چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۴

جونگکوک بود. پاهاش رو آویزون کرده بود و سیگاری که روشن نکرده بود رو توی دستش می‌چرخوند. با صدای در، سرش رو برگرداند.

چند ثانیه سکوت بین‌مان برقرار شد.

ـ اینجا چیکار می‌کنی؟ الان زنگ درسه.

صدایش بم و گرفته بود.

رفتم جلوتر و چند قدمی‌اش ایستادم.

ـ فرار کردم. درست مثل تو.

گوشه‌ی لبش بالا رفت، اما خنده‌ای در کار نبود. نگاهش رو به آسمان دوخت.

ـ تهیونگ... خیلی بهت نزدیک میشه. خوشم نمیاد.

نفس عمیقی کشیدم. روی لبه‌ی دیوار، کمی دورتر از او نشستم.

ـ جونگکوک، من عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستم که بتونی برای رفت و آمدم تصمیم بگیری. تهیونگ آدم خوبیه، مهربونه، می‌خندونه‌م...

سرش با سرعت به سمتم برگشت. چشم‌های تیره‌اش پر از خشم و دردی پنهان شد.

ـ مهربونه؟ می‌خخندونه‌ت؟! ا.ت، تو هیچ‌کدوم از رازهای این شهر رو نمی‌دونی! تهیونگ همون‌قدر که لبخند می‌زنه، می‌تونه خطرناک باشه... اما من... من از روزی که دیدمت، فقط می‌خواستم ازت محافظت کنم. ولی تو مدام میری توی بغل اون!

قلبم تندتر زد. لحن حرف زدنش... جدی بود. خیلی جدی.

ـ از چی می‌خوای محافظتم کنی، جونگکوک؟ از خودت؟

جونگکوک از روی دیوار پرید پایین. قدم‌به‌قدم به سمتم آمد، دستش رو روی دیوار دو طرف بدن من گذاشت و حصاری بین من و دنیای بیرون ساخت. پیرسینگ لبش زیر نور آفتاب می‌درخشید و نفس‌های گرمش به صورتم می‌خورد.

ـ از دنیایی که توش زندگی می‌کنم، ا.ت. دنیایی که اگه پات توش گیر کنه، دیگه راه برگشتی نداری... و از دست دادن تو، تنها چیزیه که من رو می‌کشه.

چشم‌هاش رو دوخت توی چشم‌هام. فاصله‌ی بین‌مان به کمتر از چند سانتیمتر رسیده بود.

اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، در پشت‌بام با صدای بلندی باز شد و تهیونگ با قیافه‌ای نگران ظاهر شد:

ـ ا.ت! کجایی؟ معلم ریاضی داشت دنبالت می‌گ...

نگاه تهیونگ به ما دو نفر افتاد. فاصله‌ی نزدیک ما، نفس‌های حبس شده‌مان و سکوت سنگین فضا.

تهیونگ خشکش زد. لبخند از روی لبش محو شد و نگاهش تبدیل به یک نگاه سرد و جدی شد.

جونگکوک با اکراه عقب کشید، اما دستش رو مشت کرد و زیر لب گفت:

ـ لعنت به این زمان‌بندی‌ات، تهیونگ...

تهیونگ قدمی جلو گذاشت، نگاهی به جونگکوک انداخت و بعد دستش رو به سمت من درآورد:

ـ ا.ت، بیا بریم پایین. هوا اینجا خیلی سنگینه... انگار قراره طوفان بشه.

و من وسط این طوفان ایستاده بودم؛ بین آتشِ خشن و حسودِ جونگکوک، و آرامشِ عمیق و رازآلودِ تهیونگ... طوفانی که قرار بود سرنوشت همه‌مان را تغییر دهد.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ــــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

ادامه سناریو

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط