تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
ویو یونا:
از اتاق هیون درومدم و رفتم توی دفترم و کتمو دراوردم و مشغول تمیز کردن دفترم شدم، همونطور که مشغول بودم صدای زنگ گوشیم بلند شد
+الو؟
{حتی موقع تمیزکاری هم خوشگلی}
چشمم به دوربین توی اتاق افتاد
+بجای دید زدن من به کارتون برسید آقای هوانگ هیونجین
صدای خنده اش عصبیم میکرد ، انگار خیلی دلش میخواد منو سر لج بندازه، به دوبین نگاه کردم و با حرص ادامع دادم:
+خیلی دوست داری باهام بازی کنی آقای هوانگ ؟
{عاشقشم ، عاشق اینم که حرصیت کنم خیلی حال میده}
+ باشه ، پس حواست باشه من تو این بازی کم نمیارم
{قبوله ، من قراره عاشق این بازی بشم}
تلفنو قطع کردم و دوباره مشغوله چیدن وسایلم شدم که در اتاقم باز شد
+مگه بلند نیستی در بزن...
با دیدن هیون حرفم نصفه موند
_کمک نمیخواین خانوم هوانگ ؟
پوزخندی از فکر های توی سرم زدم و با خونسردی جواب دادم
+ نه لازم نیست برادر شوهر عزیزم
پوزخندش محو شد
_برا..برادر شوهر؟
+ااا... ببخشید داداش ناتنیمم هستی ، دوست داری چطور صدات کنم ؟ داداش یا برادر شوهر؟
پوزخند دوباره ای زد و نزدیک تر اومد و فاصله ی بینمونو شکست
_ خب اینو هم یادت رفت پدر بچه اتم هستم ، چطوره عشقم صدام بزنی ؟
لعنتی خوب بلند چطوری حرصم بده
+تبریک میگم عشقم ، خیلی خوب بلدی با عصابم بازی کنی...
_ وظیفمه عزیزم
+خب حالا میتونی یکم بری عقب تر؟ من زن برادرتم ، و تو برادر شوهرم ، اینهمه نزدیکی برای بعضیا سوءتفاهم ایجاد میکنه
نزدیک تر اومد که من عقب تر رفتم و به دیوار برخورد کردم و بین اونو دیوار قفل شدم
_بزار براشون سوءتفاهم ایجاد شه ، همه میدونن تو برای منی ، خودتم میدونی هیچ چیز مانع این نمیشه که ازت دست بکشم ، حتی اگه نخوایم من میخوامت ، ازم جدا شدی دوباره مال من شدی ، خواهرم شدی اما دوباره گرفتمت ، ازم ۲سال تمام فرار کردی اما بازم مال من شدی ، الان فکر میکنی زن این برادر اشغالم شدی نمیتونم برگردونمت ؟ نه میتونم...
حالت صورتش یهویی عصبی و خشمگین شد و ادامه داد:
_ اگه نخوایم ، من مجبور میشم با بچمون تهدیدت کنم ، میدونم نمیتونی از هیونین جدا شدی ، نمیخوامم ازت جداش کنم ، اما بار دیگه منو با این موضوع حرصی نکن ، اگه عصبی شم خودت میدونی ، چطور خشممو خالی میکنم...
نگاه ترسیده ای بهش کردم
+تو الان داری تهدیدم میکنی که بچمو ازم میگیری ؟ تا این حد میخوای پیش بری ؟گاهی اوقات افسوس میخورم که چرا ازت جدا شدم ، اما وقتی یادم میاد چه آدمی هستی میگم خداروشکر که ازت جدا شدم
ویو یونا:
از اتاق هیون درومدم و رفتم توی دفترم و کتمو دراوردم و مشغول تمیز کردن دفترم شدم، همونطور که مشغول بودم صدای زنگ گوشیم بلند شد
+الو؟
{حتی موقع تمیزکاری هم خوشگلی}
چشمم به دوربین توی اتاق افتاد
+بجای دید زدن من به کارتون برسید آقای هوانگ هیونجین
صدای خنده اش عصبیم میکرد ، انگار خیلی دلش میخواد منو سر لج بندازه، به دوبین نگاه کردم و با حرص ادامع دادم:
+خیلی دوست داری باهام بازی کنی آقای هوانگ ؟
{عاشقشم ، عاشق اینم که حرصیت کنم خیلی حال میده}
+ باشه ، پس حواست باشه من تو این بازی کم نمیارم
{قبوله ، من قراره عاشق این بازی بشم}
تلفنو قطع کردم و دوباره مشغوله چیدن وسایلم شدم که در اتاقم باز شد
+مگه بلند نیستی در بزن...
با دیدن هیون حرفم نصفه موند
_کمک نمیخواین خانوم هوانگ ؟
پوزخندی از فکر های توی سرم زدم و با خونسردی جواب دادم
+ نه لازم نیست برادر شوهر عزیزم
پوزخندش محو شد
_برا..برادر شوهر؟
+ااا... ببخشید داداش ناتنیمم هستی ، دوست داری چطور صدات کنم ؟ داداش یا برادر شوهر؟
پوزخند دوباره ای زد و نزدیک تر اومد و فاصله ی بینمونو شکست
_ خب اینو هم یادت رفت پدر بچه اتم هستم ، چطوره عشقم صدام بزنی ؟
لعنتی خوب بلند چطوری حرصم بده
+تبریک میگم عشقم ، خیلی خوب بلدی با عصابم بازی کنی...
_ وظیفمه عزیزم
+خب حالا میتونی یکم بری عقب تر؟ من زن برادرتم ، و تو برادر شوهرم ، اینهمه نزدیکی برای بعضیا سوءتفاهم ایجاد میکنه
نزدیک تر اومد که من عقب تر رفتم و به دیوار برخورد کردم و بین اونو دیوار قفل شدم
_بزار براشون سوءتفاهم ایجاد شه ، همه میدونن تو برای منی ، خودتم میدونی هیچ چیز مانع این نمیشه که ازت دست بکشم ، حتی اگه نخوایم من میخوامت ، ازم جدا شدی دوباره مال من شدی ، خواهرم شدی اما دوباره گرفتمت ، ازم ۲سال تمام فرار کردی اما بازم مال من شدی ، الان فکر میکنی زن این برادر اشغالم شدی نمیتونم برگردونمت ؟ نه میتونم...
حالت صورتش یهویی عصبی و خشمگین شد و ادامه داد:
_ اگه نخوایم ، من مجبور میشم با بچمون تهدیدت کنم ، میدونم نمیتونی از هیونین جدا شدی ، نمیخوامم ازت جداش کنم ، اما بار دیگه منو با این موضوع حرصی نکن ، اگه عصبی شم خودت میدونی ، چطور خشممو خالی میکنم...
نگاه ترسیده ای بهش کردم
+تو الان داری تهدیدم میکنی که بچمو ازم میگیری ؟ تا این حد میخوای پیش بری ؟گاهی اوقات افسوس میخورم که چرا ازت جدا شدم ، اما وقتی یادم میاد چه آدمی هستی میگم خداروشکر که ازت جدا شدم
- ۱۳.۸k
- ۳۰ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط