{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دریاچه خونین :

دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 7

ارتش وستالیس شروع به حرکت کردند...
پرش زمانی به دو هفته بعد...
____

موقعیت ماریامالا خانه ناکاهارا ها:

مادر چویا : چویااا! کتاب خوندن بسه بیا پایین غذا بخوریم.
چویا با صدای کلافه گفت : چشم مادر.
دستان گرم مادرش را گرفت و از پله ها پایین رفتند.
پدر چویا : دخترم اومدی بیا بشین.
چویا صندلی را کنار کشید و میان خواهرش سلیا و پدرش نشست و مادرش هم کنار خواهران چویا،هلیا و سلیا نشست. فضای گرمی بود مادرش سوپ گرم را برای همه ریخت بود و همگی داشتن سوپ خوشمزه مادر را می‌خوردند. سلیا با خنده رو به چویا گفت : چویاا میایی امروز با مادر بریم خرید. چویا سری تکان داد و گفت : اوهم.. میام چند کتاب دیگه بخرم.
هلیا : چویاااا تو هم مثل پدر همش سرت تو کتابه.
سلیا هم خنده ای کرد و به سر چویا ضربه ای زد و با خنده گفت : چویاا بهتره کمی هم استراحت کنی آخرش کلت میترکه!!
چویا خنده کوتاهی کرد و گفت : سلیاا
________
زبان راوی : خب خب بچه ها بزارید واستون یه توضیح کوتاهی بدم هلیا بزرگترین دختر خانواده و بعذش سلیا و چویا هم کوچکترین دختر خانواده هستش.
_______
بچه امشب قراره 3 تا پارت دیگه هم بدم یعنی کلا 5 تا پارت. ممنونم که حمایت می کنین😊🌸💕
دیدگاه ها (۱)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 6دازای: زود باش پیری حرفت رو بز...

سلامم! ببخشید بچه ها که رمان رو نمیتونستم واستون بزارم چون ر...

ددی فاکر

[عمارت عشق] پارت ویژه! / part: 5راه افتادیم به پاساژ رسیدیم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط