{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی شب🖤🦋

تاریکی شب🖤🦋
پارت ۱
صدای باران روی آسفالت های خیابون شنیده میشود. قطره ها زیبا اما پرغم بر سر دختر کوچولو می بارد. دختر کوچولو گریه کنان به سمت عمارتشان حرکت میکرد، وقتی به درب ورودی رسید بادیگارد ها در را باز نمودند و دخترک اشک هایش را را پاک کرد رئیس عمارت که میشه پدر دخترک به سمت او می آید و دستش را میگیرد و میبرد داخل و ازش بدون درنگ میپرسد که جا بوده ای؟
دخترک پاسخ می دهد رفته بودم کمی پیاده روی کنم پدرش بهش تذکر داد که دفعه بعد با بادیگارد ها برود و دیگر تنهایی نرود بیرون(دزدا میخورنت🤭)
دختر سری تکان داد و رفت داخل اتاقش و به دوش ۳۰ مینی گرفت و لباس هایش را پوشید و رفت رو تختش اسم دختر کوچولو ماریا بود ماریا موبایلش را برداشت و شماره ی مادرش را گرفت بعد از ۳ بوق برداشته شد.
مادر:سلام دختر قشنگم☺️
ماریا:سلام مادر کجایی؟ حالت خوبه؟ دلت برات تنگ شده میشه زودتر از سفر برگردی (نکته: مادر ماریا برای کارش به سفر کاری به تایلند رفته بود)
مادرش جواب داد که یک ماهی طول میکشد و بعداز کمی صحبت تلفن را قطع کرد و کتاب مورد علاقش را درآورد و شروع به خواندن کرد. بعداز ۱۵ مین پدرش در را زد و وارد اتاق شد
پدر:ماریا دیروقتع بگیر بخواب فردا وقت داری برای خواندنش ماریا سری تکان داد و کتابش را روی میز گذاشت و رفت سرویس و کار های لازمه را انجام داد و به خواب فرو رفت😴🩵
(راستی کیوتا این فیک غمگینه گفتم بدونید😘)
خوشتون اومد خوب نوشتم؟
دیدگاه ها (۲)

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 7ارتش وستالیس شروع به حرکت کردن...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

داستان کودکانه «نیکی کوچولو و قلب مهربان» به نویسندگی رزیتا ...

با شتاب جعبه دستمال‌کاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کر...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 27مینهو با شنیدن حرف‌های سونگ‌چول، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط