{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ژنرالی که نگهبانی داد

ژنرالی که نگهبانی داد
با قنداق اسلحه به پهلویش زدم و خوابش را پاره کردم و گفتم:«پاشو، نوبت نگهبانی شماست.» آن بنده خدا هم بلند شد، اسلحه را گرفت و خسته نباشیدی گفت و رفت سر پست.

یکی از بسیجیان لشکر 17 علی ابن ابیطالب این گونه روایت کرده است: یکی از شب ها که نوبت نگهبانی داشتم، بعد از اتمام پستم ، خسته و کوفته آمدم به سنگر تا نگهبان بعدی را بیدار کنم. دیدم بیرون چادر کسی خوابیده است. از فرط بی خوابی مغزم کار نمی کرد. گمانم آمد همان برداری است که نوبتش است. با قنداق اسلحه به پهلویش زدم و خوابش را پاره کردم و گفتم:«پاشو، نوبت نگهبانی شماست.»

آن بنده ی خدا هم بلند شد، و اسلحه را گرفت و خسته نباشیدی گفت و رفت سر پست . از زور خستگی ، اصلا صورتش را ندیدم.

شاید حدود یک ساعت بعد، برادری که باید بعد از پست من نگهبانی می داد بیدارم کرد و گفت: «چرا من رو بیدار نکردی؟! پست و همین طوری ول کردی به امان خدا؟ اسلحه رو کجا گذاشتی؟ الان پاسبخش بیاد ، آبرو نمی مونه برامون.»

از تعجب خواب از سرم پرید. گفتم: « من دیشب به هوای تو ، یه بنده خدایی رو بیدار کردم. اونم اسلحه رو گرفت و رفت.»

یاد اسلحه که افتادم ، دلم خالی شد. مثل فشنگ از جا پریدم و رفتم سر پست نگهبانی. اصلا امیدوار نبودم کسی را آن جا ببینم ، اما دیدم. کنارش که رفتم ، قبل از این که خودش را بشناسم ، اسلحه خودم را شناسایی کردم. خیالم که راحت شد ، تا آمدم حرفی بزنم ، چشمم روی صورت آن بنده خدا قفل شد. اول فکر کردم اشتباه کردم ولی زود مطمئن شدم که ایشان فرمانده لشکرمان ، «آقا مهدی زین الدین» هستند.

زبانم نمی چرخید که یک کلمه حرف بزنم. از خجالت قلبم می خواست بایستد. بماند که با چه زحمتی ، آقا مهدی را راضی کردم که اسلحه را به خودم بدهد و برود استراحت کند. اصرار داشت که پست را تمام کند و من بروم استراحت کنم.

ظاهرا ایشان نصف شب از شناسایی بر گشته بود. وقتی می بیند بچه ها توی چادر خوابیدند، برای آن که خواب آن ها را به هم نزند ،  همان جا بیرون چادر می خوابد که از بخت بد ، من سر رسیدم و بیدارش کردم.
دیدگاه ها (۱)

اگه از اینکه هر روز صبح از خواب بیدار بشی هیجان زده نیستی با...

هیچ لذتی بزرگتر از غلبه بر سختی وجود نداردلذت عبور از یک پله...

آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قر...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

🌙😴 اگه شما هم سرِ شب خوابتون می‌گیره، اما اگه اون موقع نخواب...

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

Pat:4اسم: عاشق چشماش شدما.ت . پام گیر کرد به لبه‌ی در و افتا...

پارت ۴ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو لوید 《عا خسته شدم چقدر معمور...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰●•_شرلوک هلمز_نگاهی به ویلیا...

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 135♡⁠。⁠)⁩اروم س...

part 8همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط