پارت چهارم
عموم داشت از پشت سر ماشین پلیس رد میشد
سرگرد_خانم بابایی
وقتی دید جواب نمیدم رد نگاهم رو دنبال عموم پا به فرار گذاشت ولی دیر شده بود گرفتنش
بردنش سمت ماشین به دستاش دستبند زدن
_جناب سرگرد ایشون رو چرا دستگیر کردید؟
سرگرد_ایشون مرتکب قتل شدن
چـــــــــی قتل نکنه نکنه دیروز... ای خــــــدا
_جناب سرگرد کدوم پاسگاه میبردش
_پاسگاه...
_ممنون
سرگرد_روز خوش
_خدانگهدار
رفتن وای خدا به بابام بگم یا نگم کاشکی بابک(برادرم) اینجا بود😭😭😭
زنگ زدم به بابام الان مغازه بود
بابا_الو جانم
_بابا میای خونه
بابا_چرا چیشده
_بیا بهت میگم فقط زود بیا
بابا_باشه میام
رفتم تو خونه مامانم نبود صبح میره مونجوق دوزی غروب بر میگرده. همینجور کلافه داشتم راه میرفتم که صدای در اومد نمیدونستم چجوری بهش بگم
بابا_برکه برکه کجایی
_سلام اینجام
بابا_سلام چیشده
_بیا بشین بابا
نشستیم تو دلم داشتن رخت میشستن
بابا_میشنوم
_بابا امروز پلیس اومد دم در
تعجب کرد
بابا_خب چی گفت
همه یه ماجرارو براش تعریف کردم با هر جملم تعجبش و عصبانیتش بیشتر میشد
بابا_من میرم پاسگاه کدوم پاسگاه بردنش
_پاسگاه...
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه پاشد رفت وای حالا چی میشه رو مبل نشستم داشتم ناخونام رو میجوییدم که صدای در اومد
مامانم بود
_سلام مامان
مامان_سلام
_مامان!
مامان_نمیخواد چیزی بگی بابات بهم زنگ زد همه چیز رو گفت
_باش
رفتم سمت اتاقم چنت تا برگه آچار ریختم جلوم شروع کردم به خط خطی کردن تو دلم آشوب بود یه حسی بهم میگفت تو یه این ماجرا من زخم میخورم
ولی چجوریش رو نمیدونم
سرگرد_خانم بابایی
وقتی دید جواب نمیدم رد نگاهم رو دنبال عموم پا به فرار گذاشت ولی دیر شده بود گرفتنش
بردنش سمت ماشین به دستاش دستبند زدن
_جناب سرگرد ایشون رو چرا دستگیر کردید؟
سرگرد_ایشون مرتکب قتل شدن
چـــــــــی قتل نکنه نکنه دیروز... ای خــــــدا
_جناب سرگرد کدوم پاسگاه میبردش
_پاسگاه...
_ممنون
سرگرد_روز خوش
_خدانگهدار
رفتن وای خدا به بابام بگم یا نگم کاشکی بابک(برادرم) اینجا بود😭😭😭
زنگ زدم به بابام الان مغازه بود
بابا_الو جانم
_بابا میای خونه
بابا_چرا چیشده
_بیا بهت میگم فقط زود بیا
بابا_باشه میام
رفتم تو خونه مامانم نبود صبح میره مونجوق دوزی غروب بر میگرده. همینجور کلافه داشتم راه میرفتم که صدای در اومد نمیدونستم چجوری بهش بگم
بابا_برکه برکه کجایی
_سلام اینجام
بابا_سلام چیشده
_بیا بشین بابا
نشستیم تو دلم داشتن رخت میشستن
بابا_میشنوم
_بابا امروز پلیس اومد دم در
تعجب کرد
بابا_خب چی گفت
همه یه ماجرارو براش تعریف کردم با هر جملم تعجبش و عصبانیتش بیشتر میشد
بابا_من میرم پاسگاه کدوم پاسگاه بردنش
_پاسگاه...
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه پاشد رفت وای حالا چی میشه رو مبل نشستم داشتم ناخونام رو میجوییدم که صدای در اومد
مامانم بود
_سلام مامان
مامان_سلام
_مامان!
مامان_نمیخواد چیزی بگی بابات بهم زنگ زد همه چیز رو گفت
_باش
رفتم سمت اتاقم چنت تا برگه آچار ریختم جلوم شروع کردم به خط خطی کردن تو دلم آشوب بود یه حسی بهم میگفت تو یه این ماجرا من زخم میخورم
ولی چجوریش رو نمیدونم
- ۳.۱k
- ۲۲ دی ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط