{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»

صبح روز بعد، خبر ازدواج هنوز حتی یک روز هم از عمرش نگذشته بود که تمام پایتخت ازش باخبر شده بود.

دیگه حرف فقط بین خاندان مین و چو نبود.

بازار، سربازخونه، قصر، حتی کاروان‌هایی که از شهرهای اطراف می‌اومدن، همه درباره‌ی یک چیز حرف می‌زدن:

ازدواج مین یونگی و چو سوهی.

یورا سعی می‌کرد بهش فکر نکنه.

ولی وقتی سوآ ظهر به خانه‌اش اومد، فقط با نگاهش کافی بود تا یورا بفهمه اوضاع بدتر شده.

سوآ نشست کنارش و آهسته گفت:

«یه چیز دیگه هم شنیدم.»

یورا نگاهش کرد.

«چی؟»

سوآ کمی مکث کرد.

«می‌گن پادشاه می‌خواد نامزدی‌شون خیلی زود رسمی بشه.»

یورا چیزی نگفت.

نه گریه کرد، نه عصبانی شد.

فقط برای چند لحظه به نقطه‌ای روی زمین خیره موند.

بعد پرسید:

«یونگی چی؟»

«نمی‌دونم.»

همان موقع صدای اسب از بیرون خانه آمد.

یورا ناخودآگاه بلند شد.

اما وقتی از در بیرون رفت، این بار یونگی تنها نبود.

چند سرباز همراهش بودند.

یونگی از اسب پایین آمد و با دیدن یورا فقط کوتاه سر تکان داد.

«باید باهات صحبت کنم.»

یورا چیزی نگفت و از جمع فاصله گرفتند.

یونگی برخلاف همیشه مستقیم سر اصل مطلب رفت.

«فردا جلسه‌ای در قصر برگزار می‌شه.»

«برای ازدواج؟»

«برای رسمی کردن نامزدی.»

یورا نفسش را آهسته بیرون داد.

«پس تصمیمشون رو گرفتن.»

«تقریباً.»

چند لحظه سکوت بینشان ماند.

بعد یورا گفت:

«و تو قراره چی کار کنی؟»

یونگی نگاهش را از او نگرفت.

«هنوز نمی‌دونم.»

این جواب، بیشتر از هر جواب دیگری یورا را متعجب کرد.

«فکر می‌کردم تو همیشه می‌دونی باید چی کار کنی.»

لبخند خیلی کمرنگی روی صورت یونگی نشست.

«برای مسائل نظامی شاید.»

بعد جدی‌تر ادامه داد:

«اما این یکی، فقط به من مربوط نیست.»

یورا آرام گفت:

«به منم مربوطه.»

یونگی چیزی نگفت.

«چون از وقتی اسم من وارد این ماجرا شده، دیگه فقط تصمیم خودت نیست.»

یونگی نگاهش را پایین انداخت و بعد گفت:

«دقیقاً برای همین اومدم.»

یورا منتظر ماند.

«نمی‌خوام برای محافظت از تو، برات تصمیم بگیرم.»

یورا ابرو بالا انداخت.

«یعنی؟»

«یعنی نمی‌خوام بگم از اینجا برو. یا دیگه منو نبین. یا وانمود کنیم هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده.»

این بار یورا چیزی برای جواب نداشت.

یونگی ادامه داد:

«اما باید بدونی از این به بعد، ممکنه بعضی‌ها بخوان از اسم تو علیه من استفاده کنن.»

«و اگه استفاده کردن؟»

چهره‌ی یونگی جدی شد.

«اون وقت من جوابشون رو می‌دم.»

یورا سرش را تکان داد.

«نه.»

یونگی برای اولین بار کمی متعجب نگاهش کرد.

یورا گفت:

«این بار منم باید بدونم قراره چی کار کنم.»

و همین جمله، مسیر اتفاقات بعدی را عوض کرد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»فردای آن روز، قصر از همیشه شلوغ‌تر...

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

پارت ۲۶ — تصمیم دربارصبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین...

پارت ۲۵ — چیزی که دیگر فقط بین خودشان نبودبعد از آن روز، حرف...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

پارت ۲۲ — دختر خاندان چوسه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط