نمیبخشمت p.11

پارت یازدهم

---

«بله.» مکثی کوتاه. «اما من هرگز از آن روی تو استفاده نکردم.»

چیزی در سینه‌ام فرو ریخت. «ها؟»

«سم، تو را فلج کرد، اما تو را نمی‌کشت. قرار نبود بمیری. قرار بود ناپدید شوی، و چشم چپت هم سهم او شود.»

لحظه‌ای سکوت کردم. ذهنم مثل شیشهٔ ترک‌خورده‌ای بود که حالا با هر کلمهٔ او تکه‌تکه فرو می‌ریخت. «چی... چی؟»

ایتاچی...او ایتاچی را بی‌دلیل رها کرده بود. دانزو بازیچه‌اش کرده بود. اگر زنده بودم، اگر... گلوی دانزو را با دستان خودم می‌فشردم. نه،. این مرگ اسانی برای او میشد باید اسیرش می‌کردم، و تا آخرین نفسِ حقارت‌بارش، رنج را در تک‌تک سلول‌هایش می‌دمیدم. چشم‌هایم را از حدقه‌هایش پس می‌گرفتم. چشم‌هایم...

«چشم‌های من؟» دستم بی‌اختیار به سمت صورتم پر کشید، اما پیش از آنکه به حدقه‌هایم برسم، مچم در هوا گیر افتاد.

«آنها دیگر مال تو نیستند. من یک جفت از یک شینوبی مرده را به تو پیوند زدم. شارینگان نیستند، اما همرنگ چشمان تو هستند. حداقل حالا می‌توانی ببینی.»

چشم‌های جدید. نه سرخ، نه میراث خاندان. فقط چشم. فقط برای دیدن. و اولین چیزی که پس از آن همه تاریکیِ بی‌پایان دیدم، تصویر ایتاچی در ذهنم بود؛ پشت صخره، منتظر، در حالی که نمی‌دانست من هنوز در این جهان نفس می‌کشم.

«ایتاچی... من باید به ایتاچی برسم!» سعی کردم بلند شوم، اما بدنم خیانت کرد. ماهیچه‌هایم مثل نخ‌های پوسیده‌ای بودند که با کوچک‌ترین تقلا از هم می‌گسستند.

«اول به حرفام گوش می‌دی؟ وقتی بیرون بودی، اوضاع بهتر شد.» صدای ماسک‌دار آرام بود، اما چیزی در آن کلمهٔ «بهتر» ته نشین شده بود که دلم را به لرزه انداخت.

«تو کی هستی؟»

مکثی. بعد، دست‌هایش را آورد بالا و ماسک را با هر دو دست از صورتش برداشت. چهره‌ای آشکار شد: مردی جوان، با موهای سیاه و چشمانی که انگار از آن سوی زمان به تو نگاه می‌کردند. نیمی از صورتش سالم بود، نیم دیگرش پشت چین‌های درهم‌رفتهٔ

«اوچیها اوبیتو.»

---

اوبیتو شروع به حرف زدن کرد. و هر کلمه‌اش مثل شوریکنی بود که بی‌صدا در سینه‌ام فرود می‌آمد.

در مورد کاری که ایتاچی انجام داده بود به من میگفت .. من باورم نمیشد.
تنها سه روز... فقط سه روز! پس از آن قولی که برای حفظ امنیت قبیله و کونوها به من داده بود با دانزو و هوکاگهٔ سوم معامله کرد؟ ایتاچی پذیرفته بود که خودش قبیله را قتل‌عام کند؟ در ازای جان برادر کوچکش!

اوبیتو گفت که او هم در این کشتار به ایتاچی کمک کرده بود.

صدا را می‌شنیدم، کلمات را تشخیص می‌دادم، اما مغزم از پذیرش آن‌ها عاجز بود. جمله‌هایش در هوای غار معلق می‌ماندند و من نمی‌توانستم آن‌ها را ببلعم. نه. اشتباه است. ایتاچی این کار را نمی‌کند. ایتاچیِ من... همان پسری که در آغوشم بود و گریه کرد. همان که در گوشم زمزمه کرد «دوستت دارم، شیسویی. همیشه دوستت خواهم داشت.» همان که در چشمانش امید را به چشم دیدم، درست پیش از آنکه قلبم برایش تکه‌تکه شود. چطور ممکن بود؟

اوبیتو ادامه داد: «باید درک کنی. اون در موقعیت بسیار سختی قرار گرفته بود. اگر این کار را انجام نمی‌داد، کودتایی رخ می‌داد و جان‌های خیلی خیلی بیشتری از دست میرفت . به این ترتیب، تونست از برادرش هم محافظت کنه.»

سختی.. این کلمه چقدر کوچک بود. چقدر بی‌مایه. من هم در سختی بودم. من هم داشتم می‌مردم. اما هیچ‌کدام از این‌ها مرا به کشتن خاندانم نکشاند. سومی مرد فهمیده‌ای بود. ایتاچی حتی سعی نکرده بود رو در رو با پدرش، فوگاکو، صحبت کند. حتی یک بار. حتی یک کلمه.

احساس کردم قلبم در سینه شکافت و خونش روی زمینِ سنگیِ غار پهن شد. دردی فیزیکی، چیزی فراتر از زهر، فراتر از چشم‌های کنده‌شده، فراتر از هر خیانتی که می‌توانستم تصور کنم. از گلویم صدایی بیرون زد که به زوزه شبیه‌تر بود تا فریاد، اما اشکی همراهش نبود. اشک‌هایم را همان شب روی صخره برای همیشه ریخته بودم.

چرا، ایتاچی؟ عشق من. همه‌چیزِ من. چرا؟

اوبیتو نگاهم کرد، و در آن یک چشمِ سالمش چیزی درخشید که بی‌رحمانه به ترحم شبیه بود. «آروم باش. ایتاچی کاری رو که فکر می‌کرد درسته، انجام داد. و خیلی‌ها باهاش موافق بودن.»

خیلی‌ها موافق بودند. اما من نبودم. من هرگز موافق نبودم. و من.. در این غار سنگی ، با چشم‌هایی که مال من نبودند، زنده نگه داشته شده بودم تا با این حقیقت کنار بیایم: عشق من... مسیری را رفته بود که در آن، هیچ جایی برای من نبود.
دیدگاه ها (۱)

#این پاییز لعنتی...فصل‌ها عوض شدند و من در هر فصل، جُست‌وجوی...

داروین تو نظریه فرگشت می‌گه:باهوش‌ها دوام نیاوردندسخت کوش‌ها...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

و شاید سرنوشتش این بود که این‌گونه بمیرد. آری، سرنوشت این بو...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دوم: پناهگاه تاریکبوی عود...

عاشقانه های شبنم

شاید بیایی...اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش ...

رها🍂 یک بار فرصت زندگی داشتمنه برای رویاهایم، نه برای شادی ه...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط