت درم، رفتم داخل و با وجود اینکه با تعجب بهم خیره شده بود، گفتم: هستم.. من، هستم..
𝙿𝚊𝚛𝚝 25:
توی اتاق مخصوصم منتظرش موندم و همین که اومد داخل، با چهره جدی ای بهش خیره شدم
+«فک کردم گفتی دیگه نمیخوای به قصر نزدیک بشی»
نامه ای که دیروز خودم بهش داده بودم با ضرب گذاشت روی میز
-«اره.. ولی تا وقتی که بخاطر اون تهمت اشتباهی تمام زندگی ای که ساخته بودم در عرض دو روز خراب نشده بود»
اخم کردم
+«منظورت چیه؟»
-«پس خبرش به گوشتون نخورده، بانوی من..»
مکث کرد و اومد نزدیکتر
دستشو روی سینش گذاشت و با عصبانیت و یچیز دیگه که متوجهش نمیشدم، ادامه داد:«بخاطر اتهام همکاری با شورشی ها، نه تنها شکنجه شدم.. بلکه تمام اعتبارم از دستم رفت.. زندگیم، زیردست هام.. همه»
خشکم زد
حق با اون بود..
قبلا هم این اتفاق واسه یه تاجر افتاده بود و.. به کلی فراموشش کرده بودم..!
+«من.. من واقعا..»
اهی کشید
-«معذرت خواهی چیزیو درست نمیکنه»
روشو برگردوند
-«میخوام از فرانسه برم.. برمیگردم انگلیس..»
مکث کرد و قبل از اینکه بپرسم، خودش گفت:«دلیل اومدنم به اینجا این بود که تشکر کنم.. که واسه نجاتم کمک کردید..»
اینو گفت و خواست درو باز کنه که..
+«اوسامو»
وایساد و سرشو چرخوند
+«کمکت میکنم اعتبارتو برگردونی»
مکث کردم و نامه ای که روی میز گذاشته بود برداشتم
+«فقط کافیه تاجر سلطنتی بشی..»
با تردید بهم نگاه کرد
-«من..»
+«همه اش با من.. من اعتبارتو برمیگردونم.. فقط بهم اعتماد کن»
یه قدم عقب رفت
-«نمیدونم..فقط.. باید.. باید فکر کنم»
اینو گفت و رفت بیرون
نگاهی به اکوتاگاوا انداختم
+«بنظرت میتونم جلسه امروزو بندازم عقب؟»
-«واسه چی؟»
+«چون مطمئنم دازای فردا برمیگرده.. میخوام فردا جلسه برگزار بشه»
سرشو پایین انداخت
-«اطلاع میدم، سرورم»
"دازای"
از قصر اومدم بیرون
اتسوشی: وسایلتون امادس.. امروز حرکت میکنید؟
با تردید بهم نگاه کرد
-«واسه چی؟»
دستی به پیشونیم کشیدم
+«خودمم نمیدونم اما.. فعلا باید بمونیم..»
مکث کردم
+«کنیکیدا همراهت نیومد؟»
-«مثل همیشه مشغول برنامه ریزیه کاراتونن.. اگه بفهمن رفتنتون لغو شده حتما به هم میریزن»
خندم گرفت
+«پس گفتنش با خودت، اتسوشی»
اهی کشید و سرشو به نشونه تایید پایین انداخت
جلوتر راه افتادم و دستامو پشت سرم قفل کردم
مردد بودم..
نمیخواستم دیگه پام به قصر و حواشیش باز بشه ولی.. این بهترین کاری بود که فعلا میتونستم پیش بگیرم.. اما باز هم..
وایسادم..
اتسوشی: حالتون خوبه؟
دستمو روی پیشونیم فشار دادم
+«الان برمیگردم»
اینو گفتم و برگشتم سمت قصر
بعد از اینکه دروازه رو واسم باز کردن، مستقیم رفتم سمت اتاق بانو سلیا
همینکه بهش گفتن من پشت درم، رفتم داخل و با وجود اینکه با تعجب بهم خیره شده بود، گفتم: هستم.. من، هستم..
- ۱۱.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط